نقدی بر روش شناسی اقتصاد جریان غالب(بخش اول) | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
هر هفته با یک ترجمه_20/ژوزف بوتک/حامد سعید صابر

نقدی بر روش شناسی اقتصاد جریان غالب(بخش اول)

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۷:۳۷ ۱۳۹۳/۰۴/۲۶

هدف این مقاله آشنایی با مکتب اقتصادی اتریش و به ویژه تشریح گرایش‌های روش‌شناختی این مکتب است که عمدتا تحت عنوان «ذهنیت گرایی»[4] از آن‌ها یاد می‌شود

آنچه در ادامه آورده می شود مقاله ای دو بخشی ایست تحت عنوان نقدی بر روش شناسی اقتصاد جریان غالب که توسط دکتر پیتر ژوزف بوتک[1](به عنوان سرپرست نویسندگان)و با همکاری،دن لاروئی[2] و ویرجیل هنری استور[3]تهیه و تنظیم شده است.

ژوزف بوتک  اقتصاددان برجسته‌ی امریکایی و عضو هیات علمی دانشگاه جرج میسون (George MasonUniversity) است. وی از مهم‌ترین اقتصاددانان پیرو مکتب اقتصادی اتریش در عصر حاضر به شمار می‌رود. بوتک در سال 2012 موفق به کسب جایزه بین المللی «فرانسیسکو مارکوین» در زمینه علوم اجتماعی گردید. از وی تالیفات متعددی منتشر گردیده است که برخی از آنها عبارتند از:علم اقتصاد برای زندگی (دیروز، امروز و فردا)،موضوعاتی در متن اقتصاد: نهادها و کارآفرینی،نبرد ایده‌ها،آیا بخش‌های مستقل غیرانتفاعی در اقتصاد رو به شکست هستند؟،اقتصاد سیاسی سوسیالیسم شوروی سابق

لازم به ذکر این متن توسط حامد سعیدی صابر برای پایگاه مدرسه اقتصاد ترجمه گردیده است که در دو بخش تقدیم خواهد شد.

 پیش‌گفتار

هدف این مقاله آشنایی با مکتب اقتصادی اتریش و به ویژه تشریح گرایش‌های روش‌شناختی این مکتب است که عمدتا تحت عنوان «ذهنیت گرایی»[4] از آن‌ها یاد می‌شود. انتخاب این عنوان برای روش‌شناسی اتریشی نشان‌گر عمق تاثیرپذیری این مکتب از مبحث «منطق پژوهش»[5] جان دوی[6] است. در حقیقت این مقاله به دنبال اثبات دو نکته ظاهرا مجزا اما مرتبط با یکدیگر است:

 نخست؛ پژوهش حاضر در پی تبیین مفهوم ذهنیت گرایی به عنوان محوری‌ترین اصل روش‌شناختی این مکتب است. تقابل این مفهوم با «عینیت گرایی»[7] جریان غالب اقتصاد، مباحث جدی و جالبی را رقم می‌زند؛ تقابلی که از نظر اقتصاددانان مکتب اتریش، کلید درک علت جدایی علم اقتصاد از دنیای واقعی است.

 دوم؛ اگر برای درک واقعیت‌ها و ویژگی‌های مکتب اقتصادی اتریش از آثار و نظریات دوی بهره بگیریم سردرگمی‌های موجود در شناخت این مکتب به شفافیت مبدل خواهد گردید. محیطی که انسان‌ها در آن زندگی، فعالیت و پژوهش می‌کنند صرفا مادی و فیزیکی نیست بلکه به همان اندازه فرهنگی نیز هست.

آنچه که موجب استنتاجات در یک پژوهش علمی می‌شود و به شکل کلی‌تر عواملی که باعث ارتباطات و دریافت‌ها از جهان پیرامون می‌گردند صرفا مرتبط با حواس پنج گانه به ویژه چشم و گوش نیستند بلکه مفاهیم و تصاویری هستند که از دریافت‌های حسی در چارچوب فضای واقعی زندگی در ذهن انسان‌ها نقش می‌بندند. این تصاویر ذهنی دقیقا مرتبط با شیوه‌هایی هستند که طی آن‌ها فرهنگ یک جامعه شکل گرفته و انتقال می‌یابد. همین دریافت‌های ذهنی نیروی محرکه ارتباطات و پژوهش‌ها هستند و در این میان اجزای تشکیل دهنده‌ی فرهنگ نظیر ابزارها، حرفه‌ها، فنون، آداب و رسوم، نهادها و عقاید نقش ویژه‌ای را ایفا می‌کنند.

انسان، چنانکه ارسطو بیان می‌دارد یک موجود اجتماعی است. همین حقیقت شرایطی را برای انسان رقم می‌زند و وی را با مشکلات و راه حل‌هایی مواجه می‌سازد که اصولا فراتر از سطح مسائل نباتی و بیولوژیکی است. اجتماعی بودن انسان ماهیتا با زندگی اجتماعی حیواناتی نظیر زنبور و مورچه متفاوت است زیرا فعالیت‌های انسان در محیطی شکل می‌گیرد که سرشار از مولفه‌های فرهنگی است بنابراین نحوه عملکرد و رفتار انسان علاوه بر عوامل زیستی و وراثتی، به شدت متاثر از خصوصیات فرهنگی جامعه‌ای است که انسان در آن زندگی می‌کند. این خصوصیات فرهنگی به نوبه خود از آداب و رسوم، نهادها، سنت‌ها، آرمان‌ها و عقاید موجود در هر جامعه تاثیر می‌گیرد (John Dewey, 1938).

بسیاری از دانشمندان درآثار علمی خویش، توانایی علم اقتصاد برای عمل به تعهدات خویش در منطق‌گرایی و نیز پیش بینی صحیح واقعیت‌ها را زیر سئوال برده‌اند.

ویل راجرز[8] دانشمند بدبین امریکایی معتقد است یک اقتصاددان کسی است که تحت هر شرایطی به پیش بینی آینده می‌پردازد اما حدس‌های وی به همان اندازه قابل اعتماد هستند که می‌توان به پیش بینی‌های هر فرد عادی دیگری اتکا نمود!

اگر بخواهیم دلایل خشم و بی‌اعتمادی عموم مردم و به ویژه دانشمندان علوم اجتماعی نسبت به علم اقتصاد را واکاوی کنیم، به عقیده ما، استفاده اقتصاد از اصطلاحات پیچیده و تخصصی و نیز منطق انتزاعی این علم اگرچه در میان این دلایل هستند اما در صدر این فهرست قرار ندارند. ما معتقدیم این بی‌اعتباری علم اقصاد یک موضوع چند وجهی است.

 نخست؛ بسیاری از مردم حتی از موفقیت‌های علم اقتصاد نیز احساس انزجار می‌کنند زیرا هزینه‌ی دستیابی به این موفقیت‌ها، لگدمال کردن بسیاری از عقاید و آرمان‌های آن‌هاست.

دوم؛ امپریالیسم اقتصادی، که اوج گیری آن در دهه‌ی 1960 میلادی بود موجب نفرت عموم از این علم شده است؛ امپریالیسمی که نه تنها بر جریان علمی اقتصاد تسلط یافت بلکه روش‌های خود را به سایر علوم اجتماعی نظیر علوم سیاسی، جامعه شناسی و فلسفه نیز دیکته نمود.

نمی‌توان کتمان نمود که در گذشته، علم اقتصاد حاکم موفقیت‌هایی را به دست آورده است اما این مقاله در پی آن است که به مخاطبانش نشان دهد عصر حاضر، عصر افول جریان حاکم اقتصاد است زیرا جهان متوجه شده است آنچه که اقتصاددانان دانش آموخته‌ی دانشگاه‌های متعارف، درباره‌ی آن تحقیق و بحث می‌کنند از آنچه که در زندگی واقعی روزمره مردم رخ می‌دهد بسیار فاصله دارد.

چنانکه رونالد کاس[9] در مجله تازه تاسیس خود، جامعه بین المللی اقتصاد نهادگرایی جدید[10]، نگارده است:

“اقتصاد در گذر زمان، هر روز بیش از پیش، انتزاعی شده و از رخدادهای مربوط به جهان واقع فاصله می‌گیرد. اقتصاددانان، عمدتا به نظام اقتصادی واقعی، وقعی نمی‌نهند. آنها پیوسته به دنبال تئوریزه کردن هستند!”

همچنین الی دیونس[11] اقتصاددان انگلیسی در یک همایش، به زیبایی چنین بیان کرد:

“اگر اقتصاددانان تمایل داشته باشند تا در مورد یک اسب مطالعه کنند هیچ گاه خودشان برای دیدن اسب‌ها اقدام نمی‌کنند بلکه در کتابخانه‌هایشان می‌نشینند و در میان خودشان یک بحث جدی در این مورد به راه می‌اندازند که «اگر من یک اسب بودم چه ویژگی‌هایی داشتم»؟!”

کاس در نهایت نتیجه می‌گیرد که اگر اقتصاد می‌خواهد روند رو به رشدی را آغاز کند ناگزیر است تا از اقتصاد صرفا تخته سیاهی دست بردارد و پنجره‌هایش را رو به واقعیت‌های نظام اقتصادی جوامع با دقت در تمامی جزئیات آن‌ها بگشاید؛ واقعیت‌هایی نظیر ساختار حقوق مالکیت، ماهیت قراردادها و نحوه‌ی فعالیت بنگاه‌ها.

بنابراین مشکل اصلی ما با اقتصاد به عنوان یک رشته‌ی دانشگاهی آن است که این رشته‌ به جای تلاش برای درک مشکلات زندگی روزمره اقتصادی مردم، عمدتا خود را سرگرم به بازی‌های فکری و منطقی و حل معماهای خودساخته‌ی ذهنی نموده است. اقتصاد در خلال چند دهه‌ی گذشته (حداقل طی هفت دهه‌ی گذشته) هر روز بیش ا ز پیش به سمت فرم‌گرایی، ابزارگرایی و تمرکز بر حوزه‌هایی که به جز اقتصاددانان برای هیچ کس دیگری نه منفعت و نه جذابیتی دارد حرکت کرده است (North,1990).

برخی مکاتب اقتصادی مدت‌هاست که به این شیوه‌ی «ساخت معما – حل معما» که عمده‌ی انرژی، زمان و فعالیت‌های اقتصاددانان را تشکیل می‌دهد معترض هستند. برای نمونه، نهادگرایان جدید، بیشتر بر این موضوع تمرکز نموده‌اند که اقتصاد جریان غالب، توجه بسیار کمی به نهادهای رسمی و غیررسمی هر جامعه که بر انتخاب‌های افراد تاثیرگذار هستند معطوف داشته است.

به طور مشابه جامعه شناسان اقتصادی، اقتصاد جریان غالب را به علت معرفی انسان‌ها به عنوان موجوداتی منزوی و دارای ساختار غیراجتماعی مورد انتقاد قرار می‌دهند. به عبارت دیگر آن‌ها معتقدند جریان نئوکلاسیک در شناخت انسان در یک بستر حاوی ساختار و روابط اجتماعی شکست خورده است. ذهنیت گرایان (پیروان آثار وبر، میزز و هایک) نیز مکتب حاکم اقتصادی را به خاطر بی‌توجهی به «هدف» و «مقصد» علم مورد حمله قرار داده‌اند.[12]

ذهنیت گرایان معتقدند یک چارچوب اقتصادی که قصد دارد در مورد جهان واقعی سخن به میان آورد بدون تردید می‌بایست بر روی اهداف و نیاتی که افراد به رفتارها و شرایط خود ملحق می‌سازند توجه نماید. گرچه انسان در میان جامعه‌ای سرشار از نااطمینانی زندگی می‌کند اما در عین حال اگر به دنبال موفقیت است چاره‌ای ندارد جز اینکه دنیای پیرامونی خود را بشناسد و حتی الامکان خود را با این جهان تطبیق دهد (Mises,1960).

مفهوم ذهنیت گرایی نخستین بار و در سطح محدودی برای تبیین شاخه‌ای از علم اقتصاد که آن را «نظریه‌ی‌ ارزش»[13] می‌نامند به کار گرفته شده است. اما چنانکه کارل منگر و لودویگ میزز تاکید نموده‌اند حقیقت این مفهوم بسیار فراتر از آن چیزی است که در نظریه‌ی ارزش به کار رفته است. میزز (1975) در این رابطه چنین می‌نویسد:

“ذهنیت گرایی به یک مساله تکنیکی خاص در داخل یکی از شاخه‌های علم اقتصاد محدود نمی‌شود بلکه نمایانگر یک رویکرد مهم و اساسی به نظریه‌ی اجتماعی اقتصاد به صورت عام است.”

وی معتقد است نظریه‌ی «ارزش ذهنی» در تئوری علم اقتصاد، صرفا یکی از کاربردهای این رویکرد فهم- محور به علوم انسانی است و این رویکرد، همان مکتب تاثیرگذار سوسیال – آلمانی است که آن را با نام بزرگانی نظیر ویلیام دیلتی[14]، هنریش ریکرت[15]، درویزن[16]، ماکس وبر[17] و آلفرد شوارتز[18] می‌شناسیم.

میزز یکی از عمده‌ترین اولویت‌های پژوهشی خویش را تبیین انقلاب علمی منگر در نظریه‌ی ارزش قرار می‌دهد. پیش از انقلاب موسوم به انقلاب ذهنیت گرایی در نظریه‌ی ارزش، تلاش‌های اقتصاددانان کلاسیک برای درک مفهوم قیمت در بازار به توفیق چندانی دست نیافته بود. در این مرحله، اقتصاددانان کلاسیک برای توجیه قیمت یک محصول، با تمسک به یک نظریه‌ی تاریخی، تعداد ساعات کار مجسم در یک کالا یا خدمت را به عنوان معیاری برای قیمت آن محصول عنوان می‌نمودند.

در نقد این نظریه، دانشمندان زیادی دسته به قلم شدند. جدی‌ترین انتقاد وارد بر این نظریه آن است که در جهان واقعی، قیمت‌ها (هم به صورت مطلق و هم به شکل نسبی) ثابت نیستند لذا نظریه‌ی برخی کلاسیک‌ها و مارکسیست‌ها مبنی بر تعیین کننده بودن تعداد ساعات کار مجسم در یک محصول، برای استخراج قیمت آن محصول، تا حدود زیادی مردود گردید.

 به طور مشابه نظریه‌ی ارزش ریکاردویی نیز در تمامی اشکال و نسخه‌های مختلفش، درباره‌ی ماهیت اصلی پدیده‌ی قیمت دچار اشتباه گردید. آنچه که ما تحت عنوان نسبت قیمت‌ها می‌شناسیم حاصل یک پدیده‌ی صرفا عینی نظیر میزان کالاهای موجود در بازار نیست، بلکه انعکاس برآورد کمّی قضاوت‌ها و سلایق متنوع مصرف کنندگان در مورد کیفیت محصولات است.

قیمت‌ها، بازتاب تمایلات نسبی و ارزیابی‌های ذهنی متنوع پیرامون ارزش محصولات هستند؛ ارزیابی‌هایی که عمدتا به دلیل نگرش‌های مختلف به جهان و نیز سلایق متفاوت، از یکدیگر متمایز هستند. قیمت‌های موجود در بازارها حاصل زورآزمایی سلایق و ارزیابی‌های متفاوت انسان‌ها از یک محصول هستند که در نهایت در یک کمیت و (شاید تنها برای یک لحظه) ثابت می‌شوند و البته این زورآزمایی یک فرآیند پویا است که روند تغییرات قیمتی را شکل می‌دهد.

اما برخی از ذهنیت‌ گرایان سنتی مکتب اتریش، هرگز نتوانستند براین دوگانگی ذهنیت – عینیت فائق آیند. ما در این مقاله بحث خواهیم نمود که چگونه وضعیت توجه به ذهنیات در اقتصاد جریان غالب در اثر فعالیت‌های مکتب اتریش بهبود یافت اما در عین حال نمی‌توان از این واقعیت به سادگی عبور نمود که هنوز علم اقتصاد کنونی، روش عینیت گرایی را به عنوان روش اصلی خویش برگزیده است.

بهترین روش برای برون‌رفت مکتب اتریش از قیود مادی و فیزیکی و عینی و رهایی از دوگانگی‌های مطرح شده، تمسک به آموزه‌های جان دوی است:

یک پژوهش موفق نیازمند به دو مولفه است:

1- استفاده از تجارب انسان‌ها و توجه به رخدادهای واقعی (خروج از انتزاع محض)

2- توجه به فرهنگ و تفسیر وقایع با توجه به مولفه‌های فرهنگی

اقتصاد عینیت گرا و چالش جدی با مکتب اتریش

بسیاری از افراد و دانشمندان از اقتصاد جریان غالب (که به گمان آنها علم اقتصاد است) آزرده و ناراضی هستند. آن‌ها معتقدند این جریان از ارائه توضیح قانع کننده پیرامون پویایی فعالیت‌های بازار ناتوان است. علاوه بر این به حل بحران‌های کلان اقتصادی هیچ کمکی ننموده و همواره ناظر و حتی تشدیدکننده‌ی این بحران‌ها بوده است.

معضل دخالت دولت در اقتصاد و نحوه‌ی قانون‌گذاری اقتصادی، بحران‌های مالی شدید و اثرات آن بر سطح رفاه مردم و شکست برنامه‌ریزی‌های اقتصادی از دیگر موارد شکست این جریان است که موجبات نارضایتی عموم مردم از این جریان را فراهم ساخته است. نکته‌ی جالب توجه آنجاست که این مکتب، علیرغم همه‌ی این شکست‌ها، به جای پذیرش مشکلات و تلاش‌ برای رفع آنها ترجیح می‌دهد تا بر بحران‌ها سرپوش گذاشته و یا منشا آن‌ها را عوامل دیگری معرفی نماید.

به عنوان نمونه، مقوله‌ی کارآفرینی، به شدت ساختار بازارهای کنونی در درون مکتب نئوکلاسیک را به چالش کشیده است. چنانکه کیرزنز (1979) در نخستین انتقادات جدی خود بر علیه مدل‌های جریان غالب پیرامون فعالیت‌های اقتصادی می‌نگارد:

“بازار یک فرآیند است و نه صرفا چارچوبی برای تنظیم قیمت‌ها، کیفیت‌ها و کمیت‌های کالاها و خدمات.”

این در حالی است که مدل‌های کنونی، بازار را صرفا در چارچوب مجموعه‌ای از جابجایی‌های لحظه‌ای میان نقاط تعادل مختلف، تعبیر و تفسیر می‌کنند.

مدل‌های فعلی بیان می‌دارند که بازار، زمانی تسویه می‌گردد که میزان تقاضا برای محصول، با حجم عرضه‌ی آن در نقطه‌ای تلاقی ‌نمایند و همین تلاقی است که قیمت را تعیین می‌کند. اگر قیمت، پایین‌تر از قیمت تسویه‌کننده‌ی بازار باشد میزان کالایی که مردم علاقمند به خرید آن هستند در مجموع بیش از اندازه‌ای که عرضه‌کنندگان، حاضر به ارائه‌ی آن هستند خواهد شد. همین اتفاق به صورت معکوس در زمانی که قیمت، بالاتر از قیمت‌ تسویه‌کننده‌ی بازار باشد رخ خواهد داد.

مدل‌های نئوکلاسیک به شکلی تهاجمی و طی صدها و بلکه هزاران کتاب و مقاله و همایش، به تفصیل و با آب و تاب و با اشکال مختلف نموداری و ریاضی، از اتفاقات مذکور در بازار سخن به میان می‌آورند اما در کمال تعجب هرگز در این باره که در جهان واقعی، چگونه فرآیندهای پیش نیاز این رخدادها تحقق می‌یابد تحلیلی ارائه نمی‌دهند.

 ادامه دارد…

دانلود فایل pdf مقاله


[1] Peter J. Boettke

-Living Economics: Yesterday, Today, and Tomorrow (Independent Institute and Universidad Francisco Marroquin 2012)

-Context Matters: Institutions and Entrepreneurship (co-authored with Christopher Coyne (professor))

-The Battle of Ideas: Economics and the Struggle for a Better World

-Is an Independent Non-Profit Sector Prone to Failure? (co-authored with David Prychitko)

-The Political Economy of Soviet Socialism: The Formative Years, 1918–1928 (Kluwer, 1990)

[3] Virgil Henry Storr

[4] Subjectivism

[5]  the logic of inquiry

[6] John Dewey

[7] objectivism

[8]  Will Rogers

[9] Ronald Coase

[10] International Society for New Institutional Economics

[11] Ely Devons

[12] Weber 1922, Lachmann 1971, Kirzner 1992 and 2000, Lavoie 1991a

[13] Value theory

[14] Wilhelm Dilthey

[15] Heinrich Rickert,

[16] J.G. Droysen,

[17] Max Weber

[18] Alfred Schütz

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب