انگلستان در سایه بی تدبیری ما،جنگل های پسته ی را از بین برد | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
خلاصه ای از کتاب تلخ ترین نوشته ی من/فصل سوم

انگلستان در سایه بی تدبیری ما،جنگل های پسته ی را از بین برد

سایت مدرسه اقتصاد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۷:۱۴ ۱۳۹۳/۰۴/۲۱

به نظر می رسد کتاب تلخ ترین نوشته من نوشته حید رحیم پور ازغدی کتابی است در خور سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی.سراسر کتاب نشان دهنده تلاش مجاهدانه مولف آن برای نجات اقتصاد ایران با توسل به توان داخلی و پرهیز از پیاده سازی الگو های غیر بومی و غیر […]

به نظر می رسد کتاب تلخ ترین نوشته من نوشته حید رحیم پور ازغدی کتابی است در خور سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی.سراسر کتاب نشان دهنده تلاش مجاهدانه مولف آن برای نجات اقتصاد ایران با توسل به توان داخلی و پرهیز از پیاده سازی الگو های غیر بومی و غیر مردمی.

اما متاسفانه این کتاب پر ارزش در فضای علمی کشور دیده نشد و بعد از گذشت غریب به ۴ سال از انتشار این مجموعه در قالب کتابی ۱۳۰ و شمارگان ۱۱۰۰۰ جلد،تنها یک جلسه نقد و بررسی این کتاب با حضور مولف در مشهد برگزار شده است. تنها ۸ دانشگاه بزرگ کشور در مقاطع مختلف پذیرش دانشچو در رشته اقتصاد کشاورزی دارند(از جمله:علامه،تبریز،تهران،فردوسی،زاهدان و…)قطعا در این دانشگاه ها به تناسب دیگر اساتید متخصص در گرایشات دیگر اقتصاد،متخصیص اقتصاد کشاورزی هم حضور دارند.لذا جای تعجب است که یک بار هم در یکی از این دانشکده ها میزگردی نه لزوما در تایید بلکه در رد آنچه رحیم پور در کتاب خود بیان کرده برگزار نشده است.

محافل دانشگاهی ما که نسبت به فلان واکنش سیاسی در کشور حساسیت نشان می دهند چگونه می شود که با گذشت ۴ سال از انتشار این کتاب(که می شود گفت تنها کتاب حوزه تاریخ شفاهی از یکی از  فعالین اقتصادی کشور است)که به بیان تجربیات،نقاط ضعف و قوت اقتصاد ایران بخصوص در عرصه کشاورزی و همچنین پیاده سازی الگویی برای رفع مشکلات اقتصادی(مقوله کشاورزی) اقدام ورزیده،سکوت کرده اند.

این کتاب به صورت تاریخی مسائل کشاورزی و دامداری ایران را بررسی کرده است. این بررسی که در اکثر موارد، مستند به خاطرات شخصی خود و خانوادهٔ نگارنده و مشاهداتی غیر انتزاعی از دوران پیش از صنعتی شدن کشور تا به امروز را در بردارد، به پی‌گیری دست‌های خارجی و مشخصاً انگلیس و آمریکا و اسرائیل در کشاورزی و دامپروری کشور، بررسی اقدامات خوب و بد حاکمان در دوران ستمشاهی و نظام اسلامی، مشکلات دوره‌های مختلف و…. پرداخته و این کتاب را به پدیده‌ای بی‌بدیل تبدیل می‌کند، که هم سند تاریخی سیر کشاورزی در کشور و مشخصاً استان خراسان است و هم دست‌های داخلی و خارجی دست‌اندر‌کار ضعف کشاورزی را توضیح می‌دهد. از سوی دیگر این موارد مستند به اسناد تاریخی نیست و مشاهدات مستقیم نگارنده را بازتاب می‌دهد.
این کتاب نه راه افراط رفته و همه موارد را به خارجی‌ها نسبت داده و نه راه تفریط رفته و همه چیز را به بی‌عرضگی خودمان نسبت داده است. اما آسیب‌شناسی‌های دقیقی از فرهنگ عمومی (وضعیت فرهنگی تولید و مصرف و حتی الزامات تربیت اقتصادی اشاره دارد)، نقش ویران کنندهٔ یارانه‌های دولتی، رانت‌خواری‌ها، مدیریت‌های جهادی و غیرجهادی، کاغذبازی‌ها، عدم محاسبهٔ درست و انجام کارهایی به نام حمایت از کارگر که تولید را از بین برده و عملاً موجب بیکاری می‌شود و… جزو موارد برشمرده شده در این کتاب است.

در قسمت های قبل خلاصه ای از فصل اول و دوم این کتاب را آوردیم در ادامه  قصد داریم خلاصه ای از سومین فصل این کتاب پر ارزش را قرار داده ایم:

پدر من علاف بود و علاف در آن روزگار به عکس معنی امروز، همه کاره! در آن روزگار، علاف رابط همۀ جانبه شهر و روستا بود. همۀ مایحتاج شهری‌ها و مواد خام بسیاری صنایع از روستاها فراهم می‌گردید. روستاها هم تأمین کنندگان خوبی بودند. معماران، چوب پوشش ساختمان‌ها و نجاران، تختۀ درب و پنجره را از علافان می‌خریدند و بافندگان هم پشم و کرک و مو و پنبه مورد نياز خود را از روستا تهیه می‌کردند و فروش همۀ محصولات زراعی روستائیان، تره­بار، خشکبار، غلات و میوه هم با علافان بود. از این­ها گذشته، همۀ سوخت و مواد گرمایشی کنده و زغال بود که اینها را هم علاف می‌فروخت ولی دشمن، کاری کرد كه علافانی که در آن روزگار، بدون بودجه­های دولتی، کار چند وزارت­خانه را انجام می­دادند، آن­چنان سقوط کنند که امروزه علاف به آدم­های سرکاری و سرگردان و یا مفت‌خورانی که حاصل دسترنج کشاورز را می‌بلعند، گفته ‌شود!

من کوچک بودم. روزی درشکۀ مأمور خرید سوخت سفارت انگلستان به سرای پدرم که رئیس صنف بود آمد و گفت: ما فلان مقدار هیزم پسته می‌خواهیم. در آن ایام، خرید هیزم پسته به خاطر عرضۀ بسیار هیزم‌های باغی، اقتصادی نبود اما اشترداران بیکار بودند و این خبر خوش، آنان را به بیابان‌ها فرستاد و هر روز هزاران اصله، درخت پستۀ کوهی را قلع و قمع می‌کردند و به سفارتخانۀ انگلستان می‌فروختند و سفارت، مازاد سوخت خود را به کارمندان خود اهدا و به رؤسای ادارات هم که بردگانش بودند سفارش می‌کرد تا می توانید زغال سنگ، که کربنش موذی است مصرف نکرده و کنده پسته که همه چیزش بهتر است مصرف کنید! این جنایت تا روزگاری که دولت مصدق  قطع بوته­های پسته را ممنوع نکرده بود، ادامه داشت! (سروران! من مصدق و دولت او را به این ارزش­ها ستایش می‌کنم، زیرا آنان نگفته بودند ما بخاطر اصلاح عقاید شما به پا خواسته‌ایم که برخی به القاd انگلستان هرگاه سخن از قهرمانان ملی می‌شود به عقایدشان می‌پردازند و بخاطر تخریب‌شان، مبالغه هم می‌کنند، چه، مصدق ادعای رهبری دینی نداشت. او به پا خواست تا دست استعمار و نفت را ملی کند و به عهدش وفا کرد) لیکن پس از منع نیز دست­هایی این جنایت را با رشوه دادن به دروازه‌بانان، تا آنجا ادامه دادند که جنگل­های پستۀ خراسان، تبدیل به بیابان گردید و به بیدارگری دولت مصدق بود که دریافتیم، انگلستان با نابودی درختان پستۀ کوهی ما که بهترین و گران‌ترین گونۀ پسته است با ما چه کرده و با چه حیله‌ای جنگل‌های درخت پسته را تبدیل به بیابان­های لم­یزرع و کویر ساخته و مراتع را نابود گردانیده است!

مطالب مرتبط:

خلاصه قسمت اول

خلاصه قست دوم 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب