Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298
بیل گیتس:من تحليل نويسندگان را مبهم و ساده يافتم/مولفین:در کتاب از بیل گیتس تعریف نشده است | مدرسه اقتصاد

Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298

ترجمه


Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298

پاتوق دانشجو


Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298

جزوات


Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298
boxweb
نقد بیل گیتس بر " چرا ملت ها شکست می خورند"+پاسخ مولفین

بیل گیتس:من تحليل نويسندگان را مبهم و ساده يافتم/مولفین:در کتاب از بیل گیتس تعریف نشده است

منبع: روزنامه دنیای اقتصاد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۳:۰۰ ۱۳۹۳/۰۳/۱۴

عاصم اوغلو و رابينسون كتاب مهم «چرا ملت‌ها شكست مي‌خورند»را منتشر و در آن نكات قابل توجهي را مطرح كرده‌اند. برخي از شخصيت‌هاي علمي و فعالان اقتصادي جهان از جمله بيل گيتس نقد خود را بر كتاب ياد شده انتشار داده‌اند.

مقاله بيل گيتس ميلياردر مشهور امريكايي را در اين باره مي‌خوانيد:

 چرا برخي كشورها ثروتمند شده‌اند و شرايط زندگي عالي براي شهروندان خود ايجاد كرده‌اند اما ديگران نتوانسته‌اند؟ اين موضوعي است كه من تا حدودي در ذهنم است و بنابراين مشتاق بودم تا كتابي كه اخيرا در اين مورد بوده را انتخاب كنم. كتاب «چرا ملت‌ها شكست مي‌خورند» به آساني قابل مطالعه است و داستان‌هاي تاريخي زياد و جالبي درباره تفاوت كشورها دارد. يك استدلال ساده در اين مورد ارائه شده است: كشورهايي با نهادهاي اقتصادي و سياسي فراگير (و نه استخراجي) توانسته‌اند در بلندمدت موفق شده و دوام بياورند. من تحليل نويسندگان را مبهم و ساده يافتم. فراتر از نهادهاي سياسي و اقتصادي فراگير در مقابل استخراجي. آنها علي‌رغم وجود تاريخ و منطقه، كليه عوامل موثر ديگر را ناديده گرفته‌اند. عبارت‌ها و مفاهيم اصلي واقعا تعريف نشده‌اند و آنها هرگز توضيح نمي‌دهند كه چگونه يك كشور مي‌تواند به سمتي حركت كند كه نهادهاي فراگيرتري داشته باشد.به عنوان مثال، بررسي تاريخي رشد اقتصادي را از دوره روم آغاز كرده‌اند. مشكل تحليل اينجاست كه قبل از 800 سال قبل از ميلاد، اقتصاد در همه جا بر اساس كشاورزي معيشتي استوار بود. در نتيجه اين واقعيت كه ساختار متنوع دولت روم بيشتر فراگير بود يا كمتر، بر رشد اقتصادي تاثير نداشت. نويسندگان وقتي كه دلايل كاهش فراگيري نهادهاي «ونيز» را مطالعه كرده‌اند به ساده‌سازي عجيبي روي آورده‌اند. واقعيت آن است كه «ونيز» به خاطر رقابت سقوط كرد. تغيير در فراگيري نهادهاي آن بيشتر در واكنش به اين موضوع بود تا ريشه مشكل حتي اگر «ونيز» مديريت مي‌كرد تا از فراگيري نهادهاي خود حفاظت كند، اين امر نمي‌توانست مانع كاهش تجارت ادويه آنها بشود. چون كتاب تلاش مي‌كند تا از طريق يك تئوري همه چيز را توضيح دهد. شما مثال‌هاي غيرمنطقي زيادي در آن خواهيد يافت. تعجب ديگر در ديدگاه نويسندگان درباره سقوط تمدن «ماياست»، اما دليل اصلي آن چنين بوده است: مساله دسترسي به آب و شرايط آب و هوايي، بهره‌وري سيستم كشاورزي آنها را كاهش داد. نويسندگان باور دارند كه قبل از اينكه رشد قابل دسترسي باشد ابتدا بايد نهادهاي سياسي فراگير ايجاد شود. به هر حال، اكثر مثال‌هاي مرتبط با رشد اقتصادي در 50 سال گذشته مانند معجزه‌هاي آسيا (هنگ‌كنگ، كره، تايوان و سنگاپور) در شرايطي اتفاق افتادند كه نهادهاي سياسي آنها به جاي اينكه فراگير باشد استخراجي بودند. وقتي كه شما با مثال‌هاي زيادي روبه‌رو مي‌شويد ديگر ديدگاه نويسندگان مبني بر اينكه رشد پايدار حاصل نمي‌شود مگر اينكه نهادهاي فراگير وجود داشته باشد معناي خود را از دست مي‌دهد. به هر حال حتي در بهترين شرايط، رشد نمي‌تواند خودش را پايدار كند. من حتي فكر نمي‌كنم كه اين نويسندگان تحليل مي‌كنند كه ركود بزرگ، بي‌قراري كنوني ژاپن با بحران مالي جهاني در سال‌هاي اخير به دليل كاهش «فراگيري» بوده است. نويسندگان، تئوري مدرنيزاسيون را به سخره مي‌گيرند، اين تئوري بيان مي‌كند كه بعضي مواقع يك رهبر قدرتمند با انتخاب درست مي‌تواند به رشد يك كشور كمك كند و شانس خوبي براي كشورها وجود دارد كه سياست‌هاي فراگير داشته باشند. كره و تايوان مثال‌هايي هستند كه واقعا اتفاق افتاده است. همچنين كتاب، از دوره رشد و نوآوري باورنكردني چين در دوره 800 – 1400 چشم‌پوشي مي‌كند. در 600 سال اخير، اقتصاد چين پوياترين اقتصاد در دنيا بوده است و نوآوري‌هاي زيادي داشته كه از جمله آنها مي‌توان به پيشرفت‌هايي كه در ساختن كشتي و گداختن آهن داشتند اشاره كرد. اين موضوع بيشتر از شرايط جغرافيايي، زمان‌بندي و رقابت ميان امپراتورها حاصل شده است و از اين امر كه چه نهادهاي چين فراگير بوده‌اند تاثيري نپذيرفته است. نويسندگان با چين مدرن هم مساله دارند زيرا كه انتقال از «مائو» به «دنگ ژيائوپنگ» هيچ تغييري در نهادهاي سياسي به سمت فراگير شدن را شامل نمي‌شد. هنوز هم مبتني بر اكثر شاخص‌ها چين يك معجزه رشد پايدار اقتصادي است. البته من فكر مي‌كنم كه هر فردي قبول كند چنين نياز دارد كه نهادهاي سياسي خود را فراگيرتر كند اما ميليون‌ها چيني كه در دهه‌هاي اخير زندگي‌شان تغيير يافته و ممكن است كه قبول نداشته باشند كه رشد آنها «فراگير» بوده است. من نسبت به نويسنده‌ها خوشبين‌تر هستم كه تغييرات تدريجي، بدون ناپايداري، در چين در مسير درست ادامه خواهد يافت. گذار اقتصادي غيرقابل باور چين در سه دهه گذشته به اين دليل اتفاق افتاد كه اقتصاد سرمايه‌داري را در آغوش گرفت كه مالكيت خصوصي، بازارها و سرمايه‌گذاري در آموزش و زيرساخت‌ها را شامل مي‌شود. اين نكته‌اي واضح و آشكار درباره رشد اقتصادي است كه رشد اقتصادي همبستگي قوي با اقتصاد سرمايه‌داري دارد و از سيستم سياسي مستقل است. وقتي كه يك كشور بر بناي زيرساخت‌ها و ارتقاي آموزش تمركز مي‌كند و از قيمت‌گذاري بازار استفاده مي‌كند تا منابع را تخصيص دهد در آن صورت حركت به سمت رشد اتفاق خواهد افتاد. اين ايده از وضوح بيشتري برخوردار است تا آنچه كه توسط نويسندگان ارائه شده و توانايي بهتري در تبيين وقايع اتفاق افتاده دارد. نويسندگان كار خود را با حمله سنگين به كمك‌هاي خارجي به پايان برده و بيان كرده‌اند كه در اكثرمواقع كمتر از 10 درصد كمك‌ها به دريافت‌كنندگان واقعي رسيده است. آنها به عنوان مثال به افغانستان اشاره دارند در حالي كه اين مثال يك مثال گمراه‌كننده است زيرا افغانستان در وضعيت جنگي قرار دارد و به خاطر اهداف جنگي و يا مرتبط با آن كمك‌ها به سرعت از بين مي‌روند. به عنوان آخرين نكته، بايد اشاره كنم كه اين كتاب براي من يك پرتو روشني هم داشته است آنجا كه مرا با كارلوس اسليم، ثروتمند مكزيكي، مقايسه كرده است. در واقع، نياز است كه قوانين رقابت‌پذيري در مكزيك ارتقا يابند، اما من مطمئن هستم كه توليد ثروت و انجام تجارت توسط كارلوس اسليم براي مكزيك بهتر است از وضعيتي كه مكزيك او را نداشت.

پاسخ به بیل گیتس180_james-robinson
کتاب اخیر ما «چرا کشور‌ها شکست می‌خورند»، از جانب کسانی که جغرافیا و فرهنگ را دلایل ریشه‌ای فقر می‌دانند؛ هدف شدیدترین حمله‌ها و انتقادها قرار گرفته است.
شاید چندان شگفت انگیز نباشد که بیل گیتس- رئیس میلیاردر یک بنیاد خیریه- به‌دلیل مساعدت‌هایش به کمک‌های بین‌المللی به مقوله علاقه‌مند شده است. نقد او از کتاب ما نه‌تنها مشخصا منصفانه نبود بلکه در بسیاری از موارد نادرست نیز بود. نقد گیتس ناامیدکننده بود ولی نه فقط به‌دلیل مخالفت با ما. ما ازنظر آکادمیک انتظارش را داشتیم. این پژوهش تماما راجع به بحث، تضارب آرا و یافتن شواهد جدید، بسط مفاهیم و دیدگاه‌های جدید و نزدیک‌تر شدن به حقیقت است. افسوس، تلاش گیتس از این جهت شکست می‌خورد. عدم توانایی او برای درک حتی ابتدایی‌ترین نظریه ما به این معنا است که نقد او در ارائه بحثی راهگشا شکست خورده است. با این همه به‌دلیل توجه بی‌اندازه‌ای که این نقد ایجاد کرده است، ما احساس کردیم ضروری است که به آن پاسخ دهیم.
برای شروع، گیتس اظهارات نسبتا مبهمی در خصوص کتاب ابراز می‌کند مانند تاکید او بر اینکه «اصطلاحات مهم واقعا تعریف نمی‌شوند»؛ در واقع تمام مفاهیم مهمی که در کتاب از آنها بهره برده‌ایم تعریف می‌شوند، کافی است کتاب را بخوانید. تاکیدات دیگر او نیز نه‌تنها نشان‌دهنده آن است که گیتس تا چه حد با ادبیات آکادمیک ناآشنا است – که البته قابل درک است – بلکه حاکی از آن است که او در واقع به خود زحمت نداده به کتاب شناختی و منابع ارائه شده در پایان کتاب رجوع کند. او می‌نویسد «نویسندگان سقوط ونیز را به افت فراگیری نهادهای آن نسبت می‌دهند. واقعیت این است که ونیز سقوط کرد چون پای رقابت‌ها به میان آمد. تغییر در فراگیری و گستردگی نهادهای آن بیشتر پاسخی به این مساله بود تا منبع مشکل. حتی اگر ونیز موفق شده بود از این فراگیری نهادها حفاظت کند، قادر نبود ازدست دادن تجارت ادویه را جبران کند.» این نگاه به فقدان آگاهی از تاریخ برمی‌گردد. ونیز به این دلیل که تجارت ادویه را ازدست داد سقوط نکرد، اگر مساله این بود، سقوط باید در آخر قرن پانزدهم آغاز می‌شد، اما زوال، به‌خوبی از میانه قرن چهاردهم آغاز شده بود. به‌طور کلی، پژوهشی که توسط دیه‌گو پاگا و دنیل ترفلر انجام شده است نشان می‌دهد که رونق و ثروت ونیز هیچ ارتباطی با رقابت‌ها یا تجارت ادویه نداشت.
به همین ترتیب، گیتس تصور می‌کند که «وضعیت هوا» عامل سقوط مایا بود. گرچه بحث علمی درخصوص علل فروپاشی تمدن مایا وجود دارد، تا جایی که دانش‌مان به ما می‌گوید، هیچ بحث معتبری فروپاشی این تمدن را به هوا مرتبط ندانسته و در عوض؛ بیشتر بر نقش نبردهای درون شهری و سقوط تعداد زیادی از نهادها تاکید شده است. کتاب چنان‌که گیتس در نقد خود اظهار کرده دوران باورنکردنی رشد و نوآوری در چین بین سال‌های 800 تا 1400 را نادیده نمی‌گیرد، ما درباره این دوره بحث کرده‌ایم و توضیح داده‌ایم که چرا این دوره به یک رشد اقتصادی ثابت منجر نشد.
گیتس در جایی اشاره می‌کند که «کتاب از من به خوبی یاد می‌کند» متاسفیم که چنین نبوده است. ما روشن کرده‌ایم که گیتس هم درست مانند مرد متنفذ ارتباطات؛ کارلوس اسلیم، تمایل زیادی به ایجاد حقوق انحصاری داشت. او تلاش کرد اما شکست خورد. آنچه کتاب ما از آن به‌خوبی یاد می‌کند نهادهای آمریکایی هستند مانند وزارت دادگستری که گیتس و مایکروسافت را از دخالت در بازار باز داشت. ما می‌گوییم «متاسفانه، قهرمان‌های بسیار معدودی در این کتاب حضور دارند» بیل گیتس از آنها نیست.
nemmers-acemoglu-largeدر جای دیگری، گیتس می‌نویسد کتاب ما «تا حد زیادی درمورد اسلیم منصف نبوده است». او ادعا می‌کند که «مکزیک با کمک‌های اسلیم در ایجاد کسب‌وکار، از رفاه بیشتری برخوردار است» اما این گفته یک بار دیگر برعدم درک نظریه اصلی ما حکایت می‌کند. ما معتقد نیستیم اسلیم، فاسد و علت ریشه‌ای مشکلات مکزیک است. ما استدلال می‌کنیم که سرمایه‌گذاران بلندپروازی مانند اسلیم و گیتس برای جامعه مفید خواهند بود اگر نهادهای فراگیر آنها را محدود سازد و اینکه در غیر این صورت آنها بیشتر به منابع خود خدمت خواهند کرد. مراد ما رسیدن به وضعیتی است که درآن افرادی مانند اسلیم (و صدها فرد مستعد دیگر، سرمایه‌گذارانی باشند که هرگز به‌دلیل سیستم ضعیف آموزشی کشور یا به‌دلیل قوانین رقابت، فرصت رشد پیدا نکنند) در بستر نهادهای اقتصادی فراگیر عمل کرده و در نتیجه جامعه خود را در سطحی بسیار وسیع‌تر توسعه دهند.
گرچه جهت اطلاع، پیش از معرکه گرفتن برای اسلیم، گیتس شاید مایل باشد گزارش  سازمان همکاری اقتصادی و توسعه (OECD) را در خصوص سیاست‌ها و سازوکارهای ارتباطات در مکزیک مطالعه کند که هزینه اجتماعی حق انحصاری اسلیم را معادل 129 میلیارد دلار تخمین زده‌اند.
آخرین لیست فوربس از ثروتمندترین افراد جهان (در سال 2012)، ثروت خالص سلیم در آمریکا را 79 میلیارد دلار ارزیابی می‌کند. پس مکزیک دقیقا چگونه از رفاه بیشتری برخوردار است؟
گیتس در نقد خود همچنین گلایه می‌کند که ما «نظریه مدرن سازی را به استهزا می‌گیریم». ما ابدا چنین کاری نمی‌کنیم. ما تلاش می‌کنیم فرضیه جایگزین نهادهای بهره‌کش را که در لوای نهادهای بیرونی مستبد رخ می‌دهد مطرح کنیم؛ جایی که کشورها رشد می‌کنند چون رهبرانشان که کنترل این نهادهای بیرونی را در دست دارند، احساس امنیت کرده و قادرند منافع این فرآیند رشد را کنترل کنند. این موضوع بخش زیادی از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد زیرا این مهمترین شاخصه توسعه اقتصادی و سیاسی در طی سالیان بسیار گذشته بوده است. فرضیه ما این سوال را مطرح می‌کند که چرا رشد گزینشی به‌طور خودکار به ایجاد نهادهای بیشتر فراگیر منجر نمی‌شود:
گیتس حق دارد؛ نمونه‌هایی مانند کره جنوبی وجود دارند (که ما در کتاب درباره آن بحث کرده‌ایم) که پس از یک دوره رشد از طریق نهادهای بهره‌کش به نهادهای بیشتر فراگیر رسیده‌اند. اما گذار کره‌جنوبی به دموکراسی در دهه 1980 به هیچ وجه خود به خود نبود بلکه در نتیجه اعتراض دانش‌آموزان و کارگران بر ضدرژیم نظامی رخ داد و تنها پس از سرکوب ارتش که در فرونشاندن آشوب شکست خورد اتفاق افتاد.
مهمتر از آن، چنان‌که نگاهی گذرا به منابع کتاب شناختی ما می‌تواند نشان دهد، بی‌توجهی‌مان نسبت به نظریه مدرن‌سازی براساس چند بررسی و مطالعه محدود یا احساسی غریزی نیست بلکه براساس شواهد دقیق اقتصادسنجی است. برای مثال ببینید، مقالات ما این طور نام‌گذاری می‌شوند: درآمد و دموکراسی، ارزیابی مجدد فرضیه مدرن‌سازی، که هر دو مشترکا توسط سیمون جانسون و پیر یارد نوشته شده‌اند.
در جای دیگری از نقد خود، گیتس ادعا می‌کند که رشد اقتصادی قویا با پذیرش اقتصاد کاپیتالیستی مرتبط است. آنچه او «اقتصاد کاپیتالیستی» می‌نامد بسیار مبهم است. آیا نهادهای اقتصادی مصر در طول ریاست‌جمهوری مبارک پس از آنکه او به آزادی اقتصاد پرداخت و نقش دولت را کاهش داد، کاپیتالیستی بودند؟ مردم از آن با عنوان «اقتصاد هم پالکی» (Crony capitalism (یاد می‌کنند؛ اما این همه بخش‌های اقتصاد کاپیتالیستی است؟!
یا دیکتاتوری طولانی پرفیریو دیاز در مکزیک در قرن نوزدهم را درنظر بگیرید که بسیاری از محدودیت‌های باقیمانده سیستم استعماری اسپانیایی را نابود و اقتصادی بر پایه بنگاه‌های خصوصی (به‌خصوص از میان هم پالکی‌هایش) تاسیس کرد و بازار را آزاد کرد (شامل ایجاد بازار برای کارگران اجباری). آیا این کاپیتالیستی بود؟ آفریقای جنوبی تحت لوای آپارتاید و برپایه بنگاه‌های خصوصی که سفید‌ها اداره‌اش می‌کنند و اکثریت سیاه‌ها را استثمار می‌کنند، چه؟ شاید خود گیتس باید به دقت زیاد این اصطلاح را تعریف می‌کرد!
مفهوم کاپیتالیسم در کتاب ما ترسیم نمی‌شود واین دلیل روشنی دارد. آب‌ها را گل آلود می‌کند. نظر ما که برآن تاکید داریم این است که آنچه جوامع را از هم متمایز می‌کند این نیست که آیا آنها به صورت مرکزی – دولتی و نهادگرا- اداره می‌شوند یا کاپیتالیستی‌اند، بلکه این است که فراگیرند یا بهره‌کش؟ گرچه اقتصادهایی که به صورت مرکزی اداره می‌شوند، ذاتا بهره‌کش هستند؛ بنابراین اقتصادهای کاپیتالیستی زیادی وجود دارند.
در نهایت، گیتس با ظاهرا «حمله شدید ما به کمک‌های خارجی» مشکل دارد وبه‌طور مشخص به ادعای «گمراه‌کننده» ما در مورد افغانستان اشاره می‌کند: اما بازهم باید گفت او می‌توانست از کتاب شناسی بهره بگیرد. دریافتن اینکه تنها ده درصد کمک‌های خارجی به دست دریافت‌کنندگان مورد نظر می‌رسد، چنان‌که او تصور می‌کند، مربوط به افغانستان نیست، بلکه مربوط به اوگاندا است که نه‌تنها منطقه جنگی نبود، بلکه در سال 2004 و در زمان مطالعه ما کشوری آرام بود. اساسا، اکنون شواهد قابل تاملی دردست است که نشان می‌دهد کمک‌های خارجی در دوران پس از جنگ، تاثیر مثبت بسیار اندکی بر توسعه اقتصادی داشته است که گیتس تمایل دارد آن را نادیده بگیرد (برای مثال، باری بر دوش مردان سفید از ویلیام ایسترلی را ببینید.**) انکار این موضوع سردر برف فرو بردن است.
اما حقیقت تلخ‌تر این است که ما حتی در مورد کمک‌های خارجی بحث نکرده‌ایم، آنچه در کتاب درمورد آن بحث کرده‌ایم، این است که کمک- که میزان اندکی از آن به اهداف مورد نظرش می‌رسد- منافع بسیاری برای مردم فقیر دارد؛ اما راه‌حلی برای مشکلات واقعی توسعه نیست. به جای تاکید بی‌حد بر موقعیت‌هایی که به لحاظ تجربی غیرقابل دفاعند؛ همه ما نیازمند آنیم که درست‌تر حرکت کنیم و راه‌های موثرتری برای فهم وحل مشکلات کشورهای فقیر بیابیم. کمک‌های خارجی باید بخشی – و نه تمام این تعهد باشد.
گیتس به درستی اشاره می‌کند که جای بسیاری از مسائل درکتاب ما خالی است. حتی اگر، توسعه‌نیافتگی تنها نتیجه رهبری بد نباشد و حتی اگر راه حل آن رهبران روشنفکر نباشند، یک ساختار کامل‌تر، باید تلفیقی از رفتار رهبران- که نقش مهمی در ساخت حکومت بازی می‌کنند، ساماندهی اقدامات دسته جمعی و بیان دیدگاه‌ها برای تغییرات اجتماعی باشد. نمونه چنین رهبرانی می‌تواند حبیب بورقیبه در تونس و لی کوان یو در سنگاپور باشد که هر دوی آنها بی‌شک در مسیر توسعه کشورهایشان موثر بودند.
اما ما ترجیح دادیم که در کتاب بر نهادها تاکید کنیم؛ زیرا برای رهبری، توسعه باید از طریق نهادهای فراگیر نهادینه شود تا تاثیری پایدار داشته باشد. برای مثال، پس از دهه‌ها ارتقای آموزش و توسعه هویت ملی تانزانیایی، بورقیبه که تونس را به عنوان یک دیکتاتور اداره می‌کرد، توسط دیکتاتور متفاوتی مانند زین‌العابدین بن علی که علاقه بیشتری به استفاده از قدرتش برای چپاول منابع کشور داشت، از قدرت خلع شد؛ اما گیتس ظاهرا هیچ علاقه‌ای به این فرعیات ندارد و در عوض ترجیح می‌دهد به نقد همه جنبه‌های کتاب بپردازد.
برخی می‌گویند، هر شهرتی خوب است و ما باید شادمان باشیم که بیل گیتس به معرفی ونقد کتابمان پرداخته است. محبوبیت خوب است، اما ما پانزده سال صرف پژوهش، نوشتن و تفکر در مورد این موضوعات کرده‌ایم و شادمان خواهیم شد اگر منتقدان ابتدا کتاب را بخوانند و بفهمند؛ آن وقت می‌توانیم بحثی راهگشا درمورد علل بنیادین فقر در جهان داشته باشیم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب