Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298
سیاست های بازار آزاد به ندرت کشورهای فقیر را غنی می سازد | مدرسه اقتصاد

Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298

ترجمه


Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298

پاتوق دانشجو


Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298

جزوات


Warning: Parameter 2 to __search_by_title_only() expected to be a reference, value given in /home/oldmadres/domains/old.madreseeqtesad.ir/public_html/wp-includes/class-wp-hook.php on line 298
boxweb
روایتی از کتاب 23 گفتار چانگ،گفتار هفتم

سیاست های بازار آزاد به ندرت کشورهای فقیر را غنی می سازد

سایت مدرسه اقتصاد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۰۱:۳۵ ۱۳۹۳/۰۲/۱۵

سیاست های تجارت آزاد و بازار آزاد،سیاست هایی هستند که اگر هم مؤثر واقع شده باشند،این تأثیر به ندرت و ناچیز بوده است.اکثر کشورهای ثروت مند کنونی،هنگامی که خود در حال توسعه بودند،از چنین سیاست هایی استفاده نکردند.

آنچه در ادامه آورده می شود گفتار هفتم از کتاب 23 گفتار در باره سرمایه داری ها جون چانگ استاد توسعه دانشگاه کمبریج که قبلا مفصلا در مورد این نویسنده و کتاب اش صحبت کرده ایم.

پرونده کتاب 23 گفتار در باره سرمایه داری

چانگ در این گفتار به وضوح نشان می دهد که نظام بازار با توصیه هایی از جمله جهانی سازی،شوک درمانی و… نتوانسته کشور های به اصطلاح فقیر را ثروتمند کند.در واقع چانگ با توسل به مثال های تاریخی ازجمله این که کشور هایی که هم اکنون به نوعی مهد سیاست های بازار آزاد هستند در گذشته به شدت خلاف آنچه امروز می گویند عمل کرده اند.

در ادامه متن کامل این گفتار را آورده ایم

به شما می گویند که:

کشورهای در حال توسعه،پس از آن که از حاکمیت استعماری رها شده و به استقلال رسیدند،تلاش کردند تا اقتصاد خود را از طریق مداخلۀ دولتی و گاهی حتی پذیرش آشکار سوسیالیسم،توسعه دهند.آن ها سعی کردند تا صنایعی نظیر فولاد و اتومبیل را که فرسنگ ها با توانایی ها و قابلیت های آنان فاصله داشت به طور تصنعی و با کاربر ابزارهایی مثل اعمال سیاست های حمایتی در تجارت،ممنوعیت سرمایه گذاری مستقیم خارجی،پرداخت یارانه به صنایع و حتی مالکیت دولتی بانک ها و بنگاه های صنعتی،توسعه دهند.این اقدام آن ها از بُعد احساسی کاملاً قابل درک است،چرا که اربابان استعمارگر پیشین آن ها همگی کشورهای سرمایه داری بودند که از سیاست های بازار آزاد پیروی می کردند.با این حال،این راهکار در بهترین حالت به رکود و در بدترین حالت به فاجعه انجامید.رشد اقتصادی اگر هم منفی نبود،بسیار ضعیف بود و صنایع مورد حمایت نیزاز«رشد کردن»درماندند.به همین خاطر،اکثر این کشورها از دهۀ1980به بعد سر عقل آمده و سیاست های بازار آزاد را پذیرفته اند.وقتی به این موضوع فکر می کنید،می بینید کار درستی که کشورهای در حال توسعه باید از همان ابتدا می کردند،همین بود.تمامی کشورهای ثروت مند کنونی،به استثنای ژاپن(و احتمالاً کره-هر چند در این مورد مناقشه وجود دارد)از طریق پذیرش سیاست های بازار آزاد،به ویژه تجارت آزاد با بقیۀ دنیا،ثروت مند شده اند.کشورهای در حال توسعه ای هم که بیشتر به سراغ چنین سیاست هایی رفته اند،در طول سال های اخیروضعیت بهتری پیدا کرده اند.

اما به شما نمی گویند که:

برخلاف آنچه که عموماً پذیرفته شده است،عملکرد کشورهای در حال توسعه در دورۀ توسعۀ دولتی،به مراتب از آنچه که در دورۀ بعدی یعنی اصلاحات بازاری به دست آورده اند،بهتر بوده است.در برخی موارد شکست نمایان مداخلۀ دولت وجود داشت،اما بیشراین کشورها در همان«روزهای بد گذشته»در مقایسه با دورۀ اصلاحات بازار آزاد،خیلی سریع تر رشد کردند،و توزیع درآمد عادلانه تر و بحران های مالی کمتری داشتند.به علاوه،این گزاره که تقریباً همۀ کشورهای ثروت مند از خلال سیاست های بازار آزاد غنی شده اند،درست نیست.حقیقت،کم و بیش خلاف این گزاره است.به جز چند استثنای کوچک،تمامی کشورهای ثروت مند کنونی-از جمله بریتانیا و ایالات متحد که آن ها را مهد تجارت آزاد و بازار آزاد تصور می کنند-به واسطۀ ترکیبی از سیاست های حمایتی،پرداخت یارانه و دیگر سیاست های ثروت مند شده اند که امروزه به کشورهای در حال توسعه توصیه می کنند هرگز آن ها را به کارنگیرند.سیاست های بازار آزاد تاکنون تعداد اندکی از کشورها را از ثروت مند ساخته است و در آینده هم تعداد کمتری را خواهد ساخت.

 دو کشور با اوضاع وخیم اقتصادی

در این جا شرح حال دو کشور در حال توسعه آورده شده است.شما یک تحلیل گر اقتصادی هستید که می خواهید چشم انداز توسعۀ آن ها را ارزیابی کنید.بعد از مقایسه،بگویید نظر شما چیست؟

کشور الف:تا یک دهۀ پیش،این کشور به شدت تابع سیاستهای حمایتی بود،به طوری که متوسط نرخ تعرفۀ کالاهای صنعتی در این کشور به بیش از 30 درصد می رسید.با وجود کاهش اخیر تعرفه،محدودیت های مهم تجار،اعم از مرئی یا نامرئی،هم چنان باقی مانده است.این کشور محدودیت های سنگینی بر جریان های بین مرزی سرمایه اعمال می کند،هم چنین بخش بانکی تحت مالکیت دولت است و با مقررات کامل به شدت تنظیم شده است،و محدودیت های متعدد دیگری برای مالکیت خارجی دارایی های مالی دارد.بنگاه های خارجی مشغول به تولید در کشور،شکایت دارند که دولت های محلی از طریق مالیات های متغیر و مقررات مختلف نسبت به آنان تبعیض قائل می شوند.کشور انتخابات ندارد و گرفتار فساد مالی است.قوانین مالکیت،مبهم و پیچیده است.به خصوص،حمایت از حقوق مالکیت فکری ضعیف است و همین موضوع،این کشور را به پایتخت قاچاقچیان جهان مبدل کرده است.این کشور دارای شما زیادی از بنگاه های دولتی است که بسیاری از آن ها زیان دیده هستند،اما این زیان ها،با یارانه ها و حقوق انحصاری که دولت به آن ها داده است،رفع می شود.

کشور ب:در طی چند دهۀ گذشته،سیاست تجاری این کشور،به معنای واقعی کلمه،حمایت گراترین سیاست در جها

ن بوده است،به طوری که متوسط نرخ تعرفۀ کالاهای صنعتی به 40 تا 50 درصد می رسیده.بیشتر جمعیت کشور قادر به رأی دادن نیست و خرید رأی و تقلب در انتخابات گسترده است.فساد و ارتشا حکمفرماست،و احزاب سیاسی مشاغل دولتی را به حامیان مالی خود می فروشند.این کشور هرگز حتی یک کارمند دولت را هم از طریق تشریفات آزاد علنی و رقابتی استخدام نکرده است.مالیۀ عمومی،ناپایدار و پرمخاطره است و سابقه 

دولت در خودداری از بازپرداخت وامهایش تا حدی خراب است که سرمایه‌گذاران خارجی را نگران می‌کند علی رغم این واقعیت دولت به شدت علیه سرمایه‌گذاران خارجی تبعیض قائل می‌شود. به خصوص در بخش بانکداری بیگانگان از رسیدن به سمت مدیریت منع می‌شوند. در حالی که سهامداران خارجی حتی قادر نیستند از حق رأی خود در شرکت استفاده کنند. مگر آن که مقیم آن کشور باشند.

این کشور قانون رقابت ندارد و این مسأله با کارتلها و دیگر شکلهای انحصار اجازه می‌دهد تا بدون هیچ گونه نظارتی رشد کنند. حمایت از حقوق مالکیت، فکری یکدست نیست و به خصوص به دلیل خودداری از حمایت حق تکثیر (کپی‌رایت) اشخاص خارجی ضایع می‌شود.

هر دوی این کشورها تا خرخره در مسائلی فرو رفته‌اند که گمان می‌رود مانع توسعه اقتصادی باشد. سیاست سنگین، حمایت‌گرایی، تبعیض علیه سرمایه‌گذاران خارجی، حمایت ضعیف از حقوق مالکیت، وجود انحصارات، نبود دمکراسی، فساد، نبود شایسته‌سالاری و غیره. احتمالاً فکر می‌کنید که هر دوی این کشورها با سر به سمت یک فاجعه تمام عیار از لحاظ توسعه اقتصادی‌شان خواهند رفت اما یک بار دیگر فکر کنید.

rasouli20120602115126983

کشور الف چین امروزی است. ممکن است که برخی خوانندگان این را حدس زده باشند. با این حال تعداد انگشت‌شماری حدس خواهند زد که کشور ب همان ایالت متحده آمریکا در حدود سال 1880 میلادی باشد. یعنی زمانی که این کشور تا حدودی فقیرتر از چین امروزی بود.

چین با وجود سیاستهایی که ضد توسعه فرض می‌شوند، یکی از پویاترین و موفق‌ترین اقتصادهای جهان در طول سه دهه گذشته بوده است. در حالی که ایالات متحده در دهه 1880 یکی از سریع‌ترین کشورهای رو به رشد جهان محسوب می‌شد که به سرعت در حال تبدیل شدن به ثروتمندترین آنها نیز بود. بنابراین ستاره‌های مشهور اقتصادی اواخر قرن نوزدهم (ایالت متحده) و امروز جهان (چین) هر دو از دستورالعملهایی پیروی کرده‌اند که تقریباً به طور کامل مخالف با سنت نولیبرالی و بازار آزاد امروزی است.

اما چگونه چنین چیزی ممکن است. آیا مگر آموزه بازار آزاد حاصل دو قرن تجارب موفقیت‌آمیز در امر توسعه اقتصادی نیست که چند ده کشور ثروتمند امروزی چکیده و عصاره آن را از خلال آن تجارب استخراج کرده‌اند. برای پاسخگویی به این پرسشها باید در تاریخ به عقب برگردیم.

رئیس جمهور مرده حرف نمی زند100-Dollar-Bill1

بعضی از مردم ایالات متحد به اسکناس های دلار خود رئیس جمهور مرده می گویند.البته این عنوان چندان دقیق نیست.اگر چه تمام سیاست مدارانی که تصویر شان بر روی اسکناس های دلار نقش بسته است،مرده اند،اما همه آن ها روسای جمهور سابق آمریکا نبوده اند.

بنجامین فرانکلین کسی است که تصویر او بر روی معروف ترین اسکناس تاریخ بشر یعنی اسکناس 100 دلاری نقش بسته است،هرگز رئیس جمهور نبود،هرچند خیلی خوب هم می توانست باشد.او در میان پدران بنیان گذار ایالات متحد،قدیمی ترین آنها و مستدلا برجسته ترین سیاست مدار این کشور نوپا بود.اگر چه بیش از حد سالخورده بود وحرمت سیاسی واشنگتن هم برای او بیش از آن بود که او در سال 1789 وارد رقابت برای انتخاب اولین رئیس جمهوری شود،اما فرانکلین تنها کسی بود که امکان هماوردی با واشنگتن در این زمینه را داشت. US_10Dollar_front

اما در بین تصاویر شخصیت های مهمی که رو اسکناس دلار چاپ شده است،غافل گیر کننده ترین تصویر مربوط به الکساندر همیلتون،بر روی اسمناس 10 دلاری،است.همیلتون،مانند فرانکلین،هرگز رئیس جمهور ایالات متحد نبود.اما همیلتون،فرانکلین نبود که داستان زندگی اش به افسانه ای در بین مردم ایالات متحد تبدیل شود.او صرفاً وزیر خزانه داری و البته یکی از پیشگامان آن بود.پس باید سؤال کرد که تصویر او بین رؤسای جمهوری چه کار می کند؟

علت این است که همیلتون معمار نظام اقتصادی مدرن ایالات متحد محسوب می شود و این چیزی است که امروز اکثر مردم آن کشور از آن اطلاعی ندارند.همیلتون دو سال پس از احراز سمت وزارت خزانه داری در سن سی و سه سالگی،«گزارش پیرامون مسئلۀ صنایع»را به کنگره ارائه کرد و در این جا بود که راهکار توسعۀ اقتصادی را برای کشور جوان خود طرح ریزی کرد.در این گزارش او استدلال میکرد که«صنایع نوزاد»،مانند صنایع امریکایی،برای آن که قادر باشند روی پاهای خود بایستند باید مورد حمایت دولت قرار گیرند و از سوی آن تغذیه شوند.گزارش همیلتون فقط به حمایت گرایی در زمینۀ تجارت محدود نمی شد،بلکه او خواهان سرمایه گذاری عمومی در زیرساخت ها(مانند کانال ها)،توسعۀ نظام بانکداری،و ترویج یک بازار اوراق قرضۀ دولتی بود.با این حال،حمایت گرایی در کانون راهکار او قرار داشت.اگر همیلتون،با همین دیدگاه ها،امروز وزیر مالیۀ یک کشور در حال توسعه می شد،به شدت به خاطر«ارتداد»مورد مؤاخذهۀ وزارت خزانه داری ایالات متحد قرار می گرفت.احتمالاً صندوق بین المللی پول و بانک جهانی هم از اعطای وام به کشور او خودداری می کردند.

اما جالب آن است که در این قضیه،همیلتون تنها نمی بود.تمامی آن«رئیس جمهور مرده»هم با برخوردی مشابه از سوی خزانه داری ایالات متحد،صندوق بین المللی پول،بانک جهانی و دیگر مدافعان امروزی آیین مقدس بازار آزاد قرار می گرفتند.

OneUSD_both_sides (1)

روی اسکناس یک دلاری،تصویر نخستین رئیس جمهور ایالات متحد یعنی جورج واشنگتن قرار دارد.واشنگتن در مراسم معارفۀ خود،بر پوشیدن لباس های امریکایی-که به این مناسبت به طور ویژه در ایالت کانکنی کات بافته شده بود-به جای لباس های خیلی مرغوب و فاخر انگلیسی،اصرار داشت.امروز یک چنین اقدامی می تواند ناقض قوانین پیشنهادی سازمان تجارت جهانی(دبلیو.تی.او.)در مورد «شفافیت در انجام خدمات دولتی»باشد.در ضمن فراموش نکنیم که واشنگتن کسی بود که همیلتون را با آگاهی کامل از دیدگاه او نسبت به سیاست اقتصادی،به سمت وزیر خزانه داری منصوب کرد.همیلتون،آجودان واشنگتن در دورۀ جنگ استقلال ایالات متحد و پس از آن نزدیک ترین متحد سیاسی او بود.

US_5Dollar_front

بر روی اسکناس 5 دلاری،چهرۀ آبراهام لینکن دیده می شود؛یک حامی مشهور سیاست های حمایتی که در بحبوحۀ جنگ داخلی تعرفه ها را به بالاترین سطوح خود رسانید.بر روی اسکناس 50 دلاری مایوسیلیس گرانت را داریم،رئیس جمهوری که در دورۀ جنگ داخلی به قهرمان تبدیل شد.او یک بار در اعتراض به فشار بریتانیا به ایلات متحد برای پذیرش تجارت آزاد گفته بود:«وقتی طی 200 سال گذشته ایالات متحد از حمایت هر آنچه می تواند عرضه کند بازداشته شده است،تجارت آزاد را هم خواهد پذیرفت».بنیامین فرانکلین البته قرابتی با آموزۀ همیلتون در مورد صنایع نوپا نداشت،ولی بنا به دلیل دیگری بر حمایت از طریق وضع تعرفه های سنگین،پافشاری داشت.در آن دوره،وجود زمین های تقریباً آزاد در ایالات متحد،تولید کنندگان امریکایی را ناچار شاخته بوددستمزدهایی در حدود چهار برابر بیشتر از متوسط آن در اروپا را پیشنهاد کنند،چرا که در غیر این صورت کارگران به سمت کشاورزی می رفتند(این تهدید کوچکی نبود،زیرا که اکثر این کارگران پیش از این کشاورز بودند).

بنابراین فرانکلین استدلال کرد که ادامۀ حیات تولیدکنندگان امریکایی منوط به آن است که از آن ها در رقابت با تولیدکنندگان اروپایی که دستمزدهای کمتری پرداخت می کنند(آنچه امروز به «دامپینگ اجتماعی»موسوم است)حمایت شود.این دقیقاً همان منطقی است که راس پروت-سیاست مداری که بعدها میلیاردر شد-در ضدیت با نفتا (پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی با مکزیک)در کمپین انتخابات ریاست جمهوری در سال 1992 استفاده کرد،منطقی که با رضایت 9/18/درصد از رأی دهندگان امریکایی روبه رو گشت.

ممکن است بگویید اما یقیناً توماس جفرسون(تصویر اسکناس نه چندان رایج دو دلاری)و اندرو جکسون(تصویر روی اسکناس 20 دلاری)به عنوان قدیسان حامی سرمایه داری بازار آزاد امریکا در «آزمون خزانه داری ایلات متحد»قبول شده اند؟20-dollar-bill

ممکن است توماس جفرسون مخالف سیاست«حمایت گرایی» همیلتون بوده باشد،اما برخلاف او،همیلتون از نظام حق ثبت اختراع،که جفرسون به شدت مخالف آن بود،دفاع می کرد.به اعتقاد جفرسون،ایده ها«مثل هوا»هستند و بنابراین نباید تحت مالکیت کسی قرار گیرند.با در نظر گرفتن تأکیدی که امروز اقتصاددانان بازار آزاد بر حمایت از حق اختراع و دیگر مالکیت فکری دارند،نظرات جفرسون برای آن ها از فحش هم بدتر خواهد بود.

در مورد اندرو جکسون،این حامی«مردم عادی»و از نظر مالی محافظه کار(که برای نخستین بار در تاریخ ایالات متحد،تمامی بدهی های دولت فدرال را پرداخت کرد)چه باید گفت؟

با کمال تأسف باید خدمت هواداران جکسون عرض کنم که او هم اگر اکنون زنده بود در «آزمون خزانه داری ایالات متحد»قبول نمی شد.در دورۀ جکسون،متوسط تعرفه های صنعتی در منطقه بین 35 تا 40درصد بود.در ضمن او بابت ضدیت با بیگانگان بدنام بود،به طوری که وقتی در سال 1836،لغو مجوز دومین«بانک ایالات متحد»(به عنوان یک بانک شبه دولتی که مالکیت 20 درصد از آن در دست دولت فدرال قرار داشت)را اعلام کرد،یکی از بهانه های او برای این اقدام،مالکیت«بیش از حد»سرمایه گذاران خارجی(اساساً بریتانیا)بود.و این«بیش از حد»چه قدر بود؟فقط 30درصد.اگر امروزه رئیس جمهور یک کشور تقریباً در حال توسعه،مجوز یک بانک را تنها به خاطر مالکیت 30 درصدی امریکایی ها بر آن لغو کند،احتمالاً خزانه داری امریکا به تب و لرز دچار می شود.

روزانه ده ها میلیون نفر از شهروندان ایالات متحد برای پرداخت کرایۀ تاکسی و خرید ساندویچ،یک«همیلتون»یا یک«لینکلن»پرداخت می کنند و ملبقی پول شان را با چند«واشنگتن»پس می گیرند؛اما متوجه نیستند که این سیاست مداران محترم،همان حمایت گرایان نکبتی هستند که اکثر رسانه های خبری وطنی-از محافظه کار تا لیبرال-می خواهند آن ها را زیر ضربات تازیانه بگیرند.بانکداران نیویورک و استادان دانشگاه شیکاگو در مقالات منتشر شدۀ خود در نسخه های نشریۀ وال استریت ژورنال-که می توان با یک«اندرو جکسون»آن را خریداری کرد-از مسخره بازی های ضد خارجی چاوز،رئیس جمهور ونزوئلا،غرغر می کنند؛ولی درک نمی کنند که همین اندرو جکسون به مراتب بیگانه ستیزتر از چاوز بود.

آن کاری را بکن که من می گویم،نه آن کاری که من انجام دادم

وقتی پیشینۀ ایلات متحد را در به کارگیری سیاست های حمایتی به اقتصاددانان بازار آزاد یادآوری می کنید،معمولاً آن ها هم متقابلاً پاسخ می دهند که این کشور«علی رغم»وجود حمایت گرایی،و نه«به خاطر»وجود آن به موفقیت دست یافت.در ادامه می گویند که رشد سریع،در هر حال سرنوشت محتوم ایالات متحد بود،چرا که این کشور به طرز استثنایی از موهبت ذخایر و منابع طبیعی برخوردار بود و به علاوه شمار زیادی مهاجر سخت کوش و باانگیزه در اختیار داشت.در ضمن گفته می شود که بازار وسیع داخلی این کشور هم با ایجاد درجه ای از رقابت میان بنگاه های داخلی،تا حدودی آثار منفی سیاست حمایت گرایی را خنثی کرد.

اما در این پاسخ یک اشکال وجود دارد،اشکالی که شاید اندکی دراماتیک هم باشد:ایالات متحد کشوری نیست که با استفاده از سیاست های مغایر با آموزۀ بازار آزاد به موفقیت رسیده است.در حقیقت،همان طور که به تفصیل در ادامه توضیح خواهم داد،اکثر کشورهای ثروت مند امروزی از طریق اعمال چنین سیاست هایی بوده است که به نتیجۀ موفقیت آمیز رسیده اند؛و ضمناً وقتی شرایط این کشورها با یکدیگر متفاوت است،پس دیگر به هیچ وجه نمی توان گفت که همگی آن ها شرایط خاصی را داشته اند که آثار منفی حمایت گرایی و دیگر سیاست های«نادرست»را خنثی کرده است.

شاید ایالات متحد از یک بازار داخلی وسیع منتفع شده باشد،اما کشور کوچک فنلاند یا دانمارک چه طور؟

اگر تصور شما این است که ایلات متحد از وفور منابع طبیعی بهره مند شده است،در این صورت موفقیت کره یا سوئیس را چه گونه توضیح می دهید،که تقریباً هیچ نوع منبع طبیعی ای نداشتند تا بخواهند در موردش صحبت کنند؟

اگر مهاجرت،یک عامل مثبت برای ایلات متحد بود،پس در مورد کشورهای دیگری-از آلمان گرفته تا تایلند-که بهترین مردمان خود را به امریکا و دیگر کشورهای«دنیای نو»باختند،چه می توان گفت؟استدلالی که «شرایط خاص»را بهانه می کند،به هیچ جا نمی رسد.

بریتانیا،کشوری که بسیاری از مردم تصور می کنند ابداع کنندۀ تجارت آزاد است،موفقیت خود را بر پایۀ سیاست هایی مشابه با آنچه همیلتون ترویج کرد،بنا نهاد.این موضوع تصادفی نبود.اگرچه همیلتون نخستین کسی بود که برای استدلال«صنایع نوپا»را نظریه پردازی کرد،ولی او بسیاری از سیاست های خود را از رابرت وال پُل به اصطلاح عاریه گرفته بود که اولین نخست وزیر بریتانیا و عهده دار ادارۀ این کشور در بین سال های 1721 تا 1742 بود.

در طول سال های میانی قرن هژدهم،بریتانیا به کمک حمایت از طریق تعرفه،پرداخت یارانه و دیگر راه هایی که وال پل و اختلاف او به صنایع داخلی تولیدات پشمی اختصاص داده بودند،به سمت صنعت بافت پارچه های پشمی حرکت کرد،یعنی صنعتی با بالاترین سطح فناوری در آن روزگار که تحت سلطۀ کشورهای پست (بلژیک و هلند کنونی)قرار داشت.این صنعت،به زودی به مهم ترین منبع درآمدهای صادراتی بریتانیا مبدل شد و همین موضوع بود که این کشور را قادر ساخت تا خوراک و مواد خامی را که برای آغاز انقلاب صنعتی در اواخر قرن هژدهم و اوایل قرن نوزدهم نیاز داشت،با واردات تأمین کند.بریتانیا فقط در دهۀ 1860،یعنی زمانی که صنعت آن از تسلط بلامنازع و مطلق برخوردار شده بود،تجارت آزاد را پذیرفت.به همان ترتیب که ایالات متحد در طول بخش اعظمی از دورۀ استیلا و تفوق خود(یعنی از دهۀ 1830 تا دهۀ 1940)«حمایت گرا»ترین کشور جهان بود،بریتانیا نیز در طول بخش زیادی از ظهور اقتصادی خود(از دهۀ 1720 تا دهۀ 1850)حمایت گراترین کشور جهان به حساب می آمد.

تقریباً تمامی کشورهای ثروت مند امروزی،از حمایت گرایی و یارانه ها برای تقویت صنایع نوپای خود استفاده کردند.بسیاری از آن ها(به خصوص ژاپن،فنلاند و کره)نیز سرمایه گذاری خارجی را به شدت محدود ساختند.بین دهۀ 1930 تا دهۀ 1980،فنلاند بنگاه هایی را که بیش از 20 درصد از مالکیت آن در دست اشخاص خارجی قرار داشت،رسماً در زمرۀ«بنگاه های خطرناک»دسته بندی کرد.برخی از این کشورها(به خصوص فرانسه،اتریش،فنلاند،سنگاپور و تایوان)از بنگاه های دولتی برای بهبود و تقویت صنایع مهم استفاده نمودند.کشور سنگاپور که به خاطر سیاست های تجارت آزاد و استقبال از سرمایه گذاران خارجی مشهور است،بیش از 20 درصد محصولات خود را از طریق بنگاه های متعلق به دولت تولید می کند،در حالی که متوسط جهانی آن در حدود 10درصد است.به علاوه،کشورهای ثروت مند امروزه یا اصولاً از«حقوق مالکیت فکری»بیگانگان حمایت نمی کردند و یا اگر حمایتی هم در کار بود،چندان چشم گیر نبود.

البته استثناهایی هم وجود داشت؛هلند،سوئیس(تا جنگ جهانی اول)و هنگ کنگ از سیاست های حمایتی اندکی استفاده می کردند،اما حتی این کشورها هم از آموزه های مرسوم امروزی تبعیت نکردند.هلند و سوئیس با این استدلال که حق اختراعات یک تنحصار مصنوعی و مغایر با اصل تجارت آزاد است(نکته ای که امروز به طرز عجیبی اکثر اقتصاددانان مدافع تجارت آزاد از درک آن غافل اند یا به آن توجه نمی کنند)،تا اوایل سدۀ بیستم از حمایت از حق اختراع سرباز زدند.کشور هنگ کنگ نیز اگرچه بر پایۀ چنین استدلالات و اصولی به این اقدام دست نزد،ولی تا همین اواخر بیش از کشورهای پیشین به خاطر نقض حقوق مالکیت فکری بدنام بود.من شرط می بندم شما کسی را می شناسید-یا حداقل دوستی دارید که کسی را بشناسد-که نرم افزار کامپیوتری دزدی،یک ساعت رولکس تقلبی یا یک تی شرت«غیررسمی»با مارک«مالوین و هابز»از هنگ کنگ خریده باشد.

11احتمالاً از نظر بسیاری از خوانندگان،بررسی و مثال های تاریخی من نامعقول هستند.با وجد آن که بارها به آن گفته شده است سیاست های بازار آزاد بهترین سیاست ها به منظور توسعۀ اقتصادی هستند،این که چطور بیشتر کشورهای امروزی از تمام آن دسته سیاست های به ظاهر بد ـ مثل حمایت‌گرایی، پرداخت یارانه، تنظیم بازار و مالکیت دولتی بر صنایع ـ استفاده کردند و با این حال ثروتمند شدند، برای خوانندگان کمی اسرارآمیز به نظر خواهد رسید. پاسخ در این واقعیت نهفته است که با در نظر داشتن مرحله رشد اقتصادی بسیاری از کشورها در آن مقطع زمانی، این سیاستهای بد، بنا به چند دلیل در حقیقت سیاستهای خوبی بودند.

دلیل نخست همان استدلال همیلتون در باره صنایعی نوپا است که من به تفصیل در فصل «پسر شش ساله من باید شغلی انتخاب کند» از کتاب اخیرم زیر عنوان نیکوکارن بد توضیح داده‌ام. درست به همان دلیل که ما فرزندان خود را به جای وادار کردن به رقابت با بزرگسالان در بازار کار به مدرسه می‌فرستیم، کشورهای در حال توسعه هم نیاز دارند که از تولیدکنندگان خود حمایت کنند و آنها را تغذیه کنند.

دوم، در مراحل اولیه توسعه بازارها به چند دلیل به خوبی عمل نمی‌کنند. حمل و نقل ضعیف، جریان ضعیف اطلاعات، حجم کوچک بازار که مداخله بازیگران بزرگتر را ایجاب می‌کند و غیره. این موضوع به آن معنا است که دولت ناگزیر باید فعالانه‌تر بازار را تنظیم و حتی گاهی اوقات به عمد بازارهایی را ایجاد کند.

سوم، در آن مراحل دولت نیازمند است تا بسیاری از امورات را خودش و از طریق بنگاههای دولتی انجام دهد. چرا که تعداد آن دسته از بنگاههای بخش خصوصی که قادر به انجام پروژه‌های بزرگ پرمخاطره باشند کافی نیست.

کشورهای ثروتمند بر خلاف پیشینه تاریخی خود سعی می‌کنند تا با استفاده از شرایطی که برای کمکهای متقابل خارجی خود می‌گذارند، کنترل وامهای نهادهای مالی بین‌المللی (مثل صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی) و هم چنین نفوذ ایدئولوژیک خود بر عرصه غالب روشنفکری، کشورهای در حال توسعه را به باز کردن مرزها و قرار گرفتن در معرض نیروهای رقابت جهانی وادار کنند. آنها سیاست‌هایی را تشویق می‌کنند که خود هرگز آن زمان که کشورهایی در حال توسعه بودند استفاده نمی‌کردند. با این حال خطاب به کشورهای رو به توسعه می‌گویند: «آن کاری را بکن که من می‌گویم، نه آن کاری که من خودم انجام دادم».

آموزه‌های مدافع رشد که خودش رشد را محدود می‌کند.

وقتی این ریاکاری تاریخی کشورهای ثروتمند بر ملا می‌شود، برخی مدافعین بازار آزاد در مقام پاسخ دادن وارد صحنه می‌شوند و می‌گویند: «خب هر چند شاید حمایت‌گرایی و دیگر سیاستهای مداخله‌گرانه دولت در آمریکای قرن نوزدهم یا ژاپن نیمه قرن بیستم جواب داده باشد اما آیا کشورهای در حال توسعه‌ای که کوشیدند چنین سیاستهای را در دهه‌های 1960 و 1970 اجرا کنند، کار را خراب نکردند؟». آنها می‌گویند که آنچه به احتمال در گذشته جواب داده است، الزاماً امروزه دیگر کارایی ندارد.

حقیقت این است که کشورهای در حال توسعه در آن ایام بد حمایت‌گرایی و مداخله دولتی در دهه‌های 60 و 70 به هیچ وجه بد عمل نکردند. در واقع عملکرد رشد اقتصادی آنها طی این دوران به مراتب بهتر از آن چیزی بود که از دهه 1980 به بعد و با آزادسازی بیشتر و مقررات‌زدایی به دست آوردند.

از دهه 1980 به این سو به موازات رشد نابرابر که از ماهیت اصلاحات صورت گرفته به نفع ثروتمندان به خوبی قابل پیش‌بینی بود،اکثر کشورهای در حال توسعه شاهد کاهش قابل ملاحظه آهنگ رشد اقتصادی بوده‌اند. افزایش درآمد سرانه در جهان رو به توسعه از 3 درصد در سال طی دهه‌های 60 تا 70 به 7/1 درصد در طی سالهای 1980 تا 2000 سقوط کرده. یعنی همان سالهایی که شاهد بیشترین تعداد اصلاحات بازار آزاد بود. در طول دهه 2000 رشد جهانِ در حال توسعه ابتدا اوج گرفت،به طوری که میزان رشد اقتصادی برای سال های 1980 تا 2009 به 6/2درصد صعود کرد؛اما این موضوع اساساً به خاطر رشد سریع چین و هند بود-دو غولی که ضمن آزادسازی اقتصادی،سیاست های نولیبرالی را هم در آغوش نکشیدند.

عملکرد رشد در مناطقی که با وفاداری کامل از نسخه های نولیبرالی پیروی کرده اند-امریکایی لاتین و افریقای سیاه-به مراتب کمتر از آن چیزی بوده است که آن ها در«ایام بد گذشته»داشتند.در دهه های 60 و 70 تولید ناخالص داخلی سرانۀ امریکای لاتین به میزان 1/3درصد افزایش یافت.بین 1980 و 2009،میزان رشد کمی بیشتر از یک سوم این رقم بود(1/1درصد).اما حتی همین میزان،هر چند ناچیز،هم تا حدودی به خاطر رشد سریع کشورهایی در منطقه بود که پیش تر در دهۀ 2000به صراحت از پذیرش سیاست های نولیبرالی امتناع ورزیده بودند،یعنی آرژانتین،اوروگوئه و نزوئلا.تولید ناخالص داخلی سرانۀ افریقای سیاه نیز در طی همان«ایام بد گذشته»،به میزان 6/1 درصد افزایش یافت،اما همین میزان در دورۀ 1980 تا 2009،تنها 2/0درصد بود

به عنوان جمع بندی باید گفت سیاست های تجارت آزاد و بازار آزاد،سیاست هایی هستند که اگر هم مؤثر واقع شده باشند،این تأثیر به ندرت و ناچیز بوده است.اکثر کشورهای ثروت مند کنونی،هنگامی که خود در حال توسعه بودند،از چنین سیاست هایی استفاده نکردند؛در حالی که این سیاست ها آهنگ رشد اقتصادی را کاهش و نابرابری درآمدها را در کشورهای در حال توسعه طی سه دهۀ گذشته افزایش داده اند.کشورهای انگشت شماری با سیاست های تجارت آزاد و بازار آزاد ثروت مند شده اند و از این پس نیز همواره اندکی از کشورها با چنین سیاست هایی به ثروت خواهند رسید.


دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب