نظام های اقتصادی با چاشنی فیلم های چارلی چاپلین/تدریس اقتصاد در موسسه در راه حق آیت الله مصباح/روحیه نقادی؛اصلی ترین ویژگی استاد | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
دکتر عادل پیغامی از استاد نوری می گوید_1

نظام های اقتصادی با چاشنی فیلم های چارلی چاپلین/تدریس اقتصاد در موسسه در راه حق آیت الله مصباح/روحیه نقادی؛اصلی ترین ویژگی استاد

مصاحبه کننده:محمد حسین بزرگی راد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۵:۰۱ ۱۳۹۳/۰۲/۸

ایشان بیش از نیم قرن به تدریس در دانشگاه پرداخت و از جمله آنان به تدریس اقتصاد در مدرسه عالی بازرگانی،مدرسه عالی بیمه،دانشگاه تهران،دانشگاه ملی(شهید بهشتی)و دانشگاه امام صادق پرداخت.

پروفسور دکتر نور علی نوری در سال 1304 در نیستانک نایین به دنیا آمد.پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه که در مدرسه دارالفنون تهران گذراند،به عنوان دبیر وزارت فرهنگ به تدریس مشغول شد و همزمان وارد دانشگاه تهران شد و لیسانس و فوق لیسانس منقول و معقول را احذ کرد.سپس در سال 1325 با احراز رتیه اول در کنکور اعزام دانشجو به خارج کشور برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی و شیمی عازم فرانسه شد.سپس به اخذ دکتری در رشته حقوق،علوم سیاسی،آمار و اقتصاد همت گمارد.وی همزمان با کار در سفارت ایران در فرانسه سرپرست کل دانشجویان ایرانی در اروپا بشود.ایشان در سال 1968 از سوی دانشگاه پاریس در بیمه دکتری عالی دریافت کرد.ایشان بعد از مراجعت به ایران سمت های مهم علمی و فنی زیادی را به عهده گرفت.ایشان بیش از نیم قرن به تدریس در دانشگاه پرداخت و از جمله آنان به تدریس اقتصاد در مدرسه عالی بازرگانی،مدرسه عالی بیمه،دانشگاه تهران،دانشگاه ملی(شهید بهشتی)و دانشگاه امام صادق پرداخت.پروفسور نوری یکی از کسانی است که نام اش در کتاب who’s who ذکر شده است.وی در اسفند سال 1378 دار فانی را وداع گفت.

آنچه در ادامه آورده می شود مصاحبه ایست با دکتر عادل پیغامی به عنوان یکی از شاگردان مورد توجه استاد نوری در دانشگاه امام صادق؛

معلم شدن استاد نوری در ده سالگی

 نیستانک ظاهراً در استان یزد است و یکی از مناطق کویری ایران. خودش یک تعبیری به کار می‌برد و می گفت چون بعداً سالها در اروپا زندگی کرده ام  اقتصاد و تمدن بشری قرون اولیه تا قرن بیستم را در طول عمرم سیر کردم.

آقای دکتر نوری به دلیل هوش زیادی که در حوزه ریاضی داشته، ظاهراً در همان ده سالگی از سوی مدرسه راهنمایی دخترانه که معلم ریاضی نداشتند، برده می‌شود برای این که برای بچه‌های راهنمایی دختر ریاضی درس بدهد. به قول خودش، می‌گفت “معلم زن نیامد. نمی‌خواستند برای دخترها معلم مرد بفرستند. من که بچه نه ده ساله بودم و دیدند که ریاضیاتم قوی است به عنوان معلم ریاضی دانش آموزان راهمنمایی قرار دادند”.برای همین آن موقع که نزدیک به هشتاد سالش بود، می‌گفت من هفتاد سال معلمی کردم.

اعزام به خاترج از کشور به عنوان گروه نجات میهن

ایشان در دانشگاه تهران در رشته معقول و منقول(لیسانس دانشکده الهیات امروزی)قبول شده بود و بعد هم فوق لیسانس در همین رشته پذیرفته می شود.همزمان در تهران به معلمی هم می پرداختند  ظاهراً دوباره برای ادامه تحصیل کنکور می‌دهند،منتهی این بار در رشته پزشکی. همزمان صحبت از دوره‌ای می‌شود برای اعزام به خارج از کشور. ایشان آن امتحان را شرکت می‌کند و جزو برندگان محسوب می‌شود که به خارج از کشور برود.

به قول خودشان می‌گفت “ما دومین گروه نجات میهن نامگذاری شده بودیم. امتحان کنکوری گرفتند و نخبگان را از همه جای کشور جمع‌آوری کردند. ما را به تبریز می‌برند و در یکی از مدارس شبانه روزی شش ماه به ما یک سری درسهایی دادند. از زبان فرانسه تا درسهای دیگر. تا ما را برای اعزام به خارج آماده کنند.” تعریف می‌کرد که “ما در آن مدرسه شبانه روزی بودیم و بکوب درس می‌خواندیم.روز آخر به ما لباس نو دادند و گفتند آماده بشوید که شخص محمدرضاشاه می‌خواهد بیاید و از شما بازدید بکند..محمد رضاشاه آمد و سخنرانی خوبی هم برای ما کرد. گفت شما فرزندان میهن هستید. بروید و برگردید و کشور را از این عقب‌ماندگیها نجات بدهید.”

بعد می‌گفت ما را رها کردند. قرار شد به خانه‌هایمان برویم تاخانواده هایمان را ببینیم و جمع و جور بکنیم تا عازم بشویم. ظاهراً فرصتشان تمام می‌شود و ایشان دقت نکرده بوده و  موعد فرا می‌رسد و وزارت علوم کشور که به قول ایشان آن موقع فقط یک اتاق در سازمان برنامه آن موقع بود،هر چه سعی می کنند که با ایشان تماس بگیرند نمی توانند.  موعد مربوطه هواپیما و همه بچه‌ها به فرانسه می‌روند و ایشان بی‌خبر جا می‌ماند.

خود استاد برای ما تعریف می کرد که” دیدم خبری نشد. به تهران آمدم و به دفتر مربوط به وزارت علوم رفتم. کسی که آنجا بود گفت، اینجا چه کار می‌کنی.مگر تو با بچه‌ها نرفتی.وقتی متوجه شدن که من جا مانده ام، دست من را گرفت و پرونده من را برداشت و از این اتاق به آن اتاق در سازمان برنامه آن موقع که این جا مانده است. با مسؤولین مربوطه تماس گرفتند.خلاصه جمع و جور کردند و به من گفتند فردا فلان ساعت بیا بفرستیم که باید خودت  تنها بروی.فردا صبحش به فرودگاه قلعه مرغی رفتم. ما را سوار یک هواپیمای کوچک دو موتوره کردند.من را به بیروت بردند. یک شب در آنجا ماندیم و ما را سوار یک هواپیمای دیگر کردند و به فرانسه بردند.

گروهی که نجات میهن نشدند

ایشان در دانشگاه دولتی در واقع دکترای دولتی می‌گیرد که آن موقع بالاترین مدرک فرانسه بوده است. در این مدت هم برای نیازهای اولیه‌اش جاهایی کار می‌کرده است. در این مدت ایشان در آنجا با خیلی‌ها رفت و آمد می‌کند. خودش یاد می‌کرد و می‌گفت، “ما هیچ غلطی برای کشور نکردیم.ما سی و چند نفر بودیم. دانه دانه برای من تعریف می‌کرد که کی در یک کار یا جریان قماربازی باخت. رفت و خودکشی کرد. یکی در یک جریان عشقی باخت. یکی معتاد شد و مرد،یکی درس را ول کرد و تاجر شدو … اینها درس نخواندند و برای کشور گروه نجات میهن نشدند. از آن مجموعه چهار نفر بودیم که برگشتیم. باز آن چهار نفر را هم کاری نکردیم.”

نوری علی نوری و مسئولیت دانشجویان ایرانی کل اروپا

ایشان در اواخر دوره تحصیلش در فرانسه، به دلیل ارتباطاتی که با سفارت داشته، کم‌کم در آنجا مشغول به کار می‌شود. مسؤول دانشجویان ایرانی در فرانسه می‌شود. درسش هم که تمام شده بود باز در همان سفارت کار می‌کرد. اگر اشتباه نکنم ظاهراً پانزده سال در آنجا این کار را کرده بود. می‌گفت مرحوم شریعتی که به فرانسه آمد، من آنجا مسؤول امور دانشجویان ایرانی بودم. ایران هم اصلاً نیامدم .ایشان 4 تا دکترا می‌گیرد. دکتری علوم سیاسی، دکتری حقوق، دکتری اقتصاد ودکتری آمار. بعداً می‌رود بیمه می‌خواند و فوق دکتری بیمه را هم می‌گیرد. بعد از این که درس ایشان تمام می‌شود، یک دوره هم به آلمان می‌رود. در سفارت آلمان مسؤول دانشجویان ایرانی کل اروپا می‌شود. یک دوره پنج ساله هم آنجا بوده است. دیگر به این فکرمی افتد که به ایران برگردد. در واقع ایشان در حدود سال های 42-41 به ایران بر می گردند

شنیدن صدای اذان بعد از 15 سال 

دکتر نوری برایمان نقل می کرد که “در برگشت از فرانسه به ایران، هواپیما در دمشق توقف کرد. یکی دو روز منتظر می‌شدیم تا یک هواپیمایی پیدا شود که ما را به ایران بیاورد. برای اولین بار بعد از پانزده سال که به دمشق برگشتم، پیاده که شدم صدای اذان بلند شد. وقت ظهر بود. خودش می‌گفت من با این که خیلی آدم مذهبی هم نبودم ولی یک حالی شدم و اشک چشمهایم را پر کرد. پانزده سال بود که صدای اذان را نشنیده بودم. می‌گفت برای من خیلی خاطره داشت.

معاونت فنی بیمه کشور و مسئله رانت و فساد دربار

 استاد نوری در مورد آمدنش به ایران نقل می کرد”من هدفی نداشتم که به فضای دانشگاهی بیایم و کار بکنم. بیشتر فضای اجرایی را دنبال می‌کردم. می‌گفت وقتی من به ایران برگشتم، کارشناس سوئیسی بیمه مرکزی که معاون فنی کل بیمه بود،از ایران رفت. من اولین معاون فنی بیمه کشور شدم.کم‌کم قائم‌مقام بیمه مرکزی ایران را به عهده گرفتم که همه بیمه‌های داخلی را سامان می‌دادند.  من آنجا کم‌کم آشنا شدم با این که مسائل زیادی در جریان است. به لحاظ رانت و فساد و …. بارها هم تذکر یا نوشته می‌دادیم ولی می‌دیدیم که خیلی رعایت نمی‌شود. از دربار فشار می‌آورند که بیمه‌های ایران فقط با فلان بیمه انگلیسی ارتباط بگیرند. آنها پورسانتها و کمسیونهایش را هم قبلا گرفته بودند. من توی ناراحتی و عذاب بودم که چرا من مجبور هستم به عنوان معاون فنی امضا بکنم، در حالی که این بیمه اصلاً بیمه خوبی نیست. بیمه بهتر از این و با قیمت کمتر برای ایران قابل گرفتن است ولی این فشارهایی بود که از دربار می‌آمد. کم‌کم اینها جمع شد تا یک بار رئیس بیمه مرکزی ایران که از سوی دربار حمایت می‌شد، سفر خارجی رفته بود. در این اثنی که او سفر خارجی بود و قراردادها را من باید امضا می‌کردم، من رفتم بیمه‌ها را مطالعه کردم و با یک بیمه روسی به توافق رسیدم که با قیمت کمتر و تسهیلات بالاتر بیمه کند.امضا کردم و منتظر ماندم تا رئیس از سفر بیایدو کارها را تمام کند. ولی وقتی برگشت  خیلی ناراحت به من نوشت که این بیمه با آنجا فسخ بشود و با فلان شرکت بسته بشود.  من هم هر چی بلد بودم زیر نامه‌اش نوشتم و نامه را به دفتردار دادم.کیفم را برداشتم و به حالت قهر به خانه رفتم. می‌گفت به آن بنده خدا خیلیبدو بی راه نوشتم.  به خانه رفتم و از شدت ناراحتی شب انفاراکتوس(سکته قلبی ) کردم. که چرا اینها این جوری کار می‌کنند. موقعی که انفاراکتوس کرده، فکر کنم سی و هفت هشت سال داشته ولی هنوز عضو هیئت علمی دانشگاه نشده بود.  مدتی بیمارستان بودیم تا پزشک گفت، نمی‌خواهد سر آن شغلت برگردی. دیگر نمی‌توانستم هم که برگردم. با آن چیزهایی که نوشته بودم، دیگر عملاً کسی ما را آنجا قبول نمی‌کرد.

تدریس در مدرسه عالی بازرگانی

استاد نوری بعد از این که از بیمه ایران به نوعی استعفا می دهند به سفارش دوستان و آشنایان به دانشگاه  می روند.استاد تعریف می کرند که “من عضو هیئت علمی مدرسه عالی بازرگانی(دانشکده اقتصاد علامه) شدم.آنجا اقتصاد و مسائل بیمه درس می‌ دادم.” چون آدم خیلی یادگیرنده‌ای بود. خودش را خیلی به روز نگه می‌داشت و معمولاً به علوم مختلف سرک می‌کشید، ایشان آن موقع وارد حوزه رایانه می‌شود. رایانه‌هایی که به قول خودش به اندازه این اتاق بودند. مسؤول رایانه می شود و بعد ها در دانشگاه تهران در کنار درسهای دیگر،درس رایانه می‌دهد.

ارتباط ساواک با دکتر نوری

آدم خیلی سیاسی نبوده است. خیلی هم در چارچوب قرار نمی‌گرفته است. تعبیر درستش آزاده است و تعبیر معمولیش این است که در سازمان نمی‌گنجید.برای ما می گفت”من در باغ خودم بودم. درسم را می‌دادم. با ساواک و بعضی جریانات خیلی دمخور نبودم. می‌گفت از ما برای همکاری با ساواک دعوت می‌شد. من هیچ وقت جلو نمی‌رفتم. می‌گفت یک بار رفیقم  به من گفت، تو خیلی درس خواندی. تو سابقه خوبی داری. من فردا می‌خواهم به دربار بروم. بیا ببرمت آنجا و کم‌کم با بعضی از درباریها رفت و آمد کنی. آشنا بشوی و ارتقا پیدا بکنی.  هشت صبح قرار گذاشته بود که با هم به دربار برویم.  می‌گفت من سر قرار نرفتم.”یا می‌گفت “من بعدها ریش می‌گذاشتم. بعضی‌ها، از این ساواکیها انگ می‌زدند که تو چپ و مارکسیست شدی. بعضی‌ها می‌گفتند هیپی شده ای. خیلی به من تذکر می‌دادند. چند بار ساواک به من گفت، ما که می‌دانیم تو جزو گروههای اسلامی یا مارکسیستی نیستی و مخالف رژیم عمل نمی‌کنی ولی با این ریشت علیه تو خیلی حرف است. ریشت را بزن. ساواک به او تذکر داده بود.  من هم گفتم، خانمم خوشش می‌آید. نمی‌زنم. او باید تعیین کند که من ریش داشته باشم یا نداشته باشم.خودم را هی از آنها کنار می‌کشیدم.”

تدریس اقتصاد در موسسه در راه حق آیت الله مصباح

خانواده اش در فرانسه زندگی می کردند ولی خودش می‌گفت “من دوست ندارم به فرانسه بروم. من بعد از انقلاب حس کردم که کشور دارد تکان می‌خورد و باید این کشور را ساخت.برای همین با انقلاب کاملاً همراهی کردام.” زمانی که دانشگاهها تعطیل می‌شوند، با ستاد انقلاب فرهنگی همکاری می‌کنند. در زمان تعطیل دانشگاهها در هفته دو روز به قم می‌رفته است.آنجا در مؤسسه در راه حق آقای مصباح و مؤسسه آقای مظاهری اقتصاد،فلسفه غرب ، تاریخ اندیشه‌های اقتصادی و ریاضیات به یک سری از طلبه‌هایدرس می داده است. می‌گفت”ما چندتا استاد بودیم که سه‌شنبه صبحها ما را با یک ماشین به قم می‌بردند. به این علت که قیافه‌ام همیشه خیلی ساده بود(ساده می پوشیدم) و در حد خدماتی‌ها و کارگرها لباس می‌پوشیدم، یک بار یک روحانی را هم از تهران می‌خواستند ببرند. من که سوار شدم، این همه‌اش به من چپ‌چپ نگاه می‌کرد که این ماشین مال استادها است و می‌خواهد ما را به قم ببرد. این کارگره را چرا سوار کردید. ت این آقای روحانی که کنار ما در ماشین نشسته بود، یک کتاب دستش بود. من هی به کتاب این نگاه می‌کردم که ببینم چه کتابی است. آخر سر نتوانستم طاقت بیاورم. گفتم می‌شود کتابتان را بدهید من یک ورقی بزنم و ببینم. یک نگاهی کرد و گفت، مگر تو سواد هم داری؟” حالا این خودش لیسانس معقول و منقول ، فقه و اصول خوانده بود. آنجا هم که فلسفه غرب تدریس می‌کرد.می‌گفت ما هم کاری نداشتیم. این مسأله برایش زیاد اتفاق می‌افتاد. وقتی بانک می‌رفت. خودش می‌گفت”به من می‌گویند، پدرجان اگر سواد نداری بده برایت بنویسیم. می‌گفت نه. یک چیزی بلدم. قیافه‌اش اصلاً قابل تشخیص نبود.”

خلاصه در انقلاب فرهنگی و آن دو سال تعطیلی دانشگاهها عمده مطالعات ایشان توی فلسفه غرب بوده است. ایشان تا سال شصت و سه در دانشگاه تهران و حوزه تدریس می‌کرد. ظاهراً آن ایام بازنشسته می‌شود. سال شصت و سه بازنشسته می‌شود و یکی دو سال هممشغول یک سری کار هایی بودند تا این که معرفی می‌شود که به دانشگاه امام صادق. در واقع سال شصت و پنج به دانشگاه امام صادق می‌آید.

علت انتخاب تدریس اقتصاد از جانب دکتر نوری

در باره این که چرا اقتصاد را انتخاب کرده بود با وجود این که چهار دکتری داشت اولاً می‌گفت”در علوم انسانی تنها رشته‌ای که سرش به تنش می‌ارزد و حرفش قابل فکر است و به تعبیری عمق دارد و علم است، اقتصاد است.” البته ادامه‌اش هم می‌گفت،”اقتصادی که ملکه علوم انسانی است وضعش این قدر خراب است و این قدر روی آب خوابیده است. به قولی پایه‌هایش روی آب است. دیگر بقیه را به طریق اولی.” یعنی اساساً دانش سیاسی از نظر ایشان یک سری بازی با کلمات بود. در حدی نبود که حتی اسم آن را دانش سیاسی بگوییم. با یک نگاه فلسفی پست مدرن و منتقدی که به علوم پوزیتیویستی‌ای داشت، سایر علوم را حتی در حد این نمی‌دانست که بهش دقت کرد. دوماً این که برای اقتصاد یک جامعیتی قائل بود. وقتی شما اقتصاد بدانی، دیگر مسائل علوم سیاسی و روان‌شناسی و چه و چه را هم خود به خود دنبالش رفته ای.

دکتر نوری و معرفی دانشگاه امام صادق(ع) به عنوان  پیشرو ترین دانشگاه کشور

به نظر دکتر نوری به سه دلیل دانشگاه امام صادق را برای تدریس انتخاب کردند.اولا این که ایشان بازنشسته شده بودند و جایی تدریس نداشتند. دانشگاه آزاد که اتفاق نیفتاده بود. دانشگاههای دولتی هم که بازنشسته نمی‌گیرند. ضمن این که بعد از انقلاب فرهنگی یک اتفاقی در دانشکده‌های اقتصاد کشور افتاد و آن اتفاق این بود که برخی از اساتید اخراج شدند. برخی از اساتید فرار کردند. برخی از اساتید مثل ایشان بازنشسته شدند. یعنی دیگر سی سالشان تمام شده بود. برخی از دوستان انجمن اسلامی مسلمان اقتصاد خوانده‌ای که از آمریکا آمده بودند، بر موج انقلاب فرهنگی سوار شدند و دانشکده‌های اقتصاد را به سیطره خودشان در آوردند. از آن تکثر قبلی انداختند. قبلاً تکثری بود یعنی استاد فرانسه درس خوانده، استاد آلمان درس خوانده، استاد مارکسیست، استاد تفکر انگلوساکسونی، همه با هم و کنار هم بودند. این به نوعی به دانشکده‌ها قوت می‌داد. به نوعی تنوع می‌داد. رویکردهای هتردوکس جا داشتند ولی بعد از انقلاب صرفاً نئوکلاسیک آمریکایی. چون آمریکا درس خوانده بودند. سایر تفکرها را قلع و قمع کردند. چه اسلامی و چه غیر اسلامی.امسال دکتر نوری بعد از انقلاب دیگر در دانشکده‌های اقتصاد جایی نداشتند. آن رویکرد انحصارطلب با رانت انقلاب این افراد را متأسفانه از آن جا دور انداخت. دانشگاه امام صادق دوما نیازمند افرادی بود که استاد تمام باشند و بتوانند دوره را طراحی کنند و رشته راه بیندازند. . آن موقع به سراغ اساتید قدیمی بازنشسته رفتندین اساتید را جذب کردند

سوما این که بخشی از دانشجویان رشته اقتصاد دانشگاه ما در آن زمان زبان فرانسه می‌خواندند و قاعدتاً خرد و کلان آنها هم به زبان فرانسه تدریس می‌شد. زبان فرانسه را استادهای دیگر نمی‌توانستند. استادهایی آورده بودند که فرانسه‌شان خوب است و در فرانسه درس خوانده‌اند. مثل آقای دکتر نوری و دکتر مشکات. آقای دکتری نوری برای تدریس خرد و کلان به زبان فرانسه در اینجا وارد می‌شود.این ورود ایشان به دانشگاه امام صادق بود. خودش تعریف می‌کرد که خیلی از دانشگاه امام صادق راضی بود. می‌گفت”از نظر من بهترین دانشگاه کشور است. دوست ندارم جای دیگری باشیم. اینجا را خیلی دوست دارم. دانشجویانش را خیلی دوست دارم. می‌گفت آوانگاردترین(پیشتاز) و پیشروترین دانشگاه کشور است. البته تعبیر دیگری هم داشت. می‌گفت پست مدرنترین دانشگاه کشور است.” رویکردهای کیفی و تکثری که ما داشتیم و همین جُنگ بودن رشته‌مان ( ما فقه و اصول،ابن عقیل می‌خوانیم) ایشان این مسائل را خیلی تأکید می‌کرد.

من یادم می‌آید که بعضی از بچه‌ها ادبیات عرب یا کتاب شرح ابن عقیل را دوست نداشتند. می‌گفتند ما اقتصاد هستیم. چرا باید این همه عربی بخوانیم و گرامر عربی و صرف و نحو را بخوانیم. ایشان خیلی تأکید می‌کرد که اینها برای شماها لازم است. ذهن شما را می‌سازد. می‌گفت مثل ریاضیات است. چطور ما ریاضیات می‌خوانیم، مگر رشته شما ریاضی است. ریاضیات پردازش ذهن را یک جورهایی قوی می‌کند. می‌گفت اینها هم همین طور است. برای خواندن فقه و اصول به ما خیلی تأکید می‌کرد.

ایشان از سال شصت و چهار و شصت و پنج آمدند. دانشجویان آن دوره شاگردهای اولش بودند.ایشان خیلی کم پایان‌نامه قبول می‌کرد که دفاع کند یا راهنمایی کند ولی ایشان یکی دو مورد پایان‌نامه هم راهنمایی کرده است.

من خودخواهم،به این علت مطلبی نمی نویسم

مطلب نمی‌نوشت، می‌گفت”چرا مطلب بنویسم. من خودخواه هستم. وقتی که می‌خواهم بگذارم و مطلب بنویسم و مطلب را به کسی منتقل بکنم که او یاد بگیرد را می‌گذارم تا خودم بیشتر بخوانم.” دلیل دوم هم این بود که می‌گفت،”همین که مطلبم تمام نشده و صفحه به پایان نرسیده، حرفهایی که اولش نوشتم از نظر خودم هم دیگر کهنه شده است. وقتی که هنوز قلم تمام نشده، باید روی خود آن مطلب خط بکشم.”این قدر توی ذهنش پویایی را مرور می‌کرد.نکته سومش هم که نمی‌نوشت، این بود که خیلی منتقد بود. می‌گفت “من پست مدرن هستم. پست مدرنها هم که اصلاً نمی‌توانند یک چیزی را بپذیرند و بایستند. من هر چه بنویسم خودم ردش می‌کنم. پس برای چه بنویسم.” به تعبیر خودش مثل هر نوشته دیگری توش پر از آب است. لذا آشغال است. برای همین دیگر نباید نوشت. می‌گفت من شفاهی می‌گویم. به ماها خیلی توصیه می‌کرد و می‌گفت بنویسید. می‌گفت من با شما فرق دارم. من یک سنی ازم گذشته ولی شماها باید بنویسید.

بدنی که پر از واریس بود

بدن ایشان خیلی واریس‌دار بود. یعنی واریس رگهای پایش خیلی زیاد بود. آن موقعی که ما دیدیم، به قول خودش می‌گفت الآن قلب من سی سال بعد از انفراکتوس هنوز دارد کار می‌کند ولی بدنش واریس داشت و می‌بست که رگها بیرون نزند. خیلی نمی‌توانست بنشیند. در تمام پایش از این بالا واریس بود . در این اواخر بدنش مریضی‌های متعدد داشت. چون نمی‌توانست بنشیند، عملاً مسجد و اینها نمی‌آمد. حتی روی زمین نمی‌توانست بنشیند. باید برایش صندلی می‌گذاشتند. معمولاً روی صندلی هم نمی‌نشست. چون واریسها اذیت می‌کردند.من نشستن ایشان را به ندرت یادم می‌آید. همیشه سر پا بود و همیشه راه می‌رفت. می‌گفت اگر راه بروم راحتتر هستم. همیشه راه می‌رفت. یادم می‌آید که ماها هم همیشه با او راه می‌رفتیم. پشت سرش راه می‌رفتیم. گاهی وقتها کلاس را هم در حال راه رفتن برگزار می‌کرد. در زمین همین ساختمان که عمق نداشت و اینجا حالت یک زمین فوتبال بزرگ بود. یادم می‌آید که ما چهارده نفر بودیم. هفت نفر این طرف و هفت نفر آن طرف قرار می‌داد. شکل دشتبان هی زمین را به این طرف می‌رفتیم و هی به آن طرف می‌رفتیم و درس می‌داد. شوخی می‌کرد و می‌گفت، ما مکتب نو مشائی هستیم. مشا یعنی راه رفتن. چون ارسطو راه می‌رفته و درس می‌داده، به او مشائی می‌گفتند. با شوخی می‌گفت ما مکتب نو مشائی هستیم.

تدریس ریاضیات،12 ساعت در هفته

ما ترم سوم با ایشان درس داشتیم. قرار شد ریاضیات ما را ایشان درس بدهد. ما تعریف ایشان را از کد بالایی‌ها شنیده بودیم. خیلی خوشحال شدیم که ایشان می‌خواهد به ما ریاضیات درس بدهد. قرار بود که ریاضیات ترم سوم و مهر شروع بشود. خرداد همه ما را جمع کرد. یادم می‌آید که یک دفتر دستش بود. دست ما داد و گفت، اسامی خودتان را بنویسید. اولین کسی که بهش داد، خواست اسم بقیه را هم بنویسد. گفت من که نگفتم اسم بقیه را بنویس. گفتم اسم خودت را بنویس. می‌خواهم هر کسی اسمش را با خط خودش بنویسد. در یک صفحه جداگانه. مثلاً سررسید را ورق می‌زدی و اسم خودت را بالا می‌نوشتی.اسمهای ما را نوشت. در آن جلسه با خودش چندتا کتاب آورده بود. معرفی کرد. گفت تابستان این کتابها را بخوانید. کتابهای دبیرستان تان را هم یک بار دیگر می‌روید و مرور می‌کنید. کل برنامه درسی شما در ریاضیات یک و دو این است. بیشترش هم همان کتاب ریاضیات جبر و آنالیز چهارم است. گفت وقتی آمدید، هفته اول یک مقدار با هم تمرین می‌کنیم. سر هفته باید امتحان بدهید. کتاب جبر و آنالیز رشته ریاضی. بعد از این که آنها را دادید بقیه درس را جلو می‌رویم. یک کتاب هم داده بود، مال آقای داو بود.ریاضیات برای اقتصاد. این کتاب حالت مسأله و پاسخ داشت. گفت این کتاب را تابستان برای خودمان تکثیر و کپی کردیم. گفت تابستان با خودتان می‌برید و روی مسأله‌های این هم کار می‌کنید. می‌آیید امتحان می‌دهید. امتحان گرفت و بعد از آن همان هفته اول گفت، خب دیگر ریاضیات یک و دویتان تمام شد. همینها بود دیگر. بیشتر از این که نباید بدانید. بعد کتابی را مطرح کرد، ترجمه آقای پورکاظمی بود. از این کتاب چندتا مسأله اقتصادیحل کرد.شاید نزدیک دو ماه با این کتاب سر کله زدیم. بعدش کتاب یمنی را مطرح کرد. یمنی کتابی بود که خیلی کتاب قرص و محکم است و سخت هم بود. سطحش از سطح ما بالاتر بود. به قول خودش کتاب یمنی را پروازی به ما درس داد. ایشان از آخرین صفحه کتاب یا آخرین مسأله کتاب شروع می‌کرد. یادم می‌آید نزدیک یک ماه چند فصل از کتاب یمنی را برای ما انتخاب کرده بود. آخرین مسأله یا سخت‌ترین مسأله را در کتاب یمنی روی تخته سیاه نوشت. ما نزدیک یک ماه داشتیم این مسأله را حل می‌کردیم. تدریس به آن مفهوم نبود. می‌نوشت و می‌گفت نگاه کنید. به نظر شما باید چه کار کرد. منتها این تمرین که می‌گویم یا آن جلسه یک ماهه، این جوری نبود که در هفته سه ساعت باشد. درس سه واحدی بود ولی ما برای درس ریاضیات یک و ریاضیات دو دوازده ساعت سر کلاس می‌رفتیم. به تعبیر خودش می‌گفت در تاریخ وزارت علوم کشور فکر نمی‌کنم هیچ کلاسی این جوری برگزار شده و هیچ استاد و هیچ دانشجویی این جوری پیدا بشود. با ما خیلی ایاق شده بود و خوشش می‌آمد که ما باهاش راه می‌آییم.

مسجد؛محل تدریس استاد

 از یک گوشه دانشگاه یک تخته سیاه پایه‌دار پیدا کردیم. آن موقع وایت برد نیامده بود. آن را گوشه مسجد گذاشته بودیم. می‌رفتیم و دور آن می‌نشستیم. اغلب وقتی صبحها می‌رسیدیم، می‌دیدم مسأله را شروع به نوشتن روی تخته کرده. تخته کوچکی بود. همین که می‌رسیدیم، باید می‌نشستیم و صورت مسأله را می‌نوشتیم. صورتها معمولاً خیلی بزرگ بود.خودش طراحی می‌کرد. می‌رفتیم پشت تخته. تخته دو سره بود. نوشتن هر کسی تمام می‌شد، پشت تخته می‌رفت. ما گاهی وقتها تخته را سه چهار بار دور می‌زدیم. مسأله را کامل می‌نوشتیم یا چندتا مسأله را می‌نوشتیم. همین که مسأله تمام می‌شد، هر کسی را در یک گوشه از مسجد دانشگاه می‌نشاند. می‌گفت حالا حل کنید. تک‌تک بالای سر ماها می‌آمد و همان جا درس می‌داد.

اوایل تمام این دوازده ساعت را در کلاسهای دانشگاه بودیم. منتها دانشگاه کلاس کم داشت. توی یک کلاس می‌رفتیم و وسطهایش یک استاد دیگری می‌آمد و می‌گفت کلاس مال ما است. شماره‌اش به اسم ماست. وسطش از آنجا بیرون می‌آمدیم و به یک کلاس دیگر می‌رفتیم. دوباره آنجا می‌آمدند و می‌گفتند مال ما است. همه‌اش می‌چرخیدیم تا این که مسؤولین امور کلاسهای دانشگاه واقعاً اذیت شدند. از این گروهی که در همه کلاسها هستند و با اساتید دیگر تلاقی می‌کند. چکار بکنیم و چکار نکنیم، رفتیم آن تخته را پیدا کردیم و به مسجد رفتیم. یادم می‌آید که مسأله‌هایمان هم همین جوری بود. یعنی وقتی تخته سیاه پر می‌شد، ما داشتیم می‌نوشتیم. ایشان می‌رفت و یک کلاس خالی پیدا می‌کرد. دوباره شروع می‌کرد به نوشتن. هر کدام ما که مسأله‌مان تمام شده بود و از روی تخته سیاه نوشته بودیم، دانه دانه بلند می‌شدیم و به آن یکی کلاس می‌رفتیم. یعنی کلاسش هم یک کلاس سیار بود. ایستا نبود.

تلاش برای جایزه جهانی ریاضیات

با ایشان ریاضیات یک و بعد ریاضیات دو خواندیم. در ریاضیات یک به ما چیزهای پیشرفته‌ای درس داد. می‌گفت “من باید از بین شماها یک نفر که بتواند  جایزه جهانی ریاضی را کسب کند در بپرورانم.بنابراین باید از شما کار بکشم تا جایزه ریاضی را بگیرد. این ریاضیاتی که من می‌گویم بخوانید می‌شوید.”در ترم دوم ریاضیات دو بودیمکه ابتدا آمار ریاضی و احتمالات کار کردیم که آن موقع در سرفصلهای ما نبود. احتمالات و آمار پیشرفته کار کرد. بعد به سراغ ماتریسها رفت. یک مقداری ماتریس با ما کار کرد. یک بار کتابی به اسم ریاضیات پیشرفته برای مهندسان  آورد. یادم می‌آید که کتاب را داد تکثیر کردند و به همه ما داد. ما خیلی تعجب کردیم. گفتیم استاد، این کتاب مال مهندسین است. ریاضیاتش پیچیده است. گفت برای شما چیزی نیست. تقریباً دو ماه و نیم آن بخشهایی از آن کتاب را می‌خواندیم.

نظام های اقتصادی با چاشنی فیلم های چارلی چاپلین

ما بعد از چند ترم با ایشان درس نظامهای اقتصادی را خواندیم. خیلی درس خوبی بود. یادم می‌آید که فیلم عصر ماشین چارلی چاپلین را آورد و بر اساس آن سرمایه‌داری را تحلیل کرد. الیناسیون انسان(ازخودبیگانگی) اساس آن کرد. یک فیلم دیگر آورد. گفت من این را از سفارت استرالیا گرفتم. معرفی استرالیا بود و پیشرفتهای فنی و تکنولوژیک استرالیا بود. باز آن را برای ما تحلیل می‌کرد.درس نظامهای اقتصادی را خاص درس داد.یادم می‌آید آن موقع معاون آموزشی دانشکده معترض بود که چرا ایشان در جلسه نظامها فیلم چارلی چاپلین پخش کرده. این خلاف است. نشستند و فیلم سینمایی نگاه کردند. متوجه نبودند که ایشان توی فیلم چارلی چاپلین دارد دقیقاً اعماق نظام سرمایه‌داری را به ما یاد می‌دهد. خیلی وقتها کلاسهای ما در این نظامها و درسهای بعدی مثل فلسفه اقتصاد با ایشان داشتیم، در کتابخانه برگزار می‌شد. از قبل ده‌تا بیست‌تا کتاب چیده بود. به ما می‌گفت دور این میز بنشینید. این کتابها را ورق بزنید. آن جاهایی که تعیین کردم را بخوانید. تدریس ایشان تدریس متعارف نبود.

فلسفه اقتصاد به عنوان آخرین درس با استاد نوری

کتابهای جدید پست مدرن را رصد می‌کرد و می‌شناخت و برای ما می‌آورد. ما ترم آخر که بودیم با بعضی از بچه‌های با همدیگر  به دانشکده یک نامه نوشتیم و تقاضا کردیم درس انتخابی فلسفه اقتصاد با استادی ایشان به ما بدهد.این درس را هم با ایشان گرفتیم. آخرین درسمان را با ایشان گرفتیم. سؤال امتحان میان ترمش این بود که از فلسفه اقتصاد چه می‌دانید. در این درس که ما عملاً فلسفه اقتصاد می‌خواندیم، ایشان داشت به ما فلسفه غرب می‌گفت. یعنی فلسفه اقتصادش اعم از آن چیزی بود که در کتابها هست. برخی از کتابهای فارسی که آن موقع اصلاً قبول نداشت. ترجمه‌هایی بود که می‌گفت اینها کتابهای زرد هستند. برخی ترجمه‌های معروف را رد می‌کرد. من یادم می‌آید که از بایزید مردوخی، از دکتر سروش کتابهایی را آورد و ترجمه‌هایی را که با انگلیسی‌اش نشان می‌داد. می‌گفت خودتان بگویید که درست ترجمه شده یا نه؟

 دوست داشت آدم بزرگ ‌ها را توی ذهن ما بشکن و بگوید، تو خودت هم می‌توانی بزرگ بشوی. همه‌اش حرفهای یک کسی را بلغور و تکرار نکن. خودت هم فکر کن. آقای هاور ماس فلان گفته. خب این هاور ماس است. تو چه می‌گویی.هاور ماس هم یکی مثل تو است. هی سعی می‌کرد شخصیت بدهد و خلاقیت شخص را احیا بکند.

کسی که سکون را در حرکت و حرکت را در سکون می‌بیند، عاقل واقعی است!؟

در کلاس فلسفه اقتصاداوایل مدرنیته را می‌گفت. بعد رفتیم پست مدرنیته غرب. بعد برای پیدا کردن اندیشه‌های پست مدرنیته سراغ اوپانیشادهای هندی رفتیم. به قول خودش اندیشه تا سه هزار سال قبل ریشه‌هایی دارد. می‌گفت به تعبیری که نقل می‌کرد، فکر هیچ وقت نمی‌میرد. هر چند به شکل بخارات ذهنی باقی مانده باشد ولی فکر از بین نمی‌رود. اغلب چیزهایی که ما الآن می‌گوییم، حرفهای قدیمی‌ها است. سؤال امتحانیش هم این بود “کسی که سکون را در حرکت و حرکت را در سکون می‌بیند، عاقل واقعی است؟” این را داده بود و گفته بود این را تفسیر کنید. این هم آخرین امتحان ما با ایشان بود.

برگه امتحانی که برای ترم های بعد الگو شد

یادم می‌‌آید همین امتحان آخر درس فلسفه اقتصاد و همین جمله را، به بچه‌ها گفته بود که اوپن بوک است و سؤالها را سر جلسه امتحان می‌دهم اما هر کتابی دوست دارید با خودتان بیاورید. با خودتان مشورت کنید. هر چه دوست دارید بیاورید. بچه‌ها خیلی تلاش کردند که ایشان سؤال امتحانی را لو بدهد که چه سؤالی است. می‌خواهد از کجا بدهد و چی بدهد. نگفت. دو روز مانده بود به امتحان، من آن موقع تازه مدیرکل دانشجویی و فرهنگی دانشگاه شده بودم. به اتاق من آمد و خش و بش کردیم. یک کتاب دستش بود. باز کرد و گفت این است. من از ایشان خیلی کتاب می‌گرفتم و می‌خواندم. برای من می‌آورد و من سؤال می‌کردم. من از ایشان یک سؤال هفتگی داشتم. شنبه‌ها صبح از ایشان سؤال هفته‌ام را می‌کردم. با هم در دانشگاه قدم می‌زدیم. بعد می‌گفت بعد از ظهر به کتابخانه برو. می‌رفتم کتابخانه. کتابهایی که آنجا تلنبار شده بود مال من بود. می‌دانستم اینها مال من است. محل بحث را داخل کتابها علامت می‌گذاشت. به من می‌گفت این صفحه‌ای که گذاشتم، از اینجا بخوان. من هر هفته می‌رفتم و در کتابخانه مطالعه‌ام را می‌کردم. کتاب را آورد و گفت این است. من فکر کردم جزو همین سؤالهای هفته و بحثهایی که با هم داشتیم است. گفتم باشه می‌خوانم.گفت امتحانی‌تان این است. گفتم ، بالاخره سؤال را گفتید. بچه‌ها خیلی تأکید می‌کردند که سؤال را بگویید. قبلش کار کنیم. گفت نه. به آنها نگفتم. می‌خواهم به تو بگویم. گفتم استاد برای چی به من گفتی. می‌گذاشتید من هم مثل بقیه. گفت نوشته تو برای من مهم است. می‌خواستم زودتر به تو بگویم که این دو روز را هم فکر کنی. نوشته تو برای من مهم است. تنها کسی که سؤال امتحانی را می‌دانست من بودم. این جمله را می‌دانستم که سؤال است و باید به آن شرح بزنیم.یادم هست او برگه امتحان من را داده بودند برای تایپ یکی مال بنده تایپ شد، گفت می‌خواهم ترم بعد از روی این درس بدهم. یکی هم نوشته آقای مرادپور را انتخاب کرده بود و به بچه‌های بعدی.

چشمان گریان استاد نوری؛آخرین خاطره از او

آخرین جلسه درس با ایشان در کتابخانه بودیم. می‌دانست که ما داریم فارغ التحصیل می‌شویم. هفت هشت سال با ما کار کرده بود. به ما خیلی عشق داشت. ما هم یک کمی عرض ارادت کردیم که آقای دکتر، آخرین درس ما با شما است. داریم از دانشگاه فارغ التحصیل می‌شویم.گفت،”این کتابها را می‌خوانید. من می‌روم ولی شما حق ندارید از جایتان بلند بشوید. این کتابهایی که گذاشتم باید ورق بزنید. حتی اگر ورق زدید و تمام شد، حق ندارید از روی صندلی‌تان بلند بشوید. کسی هم دنبال من نیاید. کسی هم سؤال دارد دیگر نپرسد،دیگر جواب نمی‌دهم. من باید بروم و به ماشین برسم. از کتابخانه بیرون نمی‌آیید. تا بیست دقیقه. بعد از بیست دقیقه و سر فلان ساعت می‌توانید بروید.”کلاس تمام شد و ایشان رفت. نگو شال گردنش را توی کلاس جا گذاشته. بعد از ده دقیقه برگشت که شال گردن را بردارد. دیدیم کلی گریه کرده. دیدیم چشمهایش قرمز است.

تاکید استاد بر زنده نگه داشتن ترکیب حوزه و دانشگاهی،دانشگاه امام صادق

می شود به طور خلاصه به برخی تاکیدات استاد اشاره داشت:اولاً خیلی تأکید داشت به این که مسائل اسلامی را رعایت کنند. این که اینجا دانشگاهی اسلامی است. ترکیب حوزه و دانشگاه است. در این که بعد حوزوی را نگه دارید تأکید داشت. دوما ما را خیلی در کتابخانه می‌چرخاند. به کتاب و منابع مخصوصاً دایره‌المعارفها آشنا کرد. فرهنگ کتابخانه رفتن را به ما داد. ما را محتاج و نیازمند کتاب نشان داد. می‌دانست که الآن خیلی از دانشجویان به کتابخانه نمی‌روند. اصلاً از کتاب استفاده نمی‌کنند. نشان داد دایره‌المعارفها چه گنجینه‌های بزرگی هستند. استفاده کردن از دایره‌المعارفهای مختلف را به ما یاد داد. دایره‌المعارف نیو پالگره را به ما معرفی کرد. توصیه می‌کرد که تا پایان دکترایتان یک بار دایره‌المعارف پالگره را خوانده باشید. تصویری که در ذهن ما بست، این بود که اگر کسی فقط بلد باشد با دایره‌المعارفها بازی بکند و کار بکند، می‌تواند پایان‌نامه‌اش را بنویسد. نیاز به هیچ کتاب دیگری ندارد. گستردگی بحث را به ما نشان می‌داد. خواندن کتابهای انگلیسی را در ذهن ما آسان کرد. ترس ما را از اسامی و مکاتب و ایسمها ریخت. هر ایسمی که تو فکر می‌کردی خیلی بزرگ است، در چشمت مفتضح می‌کرد تا به راحتی بتوانی آن را نقد بکنی. به راحتی بتوانی واردش بشوی.

کلاس های اقتصاد همراه با نوای قرآن

 اغلب کلاسها را می‌گفت با قرآن شروع بکنید. می‌گفت دوست دارم قرآن بخوانید. بچه‌ها قرآن می‌خواندند. یک بار یکی سر کلاس یک چیزی گفت. آن یکی به شوخی گفت، مرگ بر ضد ولایت فقیه. این خیلی ناراحت شد. گفت “وایستا وایستا. چی گفتی. دانشجو ترسید. فکر کرد از این شعار ناراحت شده یا می‌خواهد چیزی بگوید.همین که گفتی یک بار دیگر بگو. گفت:گفتم مرگ بر ضد ولایت فقیه.این که گفتی جدی گفتی یا پاش هستی یا نیستی.پای ولایت فقیه هستی؟.در زبان هستی یا واقعاً هستی؟ گفت ما زمان شاه خیلی گفتیم درود بر شاه، جاوید شاه ولی روزی که شاه به ما نیاز داشت پاش نایستادیم. نانش را هم خوردیم ولی پایش نایستادیم. شما هم نان ولایت فقیه می‌خورید. درود بر ولایت فقیه هم زیاد می‌گویید اما روزی که به شما نیازمند باشد، پایش می‌ایستید یا ولش می‌کنید؟؟؟”

سرد ترین برخورد؛اولین برخورد

من دفعه اولی که به سراغش رفتم، هنوز ترم دوم بودم.سؤالاتی در حوزه فلسفه اقتصاد و اقتصاد اسلامی داشتم. توی کتابخانه من را تحویل نگرفت. خیلی از بچه‌ها را تحویل نمی‌گرفت. تا نمی‌شناخت و تا به لحاظ گنجایش ذهنی مطمئن نمی‌شد، خودش می‌گفت من نصف ذهنم اسلامی است، نصف ذهنم کاملاً غربی است. پست مدرن است. ممکن است حرفهای من خیلی‌ها را از راه بیراه بکند. برای همین حرفش را همه جا نمی‌گفت و به هر کسی نمی‌گفت. من یادم هست که خیلی دنبالش در کتابخانه می‌رفتم. استاد این را جواب بدهید. می‌گویند شما بلد هستید. به من کتاب معرفی کنید. می‌گفت برو از یکی دیگر سؤال کن. تحویل نمی‌گرفت. یادم می‌آید، آخر دید که سماجت به خرج می‌دهم و می‌گویم کتاب بگویید، یک کتاب باز کرد و گفت این را بخوان. می‌خواست ما را دست به سر کند. این کار را زیاد می‌کرد. هر کس ازش سؤال می‌کرد، یک کتاب و گاهی وقتها هم الکی در می‌آورد و می‌گفت این صفحه‌اش را بخوان. سر کار می‌گذاشت. گاهی وقتها هم سخت می‌گذاشت که طرف نتواند بخواند. بعد می‌آمد بیرون و می‌خندید. به ما می‌گفت دکش کردم.دک کردن از کلماتش بود. دوتا کلمه خاص داشت. یکی دکان بود. به خیلی از این جریانات می‌گفت اینها دکان هستند. دم از اقتصاد اسلامی می‌زنند، دکان هستند.یکی هم چرته زیاد می‌گفت. مخصوصاً وقتی که تئوریهای غربی را به او می‌گفتیم، می‌گفت اینها چرته. کلمه چرته را با یک لحن خاصی می‌گفت.

روحیه نقادی؛اصلی ترین ویژگی استاد

آدم نقادی بود. ما را خیلی میان‌رشته‌ای بار آورد. تحلیلهای کیفی، تحلیلهای تاریخی و فلسفی‌اش عمیق بود. این را به ما منتقل کرد. تفسیرهای جامعه‌شناختی خیلی خوب می‌زد. نقد اقتصاد صنعتی را خیلی قشنگ می‌کرد.در ذهن ما قوه نقد را خیلی فعال کرد. ما را خیلی نقاد بار آورد. گستره‌ای که در ادبیات اندیشه غرب به ما نشان داد، خیلی عمیق و خوب بود. آدم مشابه‌اش را بیرون نمی‌دیدیم. فلسفه غرب را خیلی خوب منتقل کرد. مخصوصاً من که غیر از کلاس با او زیاد دمخور بودم. ایشان عملاً یک دور فلسفه غرب را به من یاد داد. مثلاً برای من کانت می‌شد. هر سؤالی که می‌کردم از زبان و حلقوم کانت پاسخ می‌داد. من را خیلی جلو انداخت. من را از خواندن خیلی از کتابها بی‌نیاز می‌کرد. یعنی بعدش می‌رفتم می‌خواندم

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب