اصلاحات اساسی در آموزش اقتصاد_1؛ تربیت اقتصاددانانی برای جهان واقعی | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
هر هفته یک ترجمه_8/جک ریردن/حامد سعیدی صابر

اصلاحات اساسی در آموزش اقتصاد_1؛ تربیت اقتصاددانانی برای جهان واقعی

گروه ترجمه سایت مدرسه اقتصاد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۳:۰۳ ۱۳۹۳/۰۱/۱۶

تا به امروز عمده‌ی تلاش‌ها برای اصلاح نظام آموزش اقتصاد در درون پارادایم نئوکلاسیک صورت گرفته است که طبیعتا تلاش‌هایی محافظه‌کارانه بوده و بیشتر پیرامون شاخ‌ و برگ‌ها و حواشی برنامه‌های آموزشی اقتصاد، سخن به میان آورده است.

نسل ما با بسیاری از مشکلات و چالش‌ها نظیر تغییرات آب و هوایی، بحران مالی جهانی، تبعیض ملموس طبقاتی در درآمد و ثروت و بحرانی جدی در حوزه سلامت مواجه است. هر یک از این مشکلات، به بحرانی‌تر شدن مشکل دیگر دامن می‌زند و هر روز اوضاع بدتر از روز قبل است. اما در رأس این مسائل و مشکلات، خود علم اقتصاد و حوزه‌ی آموزش اقتصاد قرار دارد که روابط متقابل میان مسائل و مشکلات را نادیده گرفته و دانشجویانش را به گونه‌ای تربیت می‌کند که تجویزهای آنان موجب رنج بیشتر انسان‌ها گردیده و تربیت‌شدگانش بحث‌های منطقی و تامل برانگیز پیرامون مخصمه‌های بی‌پایان بشری را تاب نمی‌آورند. این مقاله به قلم دکتر جک ریردن فارغ التحصیل رشته اقتصاد دانشگاه نوتردام و استاد دانشکده هملاین مینسوتا است. وی عضو هیات موسس و شورای سردبیری مجله پلورالیسم و آموزش اقتصاد است. حوزه‌ مطالعاتی مورد علاقه وی آموزش اقتصاد، پلورالیسم و فقر و بیکاری است. از جمله آثار وی می‌توان به کتاب راهنمای آموزش پلورالیستی اقتصاد اشاره نمود.

این نوشتار بخش اول از مجموعه سه بخشی خواهد بود که به آموزش اقتصاد می پردازد و در واقع به اختصار، مساله آموزش اقتصاد را مورد بحث قرار می‌دهد و آن‌گاه چشم‌اندازی را برای یک اصلاح ساختاری در برنامه‌ی آموزشی اقتصاد ارائه می‌نماید.

لازم به ذکر است این مقاله توسط حامد سعیدی صابر ترجمه گردیده است 

مقدمه

آلفرد مارشال در ویرایش هشتم کتاب «مبانی اقتصاد» خود چنین می‌نویسد:

«شرایط اقتصادی پیوسته در حال تغییر هستند و هر نسل، مشکلات خودش را از دریچه و روش خاص خود مورد بررسی قرار می‌دهد»(Marshall,1946).

تا به امروز عمده‌ی تلاش‌ها برای اصلاح نظام آموزش اقتصاد در درون پارادایم نئوکلاسیک صورت گرفته است که طبیعتا تلاش‌هایی محافظه‌کارانه بوده و بیشتر پیرامون شاخ‌ و برگ‌ها و حواشی برنامه‌های آموزشی اقتصاد، سخن به میان آورده است. در کمال تاسف باید گفت این تلاش‌ها کمتر به خلأهای جدی نظام آموزشی اقتصاد پرداخته است. علیرغم تداوم یکی از بدترین رکودهای تاریخ معاصر و نیز در پی شکست‌های زنجیره‌وار اقتصاد نئوکلاسیک در پیش‌بینی و حتی درک این بحران، «ژنرال‌های جریان غالب اقتصاد، همانند فرماندهان میانی این جبهه، هیچ واکنشی به این شکست‌ها نشان نمی‌دهند و با گستاخی، حتی نیازی به عذرخواهی و چاره‌جویی نیز نمی‌بینند» (Fullbrook,2010 ).

این بحران ظاهرا هیچ تاثیر جدی بر نحوه‌ی تفکر و فرآیندهای پژوهش در اقتصاد نداشته است و همچنان تاکید بر «حفظ روال کنونی» وجود دارد. (Otsch  and  Kapeller,2010 )

گمان نمی‌کنم عبارتی بهتر از جمله گئورگی مان کیو نگارنده پرفروش‌ترین کتاب‌های درسی اقتصاد گویای این بحران باشد:

«ما در اوج بحران مالی جهانی، همچنان مجبوریم قضایای نان و کره، بهره‌‌ی ناشی از تجارت، عرضه و تقاضا و ویژگی‌های بازار کارا و مسائلی از این دست را تدریس کنیم» (Mankiw,2009).

اما متاسفانه این غرور احمقانه ما اقتصاددان‌ها باعث می‌شود ادعا کنیم که فقط اندکی اصلاحات سطحی همه مشکلات را حل خواهد کرد.

به واقع چه چیز مانع از یک ارزیابی واقع‌بینانه در میان اقتصاددانان نئوکلاسیک می‌شود؟ پس فروتنی علمی کجاست؟ میل به دستیابی به حقیقت علمی، تنها یک شعار است؟ آیا هیچ تمایلی به مهندسی مجدد این علم وجود دارد؟ آیا اصولا قرار است یک شوک عمومی به این علم وارد شود یا خیر؛ علمی که علیرغم تغییرات شگرف در اقتصاد جهانی، هنوز در ابتدای قرن بیست و یکم میلادی به دانشجویانش دقیقا همان چیزهایی را یاد می‌دهد که دانشجویان اقتصاد در قرن 19 میلادی مطالعه می‌نمودند. به راستی اگر اقتصاددانی از قرن 19 میلادی سر از خاک برآورد خواهد دید که هنوز همه چیز در اقتصاد به همان سادگی دویست سال پیش است و شاید فریاد برآورد: «کسی به داد اقتصاددان‌های فردا برسد!».

تصور کنید یک مهندس هسته‌ای و تیم زیر نظر وی یک نیروگاه هسته‌ای را مدیریت می‌کنند. حال بدون هیچ دلیل بیرونی، نیروگاه منفجر می‌شود و خرابی‌ها و خسارت‌های بی‌شماری را سبب می‌گردد. به نظر شما اگر دانشگاه‌های هسته‌ای پس از این فاجعه، هنوز هم به تدریس کتاب‌های درسی نوشته‌ی این مهندس هسته‌ای ادامه دهند این اقدام موجب خشم عمومی مردم نخواهد شد؟

یا مثلا فرض کنید شیوع یک بیماری همه‌گیر باعث مشکلات و سختی‌های فراوانی برای مردم شده باشد اما علم پزشکی نه تنها اعتنایی به این بیماری اپیدمیک نکند بلکه در کتب درسی‌اش اصولا شیوع یک بیماری همه‌گیر را غیرممکن بداند. آیا این بی‌حرمتی به جامعه بشری نیست؟ آیا با این شرایط یک درخواست جدی عمومی برای پاسخگویی علم پزشکی ایجاد نمی‌گردد؟

اما سئوال جدی اینجاست که چرا با وجود شرایط مشابه در علم اقتصاد، مردم همچنان ناتوانی‌های این علم را تحمل می‌کنند؟ چرا هنوز یک عزم عمومی برای طرد اقتصاددانانی که همچنان به تدریس سیاست‌های شکست‌خورده اقتصادی می‌پردازند ایجاد نگردیده است؟ چرا هنوز مدارک دانشگاه‌هایی که از فرآیندهای نامطلوب و منسوخ استفاده می‌کنند معتبر شناخته می‌شود؟ چرا با وجود این فجایع اقتصادی کسی از علم اقتصاد نمی‌خواهد تا گزارش کاملی پیرامون آنچه که در رشته‌ی اقتصاد منتشر و تدریس می‌گردد ارائه نماید؟ تصور کنید کتابی برای دانشجویان اقتصاد نوشته شود که در آن به تفصیل، خلأها و اشتباهات متون درسی آن‌ها توضیح داده شود تا آنها بتوانند به شکلی نقادانه، متونی را که مطالعه می‌کنند مورد تفکر و تدقیق قرار دهند و خود را از پذیرش ناخودآگاه ایدئولوژی ورای متون درسی محافظت کنند.

باید بگویم نیازی به تصور وجود این کتاب نیست چون چنین کتابی در حال حاضر تألیف شده است. عنوان کتاب عبارت است از:

«متن ضد درسی اقتصاد؛ راهنمای انتقادی متفکران اقتصادی در زمینه اقتصاد خرد»

موضوع مورد تاکید این کتاب آن است که امروزه دانشجویان اقتصاد به کتابی برای راهنمایی در مورد آنچه که باید یاد بگیرند نیاز ندارند بلکه کتاب مورد نیازشان، کتابی است که به آنها بگوید چگونه مطالب نوشته شده در کتاب‌هایشان را یاد نگیرند! (Hill and Myatt, 2010)

دلایل زیادی وجود دارد که مخالفت اقتصاددانان نئوکلاسیک با اصلاحات ساختاری یا لااقل ارزیابی مجدد منصفانه از فرآیندهای این علم را توجیه می‌کند.

نخستین دلیل، میل به حفظ شرایط موجود است. افراد و دانشگاه‌ها تمایل دارند تا به راحتی در روش‌های کهنه خویش غوطه‌ور باشند و با هر چیز جدیدی که روش‌های پذیرفته شده آنها را زیر سئوال ببرد مخالفت کنند.

فرانسیس بیکن چهار قرن پیش به این نکته اشاره کرده است:

«در روش و طرز نگاه مدارس، دانشگاه‌ها، کالج‌ها و دیگر نهادهای مشابه اقتصادی که به تحقیق و ترویج یادگیری اقتصاد اشتغال دارند، همه چیز و همه کس در برابر هر تغییر و پیشرفت در علم مقاومت می‌کنند. هر کس با دانشمندان، اساتید و متون درسی مخالفت کند به عنوان آشوبگر و انقلابی مورد هجمه قرار می‌گیرد».

دلیل دوم که محکم‌تر از دلیل قبلی است اکراه و امتناع علم اقتصاد از اعتراف به بطلان و بیهودگی آثار و فرآیندها و مدل‌های کنونی است. قطعا برای فعالان یک رشته‌‌ی علمی نظیر اقتصاد که ادعای عقلانیت دارند بسیار مشکل خواهد بود که عقاید کهن خود را به نفع پارادایم جدید کنار بگذارند. متاسفانه محدودیت‌های تنگ‌نظرانه و بنیادگرایانه‌ی جریان آموزشی اقتصاد نئوکلاسیک مانع از درک و پذیرش مکاتب متعدد جایگزین می‌گردد و این، همان لجاجت غیرعقلائی جریان اقتصاد است که برای خدشه‌دار نشدن عقایدش در برابر تمام شواهد واقعی یا انتقادهای نظری جبهه می‌گیرد. بدین ترتیب به عقیده‌ی من جریان نئوکلاسیک، اقتصاد را به مسیری کشانده است که نمی‌توان آن را علم نامید بلکه مشابه علم اخترشناسی قبل از کوپرنیک، براه و گالیله، اقتصاد نیز در دوران ماقبل علم قرار دارد.

دلیل سوم به نتیجه نرسیدن اعتراض‌ها در علم اقتصاد آن است که نهادهای اصلی اقتصاد نئوکلاسیک شامل دانشکده‌های اقتصاد، انجمن‌ها، مجلات، نظام‌های طبقه‌بندی و متون درسی، به شکلی هماهنگ و تعاملی هر نوع تلاش انتقادی در جهت اعتراض به شرایط موجود را در نطفه خفه می‌کنند. فول بروک معتقد است این هماهنگی بدین علت است که اگرچه این نهادها به شکل مستقل ایجاد شده‌اند اما برای بقاء با یکدیگر متحد شده‌اند و ویژگی‌های آنها در تعامل با یکدیگر تعریف می‌شود.

دلیل آخر که می‌تواند چکیده‌ی همه دلایل قبلی هم باشد، آموزش اقتصاد است. به عقیده‌ی من آموزش اقتصاد، بهترین دلیلی است که توضیح می‌دهد چرا اقتصاددانان نئوکلاسیک نتوانسته‌اند بحران اخیر را پیش‌بینی کنند، چرا آنها پارادایم‌های جایگزین را نادیده می‌گیرند و چرا این چنین قاطع از سیاست‌های شکست‌خورده‌ی خود دفاع می‌کنند.

در حقیقت، امروز فرآیند آموزش اقتصاد به عنوان مهم‌ترین و موثرترین مانع در مقابل فهم مسائل و چالش‌های پیش روی جهان واقعی شناخته می شود(Schumacher,1989) .

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب