گذری علمی بر آموزش اقتصاد در ایران | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
نشست مسأله آموزش علم اقتصاد در ايران با سخرانی دکتر حمید پاداش

گذری علمی بر آموزش اقتصاد در ایران

سایت مدرسه اقتصاد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۰۰:۰۲ ۱۳۹۲/۱۲/۲۱

اصلاً وضعیت اقتصاد در ایران چگونه است؟این که اگر این وضعیت وجود دارد حاصل چه است و چه علل و عواملی می‌شود برای آن شناخت ؟با این وضعیت چه آینده‌ای برای آموزش علم اقتصاد در ایران می‌توان متصور شد. چهار، راهکارهایی که به نظر می‌رسد؟

گروه اقتصاد مؤسسه اشراق در طی نشستی با موضوع آسيب شناسي آموزش علم اقتصاد در ايران، طرح مسئله نموده و در صدد پاسخ به آن ها برآمدند. این نشست با حضور استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران، آقای دکتر حمید پاداش برگزار شد و در مدت زمان جلسه، مسأله آموزش علم اقتصاد در ايران در سه سطح مورد بحث قرار گرفت، که به شرح زیر است:

1_ تأثيرپذيري آموزش علم اقتصاد از وضعيت كلان آموزش عالي در كشور

2_ تأثيرپذيري آموزش علم اقتصاد از جايگاه علوم انساني در كشور

3_ مسأله آموزش علم اقتصاد به طور خاص

متنی که در ادامه بخشی از آن آورده می شود در واقع مشروح سخنان دکتر پاداش در خصوص مسائل مطرح شد در حوزه آموزش اقتصاد در دانشکده های اقتصاد ایران است.

دکتر پاداش در این نشست به 4 سوال اساسی پاسخ دادند:

1_  اولين سؤال اين است تا چه ميزان وضعيت آموزش اقتصاد در ايران بحراني است؟ مهم­ترين مسأله يا مسأيل آموزش علم اقتصاد چيست؟

2_ سؤال دوم اين است كه دلايل وجود وضعيت بحراني آموزش علم اقتصاد در ايران چيست؟

3_ سؤال سوم دلالت دارد بر اينكه اگر فلسفه و روش آموزش علم اقتصاد در ايران به همين منوال تداوم پيدا بكند، چه پيامدهايي براي آينده علم اقتصاد در ايران قابل تصور است؟

4_ سؤال چهارم اين است كه، آيا هنوز مي­توان از راهكار سخن گفت؟

بخش های از سخنان دکتر پاداش

تا چه ميزان وضعيت آموزش اقتصاد در ايران بحراني است؟

به نظر می‌رسد که ما اقتصادی که مطالعه می‌کنیم، به یک عبارت عامیانه یک اقتصاد انتزاعی است. از طرف دیگر  شما در معرفت‌شناسی هر چقدر سطح انتزاع علم بالاتر باشد، علمی‌تر است. شما در ریاضیات بالاترین سطح انتزاع را دارید و در علوم انسانی اقتصاد بالاترین سطح انتزاع را دارد. از طرف دیگر به خاطر همین انتزاعی بودن ما متهم می‌شویم به این که وقتی با واقعیت مواجه می‌شویم ، انگار به سنگ می‌خوریم. یعنی هیچ گونه مسیری جلوی پای ما نیست و ما نمی‌دانیم چگونه با این واقعیت مواجه بشویم.

این یک چالش اساسی ما است. به همین دلیل هم است که وقتی در اقتصاد تئوری‌ای به ما آموخته می‌شود، در همان دوره لیسانس متوجه می‌شویم که اصولاً اقتصاد یک رشته بی‌خاصیت است. اقتصاد یک رشته بی‌کاربرد است و هر چقدر از قضا این گرایشهای اقتصاد مثلاً فرض کنید، از بازرگانی، صنعتی، پول و بانکداری برود به سمت اقتصاد نظری، سطح انتزاعیش بالاتر است و به نظر می‌رسد که واقعی هم نیست.

به همین دلیل هم هست که نباید انتظار داشته باشیم که در چنین فضایی اقتصاددان تولید بشود.

به لحاظ معرفتی اصلاً غیر ممکن است که ما بتوانیم در چنین فضایی اقتصاددانی به عنوان محصول دانشگاه تولید بکنیم. چرا؟ به خاطر این که این عدم انطباق وجود دارد، ما در بهترین حالت می‌توانیم ژورنالیستهای اقتصادی داشته باشیم. پس در حقیقت نکته اول من در پاسخ به این سوال انتزاعی بودن علم اقتصاد در ایران است.

نکته دومی که می‌خواهم در مورد رهیافت متدولوژیک عرض کنم  این است که ما همین اقتصاد متعارف را هم بد یاد گرفتیم. اقتصاد متعارفی که اولاً تاریخ‌گذشته است. آن چه که به ما یاد داده شده، تاریخ‌گذشته است. تفاوت یک دانشجو با یک استاد دانشگاه در سطح دانش نیست. در عدم دسترسی به منابع یا درصد دسترسی به منابع است. استادی به نظر می‌رسد یک استاد قوی است که بتواند سؤالاتی طرح کند که دانشجو امکان پاسخ به آن را ندارد یا با چالش مواجه می‌شود، این معیار ارزیابی  استاد با سواد است.

با این وضعیت وقتی استاد می‌آید و اقتصاد متعارف را به ما درس می‌دهد، ما متوجه می‌شویم که این تدریس  یک تدریس تاریخ‌گذشته است. یعنی کتابهای که در دهه هفتاد، توسط این استاد مورد مطالعه بوده است،بازتدریس می شود.

اما اگر به عنوان یک استاد اقتصاد قرار است که نکته‌ای را آموزش بدهیم، بهترین کار این است که آنچه وجود دارد را درست روایت بکنیم. تعصب نسبت به آنچه شما یاد گرفتید و بی‌توجهی به توسعه علمی و آنچه که شما به عنوان استاد آموزش می‌دهید، مانع از یادگیری است. حتماً این بدفهمی و این آموزش ناقص قطعاً ناشی از سطح دانش اساتید دانشگاه است. ما می‌بینیم که این شکاف دانش به نسبت کشورهای مختلف دنیا چقدر زیاد است.

نکته سوم در باره رهیافت متدلوژیک، آنچه که ما از اقتصاد متعارف یاد گرفتیم، فرمالیزم و کمی‌سازی است و تجلی این اقتصادسنجی است.

بهترین پایان‌نامه‌های ما پایان‌نامه‌هایی هستند که با بهترین مدلهای اقتصاد سنجی برآورد شده باشند. در این میان اگر در همین اقتصاد متعارف، اگر شما موضوعی کار بکنید که حتی فرمالیستی است اما غیر کمی است، غیر اقتصاد سنجی است، حتماً با مقاومت مواجه خواهید شد. ما حتی فرمالیزم را هم به درستی به دانشجویان یاد ندادیم و هر آنچه را که هست به اقتصاد سنجی تقلیل دادیم.

نکته چهارم در مورد رهیافت متدلوژیک،  که اگر اقتصاد متعارف را ناقص آموزش دادیم و اقتصاد متعارف را هم ناقص یاد گرفتیم، قطعاً انتظار نداریم که اقتصاد دگراندیش جایگاهی در آموزش اقتصاد در ایران داشته باشد. اینجا که می‌رسد، می‌گویند تمایز ارزش واقعیت ؟؟؟ علم اقتصاد خنثی است. چرا من باید بروم و روان‌شناسی مطالعه بکنم. چرا من باید بروم و جامعه‌شناسی مطالعه بکنم. چرا من باید بروم و تاریخ مطالعه بکنم. اقتصاد دگراندیش موضوعیت پیدا نمی‌کند. حتی اگر همین اقتصادهای دگراندیش مبتنی بر ابزارهای فرمالیستی هم باشد، باز می‌بینیم که توجیهی ندارد.

در همین سیستم آموزشی معمولاً دو جور افراد در رشته اقتصاد به سمت تئوریهای دگراندیش مراجعه می‌کنند. یکی افرادی که به لحاظ تحلیلی ذهن منسجمی دارند. غالباً یک ذهن نظام‌مندی دارند و فرد کنجکاوی است و دنبال این است که سؤالات اساسی‌ای که وجود دارد را پاسخ بدهد. یکی هم تیپ افرادی هستند که دغدغه‌های ارزشی داریم و برایشان حائز اهمیت است که اقتصاد را به عنوان یک علم ایزوله نگاه نکنیم

در چنین شرایطی قطعاً سهم اقتصاد دگراندیش مغفول است. وقتی که شما در جریان آموزش علم اقتصاد قرار می‌گیرید، می‌بینید اساتیدی وجود دارند که در بهترین حالت شما را به سمت کاربری موضوعات دگراندیش تشویق می‌کنند ولی در مقام دفاع هیچ کس از شما دفاع نمی‌کند. از دانشجویان دفاع نمی‌کنند. یعنی هنوز به جریان آموزش وارد نشده، در عرصه پژوهش هم هنوز قابلیت دفاع ندارد.

نکته پنجم یا رهیافت پنجم  که راجع به سؤال اول دارم، بحث آنتولوژی است. اگر بپذیریم که ما در آموزش علم اقتصاد به آنچه که جاری است رسیدیم، بسنده کردیم، آموزش را تقلیل دادیم و همین اقتصاد متعارف را بد فهمیدیم. به ما ناقص آموزش داده شده و اقتصاد دگراندیش هم هیچ جایگاهی ندارد. پس تکلیف کسانی که اعتقاد به یک، اقتصاد بومی، اقتصاد بومی به این معنا که بتواند این جریان را پوشش بدهد چه می شود؟ آیا امکان بنیان گذاشتن یک علم جدید در چنین فضای آموزشی‌ای وجود دارد. بنده عرض می‌کنم که مطلقاً وجود ندارد.  اقتصاد اسلامی که جای خود دارد. بحثهای اقتصاد نهادی، اقتصاد رفتاری، اقتصاد اخلاقی اینجا دیگر هیچ موضوعیتی پیدا نمی‌کنند. یعنی در چنین فضای آموزشی صحبت از امکان پیدایش یک علم جدید منتفی است.

بنابراین آیا در این فضا می‌توانیم یک علم انسانی اسلامی تعریف بکنیم. یعنی از نقطه نظر روشی و معرفتی یک خلاءها و نارساییهایی وجود دارد که گاهی مواقع ما در مورد امکان این علوم هم تردید می‌کنیم. در حالی که از نظر فلسفه علمی ممکن است شما اکتفا بکنید که فلان علم ممکن است یا ممکن نیست. کافی است شما استدلال بکنید که علم دینی ممکن است. علم اسلامی ممکن است و اقتصاد اسلامی به راحتی ممکن است ولی وقتی که می‌آید و در فضای آموزشی قرار می‌گیرد، ما می‌بینیم که عجب. به نظر می‌رسد که ما اشتباه کردیم.این را چگونه احساس می‌کنیم. وقتی شما به عنوان دانشجوی سر کلاس هستی، می‌بینی که اساتید اقتصاد اسلامی صرفاً یک سری حرفهای توخالی و تئوریهای انتزاعی دارند بیان می‌کنند. دارند حرفهایی که هیچ گونه ارتباطی با واقعیت ندارد بیان می‌کنند و برای ما حرفهای تکراری می‌زنند. وقتی این کلاسها را با کلاس اقتصاد خرد یا کلاس اقتصاد کلان که اساتید کل وایت‌برد را با فرمولها و اینها پر می‌کنند، مقایسه می‌کنیم، این برای ما خیلی جذابتر است. استاد اقتصاد اسلامی که همه‌اش حرف می‌زند. نه یک فرمول می‌نویسد. نه یک عددی می‌نویسد که ما بفهمیم، هیچ وقت برای ما جذابیت ندارد. این علم‌زدگی، این فرار از آموزه‌های جدید و علوم جدید در اقتصاد به راحتی دامن زده می‌شود.

هم به لحاظ معرفتی، هم به لحاظ متدی و هم به لحاظ آنتولوژی به نظر می‌رسد که ما در آموزش اقتصاد با یک سلسله مسائلی مواجه هستیم که آنها را با چند نشانه می‌توان شناخت.

اولین نشانه این است که اقتصاد خوانده‌ها معمولاً وقتی از این رشته فارغ‌التحصیل می‌شوند، آرزو می‌کنند که کار داشته باشند. نمی‌توانند هدف‌گذاری بکنند. به عبارتی آن دانش به یک مهارت تبدیل نمی‌شود. بنابراین مجبور می‌شوند که تا این آرزو را به هدف‌گذاری تبدیل بکنند، یک مدت زمانی را هزینه بکنند. کلاسهای جانبی، دوره‌های آموزشی کاربردی، کارشناسان و مدیران، کلاسهای نرم‌افزار و کلاسهای مختلف شرکت بکنند. در همان دانشگاهی که فارغ‌التحصیل شده، کنارش مؤسسات آموزشی وجود دارند که کارایی آموزشی آنها خیلی خیلی بیشتر از کارایی دانشکده‌های رسمی موجود در حوزه اقتصاد کشور است. این اولین نشانه‌اش است.

دومین نشانه‌اش این است که هر چقدر سطح تحصیلات شما در رشته اقتصاد بالاتر می‌رود، حس می‌کنید احمقتر می‌شوید. حس می‌کنید که هیچ چیزی راجع به جهان واقعی نمی‌دانید. شما در دوره فوق لیسانس حس می‌کنی که دانش ات در باره واقعیت خیلی بیشتر از دانش ات در دوره دکتری است.

البته این یک واقعیت دارد و یک ناواقعیت دارد. واقعیتش این است که شما متخصصتر می‌شوید. این را ما می‌دانیم. شما تخصصی نگاه می‌کنید. در این تردیدی نیست ولی ناواقعیت آن این است که شما محصول یک جریان آموزشی ده دوازده ساله هستید که وقتی به آن مرزهای دانش می‌رسید، تازه می‌فهمید که هیچ چیز یاد نگرفته‌اید.تازه تمامی انتقادهای جدی از اساتیدی که سالیان سال به شما درس داده‌اند شروع می‌شود. تازه می‌فهمید آن استادی که در دوره لیسانس چقدر دوستش داشتید، چقدر به ما اشتباه درس داده است. تازه می‌فهمید آن کسی که چقدر زحمت می‌کشید و چقدر سخت‌گیری می‌کرد، چقدر به ما نمره کم داد ، دانش این چقدر برای من مؤثر بوده است. به نظر می‌رسد دومین نشانه محصلان اقتصادی است که در چنین فضای آموزشی فارغ‌التصیل شدند یا به مقاطع بالاتر رسیدند.

سومین نشانه‌اش این است که شما می‌بینید، محصلان رشته اقتصاد در حوزه‌های مختلف و در طیف وسیعی از کارهای مختلف مشغول به کار هستند. همگرایی بین مسائل مختلف فکری، علمی و پژوهشی در بین دانشجویان اقتصاد وجود ندارد. هر کسی دارد روی یک چیزی کار می‌کندا.این مسئله ناشی از این است که ما هیچ چیزی را نظام‌مند آموزش ندیده‌ایم.

 برای این مسأله(یا بحران) چه عللی می‌توان متصور شد؟

من علل را به سه نوع علت تقسیم‌بندی کردم. یک علل، علل ماهوی. یعنی ما با یک جور بحران آموزش علوم انسانی در کشور مواجه هستیم که این مسأله به آموزش علم اقتصاد در کشور هم دامن زده است.

در این جا سؤال اساسی من این است که به نظر می‌رسد که این افراد، این برنامه‌ریزان حوزه آموزش عالی در کشورمان اصلاً نمی‌دانستند چه نوع علومی را قرار است در نظام آموزشی کشور جای بدهند. به نظر می‌رسد سرفصلهای درسی بدون مبانی علمی نوشته شد است.وزارت علوم بدون مبانی علمی می‌خواسته یک جریان علمی راه بیندازد. ما این را در سرفصلهای مصوب درسی و خصوصاً در رشته اقتصاد به طور خاص می‌بینیم. من یک سری دروسی را در رشته اقتصاد و سرفصلهای مصوب درسی اقتصاد را به شما نشان می‌دهم که اصلاً خنده‌دار است. مثلاً فرض کنید برای درس اقتصاد توسعه یک منابعی از زیست‌شناسی می‌آورند. یعنی یک درسی با یک منابعی کاملا متفاوت. به طوری مشخص است که ما در برگردان این سرفصلها یا رهیافت ترجمه‌ای داشتیم.

بنابراین نکته اول من این است که ما هنوز نمی‌دانیم واقعاً قرار است چه علومی را و با چه سرفصلهایی در علوم انسانی آموزش بدهیم. به نظر من هنوز این مسأله جاری و ساری است. در رشته‌های جدیدی هم که الآن وضع می‌شود، این وضعیت در حوزه علوم انسانی بارز و مشخص است.

دومین علت ماهوی آن این است که تفکر انتزاعی در ایران حامی ندارد. این به خاطر این است که اصولاً تفکر علمی در ایران جایگاهی ندارد. آدمهای علمی و آدمهای دانشمند مورد احترام هستند ولی اینها به ندرت می‌توانند جریان ایجاد بکنند. خصوصاً در رشته اقتصاد. تأثیری که یک استاد در برند آموزشی می‌تواند روی شاگردش بگذارد، ارتباطش در همین حد است که با هم چندتا مقاله چاپ بکنند. یک کتابی با هم بنویسند و یک محصول خروجی تولید بکنند. این تمام فضای منجر شده به جریان اقتصادی است. به همین دلیل من اعتقادی ندارم که ما جریان اقتصادی در دانشکده‌های اقتصاد تهران، علامه، امام صادق داریم بلکه ما موج داریم.

زمانی جریان داریم که بگوییم، آقای ایکس که  در فلان دانشگاه تدریس می‌کند و مثلاً درس و کرسی شما اقتصاد توسعه است، به من بفرمایید که من برای مسأله توسعه در ایران چه بسته‌ای می‌توانم از شما دریافت بکنم. اگر می‌توانستند تا حالا می‌دادند. هیچ بسته پیشنهادی چه در اقتصاد کلان، چه در اقتصاد توسعه، در هر حوزه‌ای در رشته اقتصاد اصلاً قابل ارائه نیست. یعنی به لحاظ علمی وجود ندارد 

اگر تفکر انتزاعی حامی ندارد، تاریخ هم ندارد. یعنی در جریان اندیشه در رشته اقتصاد اصلاً به یک سنت تبدیل نمی‌شود. ما اقتصاددانان معروفی در تاریخ همین سی چهل سال گذشته داریم که از آنها برای ما فقط نامی باقی مانده است. با یک سری جزواتی و دست نوشته‌هایی. من انتظار دارم که اگر فلان استاد بنیان‌گذار دانشگاهی بوده است، باید نحوه آموزش و روش آموزش ایشان طوری بوده باشد که به محصلان و شاگردانش این جریان فکری، این نگرش و باور خودش را منتقل می‌کرد. نام دارند ولی از خودشان جریان ندارند. همین الآن من به شما قول می‌دهم که اگر سی چهل سال دیگر بگذرد، نامی هم از اینها باقی نباشد. با مردن آدمها و با مردن این نسلها تفکرات اقتصادی هم در این کشور نابود می‌شود. در حالی که به لحاظ ماهوی علوم انسانی، نه تنها علوم انسانی، همه علوم و به طور مشخص علوم انسانی نمی‌تواند شکل بگیرد، رشد بکند، توسعه پیدا بکند مگر در یک سنت مدون انباشته شده به لحاظ تاریخی.

نمونه‌اش این است که بنده یک مقاله‌ای می‌نویسم. هیچ وقت کسی نمی‌آید انتقاد بکند که این دیدگاه شما در اینجا اشتباه است.در روزنامه‌ها خیلی منتقد داریم. در سطح علمی نه. ما در سطح علمی نمی‌توانیم انتقاد را بپذیریم. این جریان هیچ وقت یک نخ تسبیحی در تاریخ اندیشه‌های اقتصادی در کشور وجود ندارد که من بگویم، آقای استاد فلان اگر به این شکل آموزش داد، حالا روش آموزش من نسبت به آن استاد که یک الگویی گرفتم، الگوی آموزشی من از آن توسعه یافته‌تر است. در واقع تفکر انتزاعی که در ایران حامی ندارد، تاریخ هم نداشته است.  

به علل تکنیکی برمی‌گردیم.عللی از جمله:منابع درسی، استفاده از برنامه درسی و استانداردهای آموزشی .عدم دسترسی به منابع درسی به عنوان معیار استاد از شاگرد همیشه وجود دارد. اولین نکته این است که سهم آموزش یعنی دروس در رشته اقتصاد مثل بسیاری از رشته‌های علوم انسانی دیگر نسبت به پژوهش می‌چربد. یک سهم بیشتری است. بنابراین ما در طرح درسهایی که  به دانشجوها بدهیم، همیشه می‌بینیم که نمره آزمونهای پایان ترم و میان ترم به نسبت تکالیفی که از آنها خواسته‌ایم بیشتر است. ما به ندرت می‌بینیم که این پنجاه درصد پنجاه درصد باشد. به هر حال این یک جریانی است و به عنوان رویه غالب در دانشکده‌های دانشگاه ما نیست.

چرا ما نمی‌توانیم این پتانسیل را شناسایی بکنیم و چرا محدود می‌کنیم دانشجویان را به این شیوه؟ ممکن است استاندارهای آموزشی این اجازه را به ما ندهند. مگر استانداردهای آموزشی را استاد تعریف نمی کند؟ آیا این استاد نباید به این باور برسد. یعنی امکان تغییر در استانداردهای آموزشی وجود دارد منتها ما این را به شکل بسته و کاملاً انعطاف‌ناپذیر تعریف کردیم. این مسأله دشوار بسیار بسیار جدی برای دانشجویان رشته اقتصاد است. خصوصاً برای کسانی که تمایل دارند در بحث‌های جدید دگراندیشی کار کنند.

نکته بعد مکانیزمهای انگیزشی در سیستم آموزشی موجود ما است. من این بحثهای تکنیکی را خیلی واکاوی نمی‌کنم. الآن هزینه فرصت آموزش اقتصاد در کشور بسیار بالا است. یعنی اگر کسی فارغ‌التحصیل لیسانس یا فوق لیسانس باشد، برایش می‌ارزد که دکترا ادامه تحصیل ندهد و برود کار بکند. در بازار کار تمایز زیادی بین فارغ التحصیل فوق لیسانس و دکتری وجود ندارد. کما این که تمایز زیادی بین فارغ‌التحصیل لیسانس و فوق لیسانس وجود ندارد. اگر شما از مقطع فوق لیسانس فارغ‌التحصیل بشوید و به بازار کار بروید، احتمالاً در رشته‌تان آدم موفقی خواهید شد. شما خیلی زود متوجه می‌شوید که چقدر با کاستی‌های علم مواجه هستید، می‌توانید این کاستی‌های آموزش رسمی در دانشکده اقتصادتان را از این طریق جبران بکنید. این یک بحث مکانیسم انگیزشی برای دانشجویان است.

مکانیسم انگیزشی برای اعضای هیئت علمی هم همین طور است. به نظر می‌رسد که مکانیزمهای انگیزشی ما چه برای دانشجویان که هزینه فرصت آموزش برایشان بسیار بالا است و برایشان نمی‌صرفد که سر کلاس استاد بیایند و بنشینند درس یاد بگیرند. برای اعضای هیئت علمی هم عین این روال از نظر مکانیسم انگیزشی وجود دارد. مکانیسم انگیزشی به طور کلی محرک نیست.

اگر این وضع ادامه پیدا بکند ما برای آینده علم اقتصاد چه پیامدهایی را متصور هستیم؟

 اول این که اگر آموزش علم اقتصاد به همین منوال ادامه پیدا بکند، ما حتماً با بحران دانش در رشته علم اقتصاد مواجه خواهیم شد. به چند دلیل. یکی این که همین آموزش ناقص علم اقتصاد متعارف تداوم خواهد یافت و هر چه زمان می‌گذرد، این خطاها و نارساییها انباشت می‌شوند. بنابراین انتظار داریم که ما با انباشت خطا و نقص در آموزش علم اقتصاد متعارف مواجه بشویم.

با وجودی که من به رویکردهای دیگر اندیشه‌ای اعتقاد دارم، بسیار بسیار قائل هستم که باید اقتصاد متعارف را کامل یاد گرفت. اصلاً در این صورت است که شما می‌توانید بپذیرید که حرف دیگران را می‌فهمید و دیگران هم از حرف شمارا. بی‌دلیل نیست که ما در رشته‌های مختلف اقتصاد اسلامی و اقتصاد نهادی و اقتصادهای دگراندیشی که الآن وجود دارد، ما به ندرت می‌توانیم در جامعه بین‌الملل سخنی برای گفتن داشته باشیم. به ندرت می‌توانیم در جامعه بین‌الملل مقالات آی اس آ چاپ بکنیم. خیلی زرنگ باشیم محل انتشار مقالات ما کجا است. میدان انقلاب و این آفت بزرگ آموزش در کشور ما است. این ثمره آموزش ما است. چرا. چون شما در شرایطی قرار می‌گیرید که وقتی می‌خواهید از آنچه که یاد گرفته‌اید به عنوان محصول استفاده بکنید، در شرایط بسیار نابرابر رقابتی قرار می‌گیرید. احساس می‌کنید که اگر مثلاً فرض کنید، خواستید به بازار کار بروید، باید امتیاز شما نسبت به دیگران بیشتر باشد. خواستید هیئت علمی بشوید، باید مقالات شما نسبت به دیگران بیشتر باشد تا بتوانید صاحب امتیاز بشوید. این شرایط نابرابر خواه ناخواه شما را به سمت یک بازاری سوق می‌دهد که آن بازار ثمره اجتناب‌ناپذیر این سیستم آموزشی است. پس باید تأکید کرد که چنان چه اقتصاد متعارف این جوری ادامه پیدا بکند، ما با انباشت خطا مواجه خواهیم شد.

دو، ما با این وضعیت هیچ گاه به مرزهای دانش اقتصاد اصلاً نمی‌رسیم. به همین دلیل هم هست که وقتی ما در رشته اقتصاد فارغ‌التحصیل می‌شویم، همیشه این سؤال وجود دارد که آیا واقعاً این نکته ای که شما می‌گویید جدید است. هم سؤال کننده تردید دارد و هم پاسخ دهنده تردید دارد. از این نظر هر دو یکسان هستند که هر دو تردید دارند که آیا واقعاً این مرزهای دانش است یا مرزهای دانش نیست. البته ادعا را کاری نداریم. در شرایط نسبتاً برابر متواضعانه علمی. یعنی شما بپذیرید که این امکان وجود دارد که هنوز در مسائل جدید علمی نباشید.

سوم، همیشه این احساس وجود دارد که هر چقدر شما بیشتر یاد می‌گیرید، بیشتر از واقعیت فاصله می‌گیرید. چون انباشت خطاها و دور شدن شما از واقعیت به نظر می‌رسد که شما را بیشتر کمک می‌کند. از مسیر اصلی منحرف می‌کند.

تقریباً در این فضا در آینده علم اقتصاد به طور کلی سهم اقتصاد دگراندیشان به فراموشی سپرده می‌شود. اگر الآن داریم راجع به آن چالش می‌کنیم و بحث می‌کنیم و دغدغه ما است، در آینده علم اقتصاد به فراموشی سپرده می‌شود. در بهترین حالت با بی‌اعتنایی از کنارش خواهیم گذشت. ممکن است الآن ما در مقابل اقتصاد اسلامی بگوییم بالاخره اقتصاد اسلامی وجود دارد و مقاومت نکنیم و به هر دلیلی مقابله نکنیم ولی در آینده به راحتی از کنارش خواهیم گذشت.

ما نباید تعجب بکنیم اگر استادی را می‌بینیم که ادعا دارد اقتصاد اسلامی تدریس می‌کند ولی وقتی درس پول و بانکداری درس می‌دهد، هیچ گاه صحبت از ربا نکند. شما جزوه آموزشی این فرد را می‌بینید، شما هیچ گاه یک کلمه راجع به اسلام، یک کلمه راجع به ربا، یک کلمه راجع به بانکداری بدون ربا نمی‌بینید. در چنین فضایی نباید تعجب کرد.

چهارم ما در آینده با نوعی سردرگمی تئوریکی و اندیشه‌ای مواجه خواهیم شد و این آفت بزرگی است. یک روزی می‌رسد که ما اقتصاد اسلامی را به اقتصاد نهادی می‌چسبانیم. اقتصاد اسلامی را می‌چسبانیم به اقتصاد رفتاریب.عدا که این اقتصاد را شناختیم و رویکرد رایج شد، می‌گوییم اقتصاد اسلامی با اقتصاد شناختی هم قرابت دارد. اقتصاد اسلامی یک رویکرد جامع‌نگر است ولی باید نگران این باشیم که این اتفاقاً می‌تواند خطر بالقوه بسیار بزرگی در خودش داشته باشد. من بعضی از دوستان را دیدم که در جاهای مختلف می‌گفتند و اشاره می‌کردند که می‌توان قرابتی بین اقتصاد رفتاری و اقتصاد اسلامی برقرار کرد. ما می‌دانیم که به لحاظ مبنایی بسیار چالش‌برانگیز است. بر اساس یک رویکرد داروینیسمی اجتماعی بنا شده است. شما که اصلاً اعتقادی به داروینیسم ندارید. چگونه می‌توانید جمع بکنید.

 اگر سیستم آموزشی علم اقتصاد به همین روال ادامه پیدا بکند، ما در گرداب تئوریکی گرفتار خواهیم شد. احساس می‌کنیم همه مرزهای دانش اقتصاد را می‌توانیم در خودمان جا بدهیم. همه مقاربت دارند ولی امکان طرح نداریم. در حالی که اصلاً در اقتصاد اسلامی بسیاری از رویکردهای رایج رویکرد سلبی بوده است. پس ما نمی‌توانیم بپذیریم که این رویکرد سلبی آنجا موضوعیت دارد. حالا که به مرزهای دانش رسیدیم، همه را می‌پذیریم. چرا؟ چون شما دیگر توان انتقاد از تئوریهای جدید را ندارید. اصلاً ابزار انتقاد به لحاظ تحلیل را از تئوریهای جدید را ندارید. پیش‌بینی من از آینده علم اقتصاد در این سیستم آموزشی این است که تلفیقهای عجیبی بین اقتصاد اسلامی و اقتصاد متعارف با حوزه‌های مختلفی که وجود دارد و به وجود می‌آید، گاهی رفتاری، گاهی شناختی، گاهی اجتماعی، گاهی اخلاقی.

یکی از راهکارهای اساسی ما این است که ما باید کاری بکنیم که علوم انسانی و اقتصاد در کشور ما به یک سنت فکری تبدیل بشود. تاریخ داشته باشد. در غیر این صورت ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم، آنچه که الآن می‌کاریم در آینده خشک نخواهد شد. هیچ تضمینی وجود ندارد که بذری که شما الآن در اقتصاد اسلامی می‌کارید، در آینده خشک نشود.

پنجم هر چه زمان می‌گذرد، اصرار ما بر بتهای ذهنی گذشته‌مان بیشتر می‌شود. هر چه زمان می‌گذرد، تعصب افراد و تعصب آموزش دهندگان اقتصاد، تعصب اساتیدی اقتصادی نسبت به آنچه که یاد می‌دهند بیشتر می‌شود. این یکی از آفتهایی است که در آینده ممکن است گریبانگیر ما بشود.

ششم و آخرین نکته این که ما در این شرایط اگر اساتید به مطالعات بین رشته‌ای بپردازد هیچ سهمی در این نظام آموزشی نخواهند داشت.

با توجه به آنچه که گذشت و با توجه به آنچه در آینده تصور کردیم، آیا هنوز صحبت از راهکار موضوعیت دارد؟ 

من در این زمینه دوتا نکته عرض بکنم و عرضم را تمام بکنم.

اولاً ما حتماً باید در این زمینه مقایسه‌ای بکنیم، بین آنچه که در آموزش علم اقتصاد در ایران است با آنچه که آموزش علم اقتصاد در دنیا است. مقایسه تطبیقی بین آموزش علم اقتصاد در ایران با دنیا ضرورت دارد. آنچه که ما می‌دانیم، آموزش اقتصاد در ایران طوری است بعید است در مجله آمریکن اکونومیک تا صد سال آینده بتوانیم یک مقاله چاپ بکنیم.مگر کسی که محصول و ثمره این سیستم آموزشی است.

سیستم آموزشی در جاهای مختلف دنیا چه در آمریکا، چه در اروپا، چه در آسیا با هم تفاوت دارند. در آمریکا که مشخص است، هر چه گفته می‌شود مین‌استریم است.در دانشکده کمبریج فلسفه اقتصاد در آنجا شکل گرفته است. ته مانده‌هایی از نگرشهای چپ‌گرایانه در دانشگاههای آمریکایی وجود دارند که خودشان را به شکل نگرشهای فلسفی در اقتصاد و یا مثلاً روش‌شناسی اقتصاد،در این دانشگاه ها حفظ کرده اند.

در اروپا و در خود انگلستان هم همین طور است. شما می‌بینید که تمامی ادبیات اقتصاد متعارف اگر در آنجا بر اساس اقتصاد تماماً آزاد مطالعه و بررسی می‌شود و با آکسیومهای اقتصاد آزاد دنبال می‌شود، در اروپا آکسیوم اقتصاد آزاد در کنار آکسیومهای اقتصادهای برنامه‌ریزی شده توضیح داده می‌شود

در جایی مثل ژاپن گفته می‌شود حتی همین الآن ممکن است که اقتصاددان ژاپنی اقتصاددان مارکسیستی باشد ولی کارآیی این اقتصاددان برای آن کشور خیلی خیلی بیشتر از کارایی اقتصاددانانی در کشور ما است که از قضا اقتصاد آزاد هم خوانده‌اند. حتی خیلی خیلی بیشتر از کارایی کسانی است که اقتصاد اسلامی خوانده‌اند. یعنی واقعیت این است که کارایی در اقتصاد اسلامی برای اقتصاد ایران چیزی نبوده است.

دو این که ما در فلسفه علم اقتصاد در ایران باید بازنگری بکنیم. مدتهای مدیدی کسانی که در حوزه‌های دگراندیش مطالعه می‌کردند و کار می‌کردند، به سمت روش‌شناسی رفتند. حالا این که اصلاً در اقتصاد اسلامی و در فلسفه اسلامی، اساساً فلسفه اسلامی با فلسفه علمی شروع نمی‌شود. با فلسفه علوم شروع می‌شود. عجیب است که این عدم ارتباط بین علوم و فلسفه علوم انسانی در کشور باعث شده که ما در اقتصاد راه خودمان را برویم.

اگر این بازنگری در فلسفه اقتصاد اسلامی رخ بدهد که عرض کردم. در موضوعات کاربردی مثل بحث الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت هم همین اتفاق باید بیفتد. خب کسی که خطا را اشتباهی رفته، نمی‌تواند یک الگو ارائه بدهد. بنابراین لاجرم مجبور است که از دل تاریخ اندیشه‌های اقتصادی در کشور یک نظریاتی ارائه بدهد که با همدیگر سازگاری منطقی ندارند.

نکته آخر. من مشاهده کردم که بعضی از دوستانی که در حوزه اقتصاد دگراندیش علاقمندی دارند و دغدغه دارند، به تبع آن خلط یا آن پذیرش نامحدود اقتصادهای دگراندیش غیر منطبق با آموزه‌های اسلامی خطاهای روشی آنها را هم می‌پذیرند. پس این خطاهای روشی ما را به سمت خطای روش‌شناختی سوق می‌دهد. ما را به سمت خطای روشی و روش تحقیقی هم سوق می‌دهد

جمع‌بندی می‌کنم. پس ما نکته‌هایمان را عملاً با چهارتا سؤال مطرح کردیم. یک، اصلاً وضعیت اقتصاد در ایران چگونه است. دو، این که اگر این وضعیت وجود دارد حاصل چه است و چه علل و عواملی می‌شود برای آن شناخت. سه، با این وضعیت چه آینده‌ای برای آموزش علم اقتصاد در ایران می‌توان متصور شد. چهار، راهکارهایی که به نظر می‌رسد. نه راهکارهای عملیاتی به معنایی که همین الآن وزارت علوم اجرا بکند. راهکارهایی که حاکی از اصلاح خطاها است را مطرح کردیم. 

علاقه مندان می توانند صوت کامل این جلسه را از لینک زیر دانلود نمایند

دانلود صوت نشست گذری علمی بر متن اقتصاد با حضور دکتر پاداش

مطالب مرتبط

آخرین مطالب