توسعه بشاگرد با نهادی به نام حاج والی | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
مصاحبه با دکتر حجت الله میرزایی استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی(ره)

توسعه بشاگرد با نهادی به نام حاج والی

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۰:۳۳ ۱۳۹۲/۱۱/۲۹

آنجا یک نهاد وجود داشته آن هم نهاد حاج عبد الله حتی نه کمیته امداد به نظر من حاج والی این نهاد را آنجا تشکیل داده و قدرتمند شده که توانسته کارها را پیش ببرد. این نهاد در مرحله اولیه بوده بعد آمده نهاد های محلی دیگر را پشتیبانی می کند و این چیزی بود که تا به حال در ایران اتفاق نیافتاده بود، هیچ وقت.

گروه توسعه دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طبطبایی(ره) در سفری به بشاگرد رفته و با حاج عبدالله والی،پیامبر بشاگرد دیداری داشته اند.یکی از افراد حاضر در آن دیدار دکتر حجت الله میرزایی بودند که در اینجا بخشی از مصاحبه ای که با آقای میرزایی از نحوه آشنایی با حاج عبدالله و حال و هوای آن دیدار صورت گرفته است را آورده ایم.

من با موضوع بشاگرد از دوره دانشجویی آشنا شدم یعنی سال 70. تا این حد که در واقع دانشگاه اصفهان یک دانشگاه معین و پشتیبان شده بود برای منطقه بشاگرد و گروه جغرافیا را می برد بازدید که یکی از مقاصد ثابت گردش های علمی دانشجویان گروه جغرافیا منطقه بشاگرد شده بود.

البته مضاعف بر تاکید گروه جغرافیا، دانشگاه اصفهان یک سایت چشم پزشکی معتبر داشت و همچنین رییس دانشگاه هم چشم پزشک بود و در آن منطقه هم ظاهرا یکی از بیماری های فراگیر بیماری چشمی بود که سنین پایین را کور می کرد. بیماری های تراکم چشمی خیلی زیاد بود که البته با یک عمل خیلی ساده درمان می شدند و بینایشان بر می گشت.

یک تیمی از دانشکده علوم پزشکی اصفهان یکی از خدماتی که ارائه می دادند این بود که بیماران را به صورت گروهی می آوردند و به صورت رایگان تحت عمل جراحی قرار می دادند.100_1132

خب خبر هایی که در مورد بشاگرد می شنیدیم عجیب و غریب بود یکی اینکه می گفتند اولین بار بشاگرد را استادان دانشگاه تهران کشف کردند که به اصطلاح مطالعه میدانی که با دانشجویان جغرافیا رفته بودند، آنجا را پیدا می کنند اما گروه های دیگر می گفتند نه شیوه ی دیگری بوده اما ظاهرا از همان سال های اولی که بشاگرد شناسایی شده بود یک بخش هایی از دانشگاه اصفهان با آن منطقه در ارتباط بودند از جمله رییس فعلی دانشگاه اصفهان آقای دکتر رامش و یک استاد که به تازگی فوت کرده به نام مرحوم سید حسن حسینی که هم به واسطه رشته اش که جغرافیای روستایی بوده و هم به واسطه جایی که تحصیل کرده بود و هم به واسطه سابقه زندگی خودش که یک روستایی بوده ، در هند ادامه تحصیل داده بود ولی خودش خصلتا آدمی روستایی بود و خیلی مردمی بود و خیلی علاقه داشت به کار های میدانی  معمولا سالی دوبار به بشاگرد می رفت.

بعد ها که من با دکتر حسینی در سیستان و بلوچستان آشنا شدم و با هم همکار بودیم از بشاگرد زیاد برای من می گفت. برای من موضوع بشاگرد به عنوان یک مسئله مهم و پر جاذبه تبدیل شده که ببینم این منطقه کجاست؟!100_1129

چون تعریف ها از این منطقه خیلی زیاد بود و خیلی مختلف تا جایی که می گفتند خیلی از پدیده های زندگی امروز را ندیده بودند ماشین نبودند جاده ای وجود نداشت مدرسه ای نبود و اینکه زندگی آنها به صورت خیلی بدوی و ابتدایی است. بیماری های فراگیری وجود دارد، دوره عمر خیل کوتاه است تقریبا چیزی به عنوان سواد وجود ندارد روابط اجتماعی که گفته می شد گویای این بود که این جامعه بسیار بسیار سنتی است، زن یک نقش کاملا بدوی دارد هنوز رسوم منفور و قدیمی مثل برده داری و جود دارد و خلاصه برایم جالب بود که این منطقه را ببینم. در فرصت های مختلف هم پیگیر بودم اما هیچ وقت فرصت اش پیش نیامد.

سال 84 فررودین ماه به همراه 30 نفر از دانشجویان ارشد و 6 نفر از اساتید از استاد های دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه راهی هرمزگان شدیم. افرادی که آن موقع با ما بودند آقای دکتر زنوز، خطائی، ارباب، طاهری، شاکری، چینی چیان، کیانمهر.

در واقع یک برنامه ای بود که در گروه توسعه تصویب شد که دانشجویان توسعه از نزدیک با مسائل توسعه آشنا شوند، با مناطقی که عرصه رویارویی مستقیم با مسائل توسعه است.

اردوی مطالعاتی دانشکده جاهای دیگر هم رفته بودند، یک نوبت هم سیستان رفته بودند و یک بازدید علمی هم در استان داشتنند و یک نوبت هم به کردستان رفتند و بعد هم برنامه هرمزگان بود که برنامه خیلی خوبی شده بود و بیشتر هدف آن بود که دانشجویان به مسائل و موانع مختلف توسعه ای کشور اشنا شوند و همچنین با امکاناتی که برای توسعه وجود دارد از نزدیک آشنا شوند و خیلی از چیز هایی که به صورت تئوریک خوانده اند آنجا برایشان باز گو شود و مشاهداتشان را با تئوری هایی که خوانده اند مطابقت بدهند و یک گفت وگوی خیلی نزدیک بین استاد و دانشجو به وجود بیاید که البته این رویکرد میدانی با تغییر مدیریت دانشگاه تعطیل شد.

این سفر هم سفر مفصلی بود من هم از میانه راه به اردو پیوستم چون آن موقع دانشجویان از بم شروع کرده بودند و داستان مفصلی در بم داشتند و در بم از بازسازی مناطق زلزله زده بازدید کردیم بعد رفتیم جیرفت. بعد از آن آمدند بندر عباس، اسکله ها را دیدند و بعد قشم، که در آنجا جلسه مفصلی داشتند که تقریبا نیم روز طول کشید.

از قابلیت های منطقه آزاد بازدید کردند. با کارشناسان و مدیران استان جلسه ای داشتند و گشتی در مناطق مختلف هرمزگان زدند و روز آخر  (روز ششم) قرار ما این بود که برویم بشاگرد را ببینیم. البته بشاگرد در برنامه ما نبود ولی روز آخر یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد ارتباطاتی داشت و با کمیته امداد هماهنگ کرد که به بشاگرد برویم که برای این منظور بایستی ابتدا به میناب می رفتیم.

ما  رفتیم میناب ساعت حدود 2 بود به طور اتفاقی آقای والی آن موقع در میناب بود آنجا نهار مهمان حاج والی در کمیته امداد بودیم ناهار خیلی مفصلی بود. آنجا در واقع ایستگاه کسانی بود که می خواستند به بشاگرد بروند و از آنجا به سوی بشاگرد با وسیله و راهنمایی که به آنها داده می شد هدایت می شدند.

حتی کسانی که کارشان در خود بشاگرد بود ایستگاه شان همین کمیته امداد بود. می شد گفت که 3 سال فعالیت در بشاگرد همین کمیته امداد میناب بود یک ساختمان بسیار مفصلی بود. خواست ما این بود که بشاگرد را از نزدیک ببینیم اما ایشان گفتند رفتن شب ها به آنجا با محدودیت هایی که داریم غیر ممکن است و البته زمان رفتن از میناب تا بشاگرد حدود 6 ساعت طول می کشد و یکی دو روزی باید آنجا حضور داشته باشید و این برنامه شما را به هم می ریزد و شدنی نیست.

 مادیدیم پیشنهاد ایشان درست است بعد ایشان گفتند که من یک گزارش از کار ها و اقداماتی که انجام شده خدمتتان می دهم که انصافا گزارش و فیلم ایشان خیلی عالی بود.

آقای والی فیلمی نمایش دادند از بشاگرد سپس از اقداماتی که آنجا انجام شده بود گزارش دادند و بعد یک گفتگو و پرسش و پاسخ بین بچه ها به وجود آمد بعدش خداحافظی کردیم و آمدیم.

ملاقات من با آقای والی خیلی محدود بود (حدود 3 ساعت) ولی عمق  گفتگو زیاد بود. تا این حد که آثار این گفتگو برای شخص من هنوز هم هست و جز معدود جلساتی است که ما تمام مسیر را تا تهران پیرامون این ملاقات و اتفاقات که در بشاگرد افتاده و عملکرد ایشان صحبت می کردیم.

خب هم در گفته های ایشان مشهود بود و هم رفتارشان و هم در نقد هایی که دوستان داشتند چند چیز مشهود بود یکی اینکه این آدم (والی ) یک آدم فوق العاده صادق و به اصطلاح فارغ از منافع و جستجو گری های شخصی است که با آدم های زمانه ما خیلی فرق دارد و متفاوت است و همه زندگی اش را وقف آبادانی این منطقه کرده است.

دوم اینکه با اعتقاد و باور هایی که داشتند در جاهای دیگر این نظام هم اگر می بودند حتما سرنوشتشان تغییر می کرد ولی در تقسیم کاری که خودشان و دوستانشان کردند قرعه ایشان به اینجا افتاده در حالی که اگر جای دیگری بودند مثلا اگر جبهه می رفتند شهید می شدند و یا اتفاقاتی دیگری می افتاد و یا فرصت های  دیگری پیدا می کردند  مثلا می رفت جایی استاندار می شد ولی ایشان با رضایت کامل و به عنوان یک فرصت که اخلاق و باور های خود را به اجرا بگذارد آنجا را انتخاب کرده و چند سال آنجا مانده بود. خیلی سخت است ولی این کاملا طبیعی  بود و دور از انتظار نبود که خانواده اش نمی توانستند در آنجا مستقر بشوند یعنی نه بیست و سه سال و بلکه یک سال و یک روزش اش هم برای خانواده ای که در تهران زندگی کرده اند نشدنی بود و اگر همه آنهایی که رفتند حضور آنها موقتی بود ولی آقای والی تقریبا حدود بیست و سه سال به طور مداوم در منطقه بودند چند روزی هم که در سال می آمدند در تهران یک بخش از وقتش را جهت پیگیری امور منطقه می گذاشته و قسمتی اش را برای سرکشی به خانواده و رسیدگی به امور آنها. خب این یک از خود گذشتگی خیلی زیادی می خواست که چشمش را روی همه چیز هایی که هست ببندد حتی چشمش را روی مناقشه های سیاسی بسته بود و این 23 سال در دوره های دولت های مختلف کار کرده بود هم در این سازمان هم در آن سازمان.

در زمان ایشان بود که در کمیته امداد تغیرات زیادی رخ داده بود هم درسطح ملی، دولت های مختلفی آمده بودند و رفته بودند و این سومین دولتی بود که ایشان تجربه می کرده. آن دوره فضای جامعه کاملا عوض شده بود ولی ایشان همچنان کار خودش را انجام می داد و مسیری که انتخاب کرده بود و تا آخر رفت برای ما خیلی جالب بود و خیلی تاثیر گذار بود. چون منطقه ای که ایشان انتخاب کرده بود نمی شد بگوییم توسعه نیافته بود بلکه اصلابهره ای از زندگی انسانی و اجتماعی امروز نداشت. بالاخره توسعه یافتگی و  توسعه نیافتگی تعریف هایی دارد به طور نسبی هم معمولا تعریف می شود ولی آنجا اصلا معنی توسعه مفهومی نداشت چون که نیاز های اولیه آنها اصلا تامین نشده بود مثل آب، جاده و حتی غذایی که خیلی ساده در یکی دو تا ماده غذایی تعریف می شد. زندگی اجتماعی یک شکل خیلی ساده داشته ولی در یک چنین منطقه و این فضایی ایشان شروع به کار کردن کرده و از نقطه صفر شروع کرده به تامین این نیاز ها. این خیلی خیلی دشوار است و نهایت دشواری این است که آن ها متوجه شوند که بر فراز این کوه ها و تپه ها یک نوع زندگی دیگری وجود دارد و می شود یک جور دیگری زندگی کرد و این خیلی سخت تر از آن است که یک جامعه توسعه نیافته جامعه توسعه یافته ای را دیده و تجربه کرده و بخواهد در مورد توسعه آن صحبت کند و در این چنین فضایی شناسایی نیاز ها و بعد برای تامین و بردن آنها و بعد هم تلاش بسیار بسیار زیاد باید رخ دهد برای اینکه دیگران را متقاعد کنیم که چنین اقداماتی باید شود خب این اقدامات پرهزینه است یعنی شما بخواهید حداقل این نیاز ها را تامین کنید، در منطقه ای با جمعیت خیلی پراکنده، در منطقه ای که تقریبا هیچ تاثیری روی نظام اجتماعی امروز ندارد و بودن و نبودنش هیچ فرقی نمی کند. متقاعد کردن شان خیلی دشوار است. بلاخره ممکن است استدلال هایی داشته باشند در فضای انقلاب این ها توجیه داشت با فضای انقلابی خب عدالت اجتماعی و رفع محرومیت و این ها ایجاد شد. ولی بعد کم کم ممکن است که این ها با سوالات دیگری روبرو شوند که خب حالا با چه هزینه ای قرار است این کار ها را انجام دهیم؟ و آیا این بهتر نیست که همه این ها را ببریم در شهر و شهرک بسازیم؟

البته بخشی از کار ایشان شهرک سازی جدید بوده ولی سعی کرده بود در همان فضای جغرافیایی که داشتند این کار را بکند، دلیل هم داشت خب آن ها متعلق به آنجا بودند یعنی زندگی برایشان آنجا تعریف شده بود و معنا پیدا کرده بود و اگر به شهر می بردشان آنها به آدم های دیگری تبدیل می شدند چون زندگی شهری را بلد نبودند بنابر این چاره ای جز این کار را نداشتند و متقاعد کردن مدیران ملی و اطلاع رسانی به مسئولین 23 سال ادامه داشت و قطعا روز به روز هم سخت تر می شد و از آن طرف متقاعد کردن مردم برای اینکه همراهی کنند و به چیز هایی غیر از زندگی معمولی شان که عادت کرده بودند روی بیاورند و این دو جبهه (فارغ از اینکه در خانواده چه می گذرد) این دو تا درگیری را باید می توانست مدیریت کند و این کار را کرده بود.

کار در این منطقه بشاگرد خیلی دشوار بوده چون جایی که نه جاده دارد نه امکان رفت و آمدی بود؛ ایشان دائم باید بین تهران و بندر عباس و میناب و بشاگرد  رفت و آمد می کرده. ولی 23 سال این راه را رفتن و آمدن خیلی کار خسته کننده ایست چون 23 سال، یک عمر زندگی است, یک سوم عمر های امروزی است و همه عمر کار این مرحوم این طور گذشته و این حاکی از صداقت محض و پاکی و آرمان های بزرگی بوده که در وجودش بوده است. کار هایی که آنجا انجام شده خیلی کار های وسیعی بود. از جایی که بهره ای از زندگی امروزی نداشت منطقه ای ساخته بودند که حداقل در سطح استاندارد های امروزی در مناطق روستایی ما بود و در سطح استاندارد های خیلی از شهرک های کوچک امروزی ما هم بود. چون این کار با برنامه ریزی انجام می شد.

طبیعی است که خیلی از مشکلات اول را نداشت اما مشکلات دیگری هم به وجود آمده بود و بعد هم سعی می کردند همه نیاز ها را با هم تامین کنند و در این تامین ها طبیعی است که رفتار ها و باور ها و اعتقادات و شکل و شمایلی که خود مرحوم والی می پسندید کاملا ریزش داشت در برنامه ریزی، مثلا کاملا مشهود بود که ایشان یک هدف گذاری خیلی ویژه ای روی توسعه حوزه های علمیه در منطقه داشته در حالی که ما این رو مورد نقد قرار می دادیم و می گفتیم که این قدر توسعه حوزه ی علمیه در منطقه ضرورتی ندارد و شاید آموزش های فنی و حرفه ای توسعه پیدا می کرد ضروری تر بود.

حالا این چیز ها مسائل شخصی و فکری و باور هاست که می گویم اگر هر کدام از ما بودیم قطعا که این استقامت را نداشتیم.

در هدف گذاری در اقدامات و سیاست هایی که اتخاذ شده اینها آن چیزهایی بود که در جمع دوستان ما گاهی اوقات مورد نقد قرار می گرفت اما هیچکس روی صداقت و پاکی و تلاشی که ایشان کرده بود هیچ شکی نداشت و به نظر می رسید که خودش راضی بود یعنی جامعه ای مذهبی ایجاد کرده بود که فرهنگ دینی در آنجا رسوخ پیدا کرده و مردم به این فرهنگ آشنا هستند. مناسک مذهبی برقرار می شد تمایل رفتن به حوزه های علمیه در جوانان زیاد بود.100_1133

خیلی محرومیت های بزرگی وجود داشت ولی یکی از مشخصه های دینی که تغییر کرده بود این که دینی که فقط با ذهنیت و تخیل مردم سروکار داشته و تصور خیالی از خدا، خلاصه جامعه ای با یک پرستش خیلی ساده ای که ممکن است خیلی مورد تایید دین نباشد تبدیل به جامعه ای شده که آموزه های دینی و احکام دینی را می شناسد. از این منطقه کسانی رفته بودند و در جنگ شرکت کرده بودند و شهید شده بودند و این یعنی اینکه ایشان توانسته باور ها را توسعه دهد و البته تعداد زیادی هم تحصیلات امروزی داشتند و موفق بودند. برای جوان های امروز توانسته بود خیلی از بیماری ها را کنترل کند، سطح بهداشت و سطح غذا را ارتقاء دهد، کشاورزی رونق پیدا کند و تولیدات محصولات کشاورزی بیشتر شود، حمل و نقل و ارتباطات رونق پیدا کند و سطح آموزش و سواد به صورت خیلی خیلی جدی ارتقا یابد.

 باعث شده بود تا نظام روابط اجتماعی تا حد زیادی اصلاح شده و ساختارها تغییر پیدا کند حاکمیت دولت و بحران حاکمیت و بحران رکود آنجا تا حد زیادی برطرف شود.

چون ابتدائا آنجا چیزی به عنوان حاکمیت دولت وجود نداشته و شما احساس نمی کنید که این مردم مربوط به کدام کشورند  خب چون فرقی نمی کند، چون درون آنها هیچ دولتی وجود نداشت فرقی نمی کند اینها مربوط به چه جامعه ای باشد،  شهروند چه جامعه ای باشند یک آدم هایی بدون هیچ تقید و تعلق به هر نظام سیاسی در آنجا زندگی می کردند در حالی که بعدا اینها متعلق شدند به یک نظامی به نام نظام جمهوری اسلامی ایران و کم کم به آن احساس تعلق پیدا کردند، باید در مورد آن اظهار نظر می کردند، در امور آن مشارکت می کردند این اتفاق هایی بود که آنجا افتاده بود.

ما می شناختیم کسانی را که همه چیز را گذاشتند و رفتند جنگ که یا برنگشتند و شهید شدند و یا جانباز شدند و بقیه عمرشان را هم در گروی این باورهاشون گذاشتند و یا برگشتند و آنهایی که برگشتند بعد ها خیلی هاشان تعهد زیادی ایجاد شد برای شان.

آن تعهدی که برای من شخصا ایجاد شد و تاثیر گذار بود و بعد هم تصمیم گرفتیم یک هفته یک سفری به آنجا برویم و منطقه را از نزدیک ببینیم که این امروز و فردا کردن ها و هماهنگی های امروز و فردا که انجام گرفت منجر شد به این که حاج عبدالله والی فوت کرد و ما دیگر هیچ وقت نرفتیم آنجا و دیگر پیگیری نکردیم.

یک نکته ای بود که یک کسی در نهایت گمنامی و با له کردن و زیر پا گذاشتن خودش و تعلقاتش و زندگی خانوادگی، خودش را به طور کامل وقف این مردم بشاگرد کرده بود که بهبود وضعیت مردم به عهده ایشان گذاشته شده بود و ایشان انتخاب کرده بود و خیلی خیلی خوب این کار را انجام داد به صورت خستگی ناپذیر و با همان روحیه ای که آمده بود باهمان روحیه هم ادامه می دهد و برای من مهم بود و واقعیت اینکه آن تغییرات بدون چنین روحیه ای هم امکان پذیر نیست.

واقعیت این است که برای توسعه مناطق محروم و نابرخوردها و (فقیر) باید از کسانی استفاده کنیم که تمتع شخصی و تعلقات شخصی آن ها کم است یک جاهایی که توسعه پیدا کرده و زرق و برق دارد برخورداری هایی دارد که فواید مثبت زیادی دارد داوطلب هم برایش زیاد است. مثلا اگر دقت کنید یکی از جاهایی که همیشه سر قفلی دارد در توسعه مدیریتی همیشه مناطق آزادند حتی مناطق آزاد خیلی محروم مثل چابهار یا اروند جزء پست های کلیدی دارای سرقفلی ( با اینکه پست سیاسیه ) اما همه فرار می کنند از اینکه فرماندار میناب باشند جز برای کسی که چاره ای نداشته باشد و احساس کند که آنجا برای شروع خوب است اما آقای والی به گونه ای شروع کرده بود که انگار منزل اول و آخرشان آنجا بود و خودش هم این را می دانست و آنجا را انتخاب کرده بود نه برای پرش و رشد بلکه انتخاب کرده بود برای اینکه آنجا را به یک جایی برساند و آنجا بماند. در صورتی که آنجا برایش هیچ تعلقی نداشت یعنی می دانست آنجا غیر از کار و خستگی هیچ چیز دیگری برایش ندارد تنها لذتی که برای او داشت مشاهده تحول تدریجی جامعه ای بود که مورد مخاطب قرار گرفته بود و هیچ تمتعی نداشت و الان هم اگر نگاه کنید هیچ تمتعی برای زندگی شخصیش ایجاد نشده. خب این با خیلی از واقعیت ها و افرادی که در جامعه هستند و یک ده هزارم مرحوم والی زحمت نکشیدند اما تمتع زیادی بردند در مقایسه زحمتی که کشیدند اصلا قابل مقایسه نیست.

اینها آن چیزهایی است که هر وقت که یاد مرحوم والی می افتم برای من خیلی قابل احترام است با اینکه تعلق فکری شان متعلق به موتلفه بود و شخصا می توانم احساس کنم که از نظر فکری خیلی از جاها تفاوت داشتیم ولی برای من شخصیتی قابل تکریم بود و قطعا یکی از تاثیرگذارها در زندگی من است.

اوایل انقلاب در واقع اینها یک گروهی بودند که عازم جبهه بودند و ظاهرا جبهه هم رفته بودند ولی مثل اینکه گفته شده بود مناطق محرومی هم هست که نیاز به کار، سازندگی و رفع فقر و محرومیت دارد یکبار ایشان رفته بودند به آن منطقه نه برای ماندن بلکه فقط برای بازدید.

در آن فضای دهه 60 هم هدف اصلی رفع محرومیت بود یعنی دیگر این به عنوان تلاش مجاهدانه محسوب می شد به هر حال ادامه انقلاب بود کار انقلابی یک بخش اولش این بود که شناسایی محرومیت و کار بعدش این بود که باید محرومیت زدایی کرد و کار کرد و انصافا در آن دهه اول و بخصوص آن 6 , 7 سال اول و بخصوص در 3 , 4 سال اول و به ویژه در 2 سال قبل از جنگ برای این انقلاب کار های خیلی وسیعی انجام شد یعنی اگر نگاه کنید حجم ساخت و ساز ها و تحولاتی که در مناطق روستایی انجام می شد بی سابقه بود و تلاش جهاد سازندگی بود. اگر این اتفاقات آن موقع نمی افتاد معلوم نبود که می توانست بعد از جنگ اتفاق بیافتد، یعنی بردن برق و آب.

خیلی از روستاها تا یک دهه بعدش هم برق نداشتند ولی یک جهاد خیلی گسترده ای برای بردن آب و برق و ایجاد جاده و آسفالت جاده های روستایی و ساختن حمام و مدرسه روستایی انجام شد و جهاد یک بخشی از زندگی مردم بود و تا حد بسیار زیادی توازن بین شهر و روستا را برقرار کرد.

قطعا اگر بخواهیم به طور نسبی نمره گزاری کنیم نمره آقای والی از مدیریت منطقه ای و ملی اگر بالاتر نباشد پایین تر نیست. آقای والی با آرمان های انقلابی و با توجه به نیاز هایی که فکر می کرد مردم نیاز دارند طرح هایی را ایجاد کرده و خودش هم از همه موثرتر بوده است منتها خیلی ها آمدن و کمک کردند و هزینه کردند همین که گروه دانشجویی از دانشگاه اصفهان و از جا های دیگر رفتند آنجا بازدید می کردند حتما کمک هایی می کردند و پیشنهاد هایی می دادند و حتما تاثیر گزار بوده و روی عملکرد های ایشان.

ولی بعید می دانم که یک برنامه منسجم برای بشاگرد حداقل در دهه اول وجود داشته باشد. اما با همین فقر و فقدان برنامه در بلند مدت به نظر من عملکرد قابل قبولی بوده و اینکه تمرکز را گذاشته بودند روی تامین حداقل های زندگی مورد نیاز و این را به روش مشارکتی انجام دهند نه به زور و با تحمیل که ایشان با مراوده و هم زیستی با مردم و مرحله به مرحله با مردم آمده مثل یک مربی و یک تنه و این تنها و بهترین کاری بود که می شد کرد بدون اینکه مردم بخواهند آب و برق برد اما وقتی به منطقه می روی از نظر فرهنگی کار شده؛ افراد متقاعد شده اند و می شود شرایط فرهنگی را تغییر داد مثلا نگاهی که به دختر دارند به زن دارند را تغییر دادند طبقات مختلفی که آنجا وجود داشت مثلا برای انحلال برده داری کار هایی انجام شده است این ها مسائل فرهنگی و اجتماعی است که دیگر نمی شود با پول یا با و امکانات انجام داد.

جنس توسعه ای که آنجا اتفاق افتاده با توسعه ی جاهای دیگر کشور متفاوت است حتی با آن چیزی که در دهه اول انقلاب افتاد فرق می کرد در دهه اول انقلاب یک سری از گروه های جهادی تشکیل شدند که تصمیم گرفتند که به روستا ها برق و آب و امکانات بدهند این خودش یک برنامه ریزی توسعه ای بود و درست هم توانستند تشخیص دهند اما مرحله به مرحله توسعه پیچیده تر می شود، ابعاد اجتماعی پیش می آید در این مراحل کم کم برنامه ریزی از پایین به بالا و مشارکتی جایگزین می شود این اتفاق هیچ وقت نیافتاد و دائما همان رویه های از بالا به پایین در سطح ملی ادامه پیدا کرد در اصل از یک جایی به بعد دیگر نیاز مردم به برق نبود جاده نبود که مسائل فرهنگی و اجتماعی بود که باید از پایین این ها را شناسایی می کرد آن کاری که مرحوم والی کرد در واقع از ابتدا شکل گیری یک نهاد محلی بود، یک نهاد و مدیریت محلی بود یک مدیریت محل. یک کد خدایی که فهم و دانش  او با بقیه مردم تفاوت دارد ولی به جای اینکه مردم را تحقیر کند و بگوید که شما نمی فهمید یا از جهلشان استفاده کند، کوشیده و سعی کرده که مانند یک معلم دل سوز این ها را کلمه به کلمه بیاموزد، سوادشان را افزایش دهد دانششان را افزایش دهد. چشمشان را نسبت به دنیای بیرون باز کند و از دانش آن ها لذت می ببرد و این دانش را مبنایی برای بهبود زندگی آن ها قرار می دهد یعنی مرحوم والی هم یک معلم خوب و هم یک توسعه گر خوب بوده، در واقع ایشان هم مدیر محلی بوده هم مدیر تام الاختیار و فرماندار، خودش برنامه ریز، سیاست گذار و مجری بوده این تصمیمات را خودش می گرفته است.100_1139

آنجا یک نهاد وجود داشته آن هم نهاد حاج عبد الله حتی نه کمیته امداد به نظر من حاج والی این نهاد را آنجا تشکیل داده و قدرتمند شده که توانسته کارها را پیش ببرد. این نهاد در مرحله اولیه بوده بعد آمده نهاد های محلی دیگر را پشتیبانی می کند و این چیزی بود که تا به حال در ایران اتفاق نیافتاده بود، هیچ وقت.

در الگو های موفق در سطح جهان همین نهاد ها بوده اند یعنی نهاد هایی محلی و مردمی شکل گرفته، توسعه از سطح پایین جوشیده و شکل گرفته و آمده بالا. البته این به معنی این نیست که دولت مرکزی اینجا حذف شود. دولت مرکزی یکسری وظایف دارد که یکی از آنها پشتیبانی مالی و فنی است.

images (17)

*** لازم به ذکر است که این بخشی از مصاحبه ای است که با دکتر میرزایی انجام شده است .

*** می توانید بخش مربوط به زندگی حاج عبدالله و بشاگرد  را از اینجا مطالعه نمایید

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب