بازار بی‌عدالت اقتصاددانان | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
نسبت جامعه‌شناسی و اقتصاد در گفت‌وگو با سيدامين قانعي‌راد رئیس انجمن جامعه‌شناسی در ایران

بازار بی‌عدالت اقتصاددانان

ماهنامه مهرنامه شماره 19

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۴:۰۵ ۱۳۹۲/۱۰/۱۷

سيدامين قانعي‌راد، رئيس انجمن جامعه‌شناسي ايران و عضو هيأت علمي مركز تحقيقات سياست علمي كشور از رويكرد دوگانه جامعه‌شناسي به علم اقتصاد سخن مي‌گويد. دو جريان مخالف كه يكي از الگوهاي اثباتي و البته مفاهيم علم اقتصاد دوري مي‌كند و ديگري، مبتني بر فردگرايي به عنوان مهمترين ركن پارادايم اقتصاد شكل گرفته است.

در تعاريف، علم اقتصاد را علمي اجتماعي مي‌دانند كه هدف آن حداكثرسازي رفاه يك جامعه است. فراتر از تعاريف، درهم‌تنيدگي و پيوستگي ميان ذات اقتصاد و جامعه غيرقابل انكار است. اما به نظر مي‌رسد اين به هم پيوستگي ميان دو علم ديده نمي‌شود. جامعه‌شناسان معمولا منتقد اقتصاددانان بوده‌اند و به نوعي اقتصاد دانان، كمتر ديدگاه‌هاي جامعه‌شناسان را قبول داشته‌اند. آيا اين تضاد در ماهيت دو علم وجود دارد يا در روش‌شناسي است كه اختلاف نظرها برجسته مي‌شود؟

اين تضاد، گويي در اختلافات روش‌شناختي ريشه دارد. اين ديدگاه از جهتي، مورد تاييد است؛ چرا كه دست كم، جريان اصلي اقتصادmain stream يك دانش كمي است. اين جريان از روش‌شناسي اثبات‌گرايانه(1) و به تعبير اقتصاددانان، علمي است كه براي توضيح و تدوين قوانين حاكم بر اقتصاد بهره گرفته است. اين علم از رويكردي مطابق قانون(2) برخوردار است. علم اقتصاد سعي مي‌كند، به عنوان يك علم، پديده‌ها و تحولات اقتصادي را شناسايي و تبيين كند. در واقع، علم اقتصاد برشي از واقعيت‌ها و روابط شاخص‌هاي اقتصادي را به قانون تبديل مي‌كند. يكي از ايرادهايي كه جامعه‌شناسان از ديرباز به علم اقتصاد وارد دانسته‌اند، اين است كه اقتصاد سعي مي‌كند، علمي رفتار كند و ذات جامعه را كه مملو از پديده‌هاي اجتماعي متلون و بي‌ثبات است ناديده انگارد. البته جامعه‌شناسي نيز رويكرد دوگانه‌اي داشته است. به گونه‌اي كه برخي از جريان‌هاي جامعه‌شناسي نيز تحت تاثير علم اقتصاد قرار گرفتند و برخي ديگر از طيف‌ها نيز خود را به انسان و هنر او نزديك كرده‌اند.

جامعه‌شناسان و اقتصاددانان نهادگرا به اقتصاددانان جريان اصلي انتقاد مي‌كنند كه علم اقتصاد را به رياضيات متكي كرده‌اند و اين اتكا باعث شده است كه اقتصاد از جامعه‌شناسي فاصله بگيرد. اين نقد را بي‌آنكه بپذيريم يا رد كنيم، كنار مي‌گذاريم و از شما به عنوان يك جامعه‌شناس مي‌پرسيم، چرا جامعه‌شناسي خود را به اقتصاد نزديك نكرده است و از واقعيت‌هاي اجتماعي تحليل‌هاي توصيفي ارائه مي‌كند؟

من اين ادعا را نمي‌پذيرم. در علم جامعه‌شناسي، برخلاف علم اقتصاد كه سعي مي‌كند واقعيت‌هاي موجود را به واقعيت‌هاي دائمي تبديل كند، گرايش قوي براي درك كيفي‌تر واقعيات وجود دارد. اين قوانين است كه واقعيت‌ها را انتزاعي و غيرقابل لمس(3) مي‌كند و درصدد نتيجه‌گيري كمي است. اما علم جامعه‌شناسي در سطحي عيني به واقعيت‌ها تاريخي‌تر مي‌نگرد؛ بنابراين ممكن است منجر به ارائه تحليل‌هاي توصيفي شود. گرايشي اثباتي در جامعه‌شناسي وجود دارد كه از ابتدا علوم طبيعي و علم اقتصاد را الگوي خود قرار داده است و نيز پديده‌هايي چون انتخاب عقلاني را نيز مي‌پذيرد. اما جريان اصيل جامعه‌شناسي كه ريشه‌هاي تكوين جامعه‌شناسي را مورد بررسي قرار مي‌دهد و اغلب به تحليل‌هاي انديشمندان كلاسيك رجوع مي‌كند به دلايل مختلف سعي مي‌كند كه از علم اقتصاد فاصله بگيرد. مهمترين دليل، همان نگاه كمي‌گرايانه است كه شما از آن به عنوان اتكا به رياضيات ياد مي‌كنيد. انديشمندان كلاسيك جامعه‌شناسي مانند، ماكس وبر(4)، دوركيم(5) و زيمل(6)، اين علم را در فاصله با علم اقتصاد تعريف مي‌كنند؛ نه در يگانگي با علم اقتصاد.

در طول دهه‌هاي اخير، علم اقتصاد در مسير تكامل گام نهاده است و درطول اين دوره، مدل‌هاي جديدي براي گره گشايي از مسايل پيچيده اقتصادي ارائه كرده است. حتي اقتصاد كلان كه پيش از اين در بطن اقتصاد خرد قرار داشت به شاخه‌اي جديد در اين علم تبديل شد. علم جامعه‌شناسي در نيم قرن اخير دستخوش چه تغييراتي شده است؟

مدل‌هاي جديدي كه در علم اقتصاد تعريف شده، متاثر از علم جامعه‌شناسي است. توجهات اخير در اقتصاد، مباحثي كه نهادگراها مطرح كرده‌اند و حتي مواردي كه از سوي نظريه‌پردازان اقتصاد توسعه، مانند آمارتياسن – نوبليست اقتصاد – مطرح شده است، جامعه‌شناختي است؛ به عبارت ديگر، جريان اساسي جامعه‌شناسي، اقتصاد را به عنوان ديگري خود مي‌پندارد. بنابراين مي‌توان پيش‌بيني كرد كه در دهه‌هاي آينده، علم اقتصاد و جامعه‌شناسي به يكديگر نزديك شوند.

اين پيش‌بيني به طور مشخص گوياي اين است كه علم اقتصاد در آينده، به علم جامعه‌شناسي نزديك خواهد شد؟

علم اقتصاد با پديد آمدن مكاتب اقتصاد نهادي و اقتصاد توسعه، خود را به جامعه شناسي نزديك كرده است. توجه به يك سري ارزش‌هاي انساني و رشد مفهوم اقتصاد انساني به نوعي بازگشت به اقتصاد به علوم انساني تلقي مي‌شود. گرايش‌هاي اخير اقتصادي، اقتصاد را انساني تر نشان مي‌دهد.

يعني جريان اصلي علم اقتصاد را فاقد گرايش‌هاي انساني مي‌دانيد؟

بيشتر قصد دارم از دوگانگي صحبت كنم. از آن جهت كه در علم اقتصاد، گرايشي را مشاهده مي‌كنيم كه در حال فاصله گرفتن از رياضيات است و اين گرايش در حال تقويت شدن است. در عين حال گرايشي هم در جامعه‌شناسي وجود دارد كه با كاربرد انتخاب عقلاني در يك راستا قرار دارد. در اين گرايش، انسان به عنوان موجودي سودجو معرفي مي‌شود. از سوي ديگر، تحولات جديدي كه پس از چرخش فرهنگي و زبان شناختي ايجاد شد، جامعه‌شناسي را بيش از پيش از الگوي اثباتي خود دور ساخت. الگوي اثباتي بيشتر در دهه‌هاي 1980 و 1990 با انديشه افرادي مانند جيمز كلمن كه نظريه انتخاب عقلاني را مطرح كرد، نمود يافت.

اگر اشكالي ندارد به طور مشخص بگوييد چرا فكر مي‌كنيد جريان اصلي علم اقتصاد فاقد گرايش‌هاي انساني است؟

پارادايم اصلي علم اقتصاد مبتني بر منافع فردي و نگاه سودجويانه است.

اگر اجازه بدهيد پرسش را به شكل ديگري مطرح كنم. پارادايم اصلي علم اقتصاد بر پايه منافع فردي شكل گرفته يعني نقطه آغازين تحليل‌هاي اقتصادي، فرد است. در جامعه‌شناسي اما تحليل گروه‌ها، نهادها و جامعه، نقطه آغاز تحليل‌ها محسوب مي‌شود. درمورد مطلوبيت هم چنين اختلاف نظرهايي ميان جامعه‌شناسان و اقتصاددانان وجود دارد. قبول داريد كه هدف علم اقتصاد حداكثرسازي رفاه جامعه است بنابراين اين پرسش مطرح مي‌شود كه چرا جامعه‌شناسان با پديده‌هايي كه در حقيقت موتور محرك نظام بازار هستند، مخالفت مي‌كنند؟

اين كه مي‌گوييد، هدف علم اقتصاد، حداكثرسازي رفاه اجتماعي است، ممكن است اين گونه نباشد. هدف علم اقتصاد افزايش ثروت و درآمد در جامعه است كه افزايش اين شاخص‌ها مي‌تواند به رفاه اجتماعي منجر شود. رفاه اجتماعي مقوله‌اي است كه در اقتصاد نهادي و اقتصاد توسعه تحت تاثير گرايش جامعه‌شناختي مورد توجه قرار گرفته است. اقتصاد بر مدل انسان اقتصادي، فاقد مناسبات اجتماعي و جوياي نفع شخصي است كه در مقابل او انساني با ويژگي انسان اجتماعي قرار دارد كه متفاوت از انسان اقتصادي است. انسان اقتصادي تمايل دارد كه جامعه به بازار تبديل شود و روابط انساني را به روابط خريدار و فروشنده تبديل كند. افرادي مانند دوركيم كه در زمره جامعه‌شناسان كلاسيك قرار دارد، بر اين عقيده‌اند كه اگر نهادهاي اقتصادي، كارا هستند به اين دليل است كه در سپهر وجدان جمعي قرار گرفته‌اند. اما جامعه‌شناسان دوره جديد، كارآمدي نهاد‌هاي اقتصادي را به سرمايه اجتماعي پيوند مي‌زنند. پديده‌اي كه به آن‌ها اجازه مي‌دهد، مناسبات مسالمت‌آميزي با انسان‌ها برقرار كنند. بنابراين هرگاه نهاد‌هاي اقتصادي از پشتوانه سرمايه اجتماعي برخوردار نباشند، بازار به ميدان جنگ انسان‌ها تبديل مي‌شود. اگر نظام سرمايه‌داري در برخي كشورها به عنوان نظام عقلاني معطوف بر انضباطي ويژه شكل گرفته، پديده جديدي است كه در غرب و مبتني بر روحيه سرمايه‌داري ايجاد شده است. اين پديده جديد با ميل به طلاجويي متفاوت است. سرمايه‌داران اوليه نيز كساني بودند كه به مقوله كار به عنوان يك امر مقدس مي‌نگريستند. در واقع ثروت خود را در راه آرمان‌هاي خود هزينه مي‌كردند كه اين آرمان در نهايت به افزايش پس‌انداز و ورود مجدد آن به فرآيند كار منجر مي‌شد. اين چرخه موجب تراكم سرمايه مي‌شود و سپس سرمايه‌داري را پديد آورد.

مدافعان نظام بازار نيز معتقدند، افزايش پس‌انداز گروه‌هاي پردرآمد، پس‌انداز كل جامعه را افزايش مي‌دهد و به طور غير مستقيم به ساير اقشار جامعه نفع مي‌رساند. بنابراين دليل مخالفت جامعه‌شناسان با سازوكار بازار چيست؟

دوركيم كه علم جامعه‌شناسي را پايه‌ريزي كرده است با دو مدل مخالفت مي‌كند؛ مدل توتاليتاريستي و مدل‌هايي كه انسان را موجودي سودجو مي‌داند. او معتقد بود كه جامعه براساس قراردادهاي اجتماعي افراد ايجاد شده است. البته در برخي از كشور‌ها كه نظام بازار شكل گرفته است، مشاهده مي‌كنيم كه اين بازار از نظم انساني برخوردار است و اين نظم انساني بر اساس روح اجتماعي كه در بازار دميده شده، ايجاد شده است.

اگرچه مفاهيمي چون درستكاري و وفاي به عهد از اركان نظام بازار است، اما نبايد فراموش كرد كه افرادي كه در اين نظم مشاركت مي‌كنند، بسيار آزادند و بر اساس مطلوبيت‌هاي فردي عمل مي‌كنند.

به هر حال كساني كه وارد دنياي بازار مي‌شوند، رفتار خود را بر قواعد بازار منطبق مي‌كند. هيچ محيطي وجود ندارد كه فاقد هنجار باشد. در واقع افراد بايد از قواعد بازي در بازار تبعيت كنند تا بتوانند در اين بازي به رجحان‌هاي فردي خود دست يابند. البته اين هدف، صرفا از طريق نظام اقتصاد آزاد كه بيشتر به يك اسطوره مي‌ماند، محقق نخواهد شد.

بنابراين مي‌توان اين گونه نتيجه گرفت كه علم جامعه‌شناسي ديدگاه مثبتي نسبت به مفاهيمي چون فرد گرايي و مطلوبيت ندارد؟

چيزي به نام فرد وجود ندارد. اما همان گونه كه پيش از اين نيز اشاره كردم، جرياني در جامعه‌شناسي وجود دارد كه مبتني بر فرد‌گرايي است و گرايش روش‌شناختي اثبات‌گرايانه دارد كه البته به علم اقتصاد نيز نزديك است. اما من از مكتب ديگري از جامعه‌شناسي صحبت مي‌كنم كه متعلق به بزرگان انديشه جامعه‌شناسي كلاسيك است. بر اساس ديدگاه اين گروه از جامعه‌شناسان انسان جوياي سود شخصي وجود ندارد. انسان به عنوان موجوداتي اجتماعي به دنبال بازسازي جايگاهشان در جامعه هستند. اگر هم به دنبال منفعت هستند به اين دليل است كه سودجويي به نوعي ارزش در جامعه تبديل شده است.

اقتصاددانان به عقلانيت به عنوان يك فرض (assumption) توجه مي‌كنند، در حالي كه جامعه‌شناسان به عنوان يك متغير (variable) به آن مي‌نگرند. حتي جرج آرتور آكرولوف كه برنده جايزه نوبل اقتصاد است، معتقد است كنش‌هاي برخي از افراد يا گروه‌ها ممكن است از ديگران عقلاني‌تر باشد. به اين ترتيب ميل زيادي در جامعه‌شناسان وجود دارد تا به عقلانيت به عنوان پديده‌اي بنگرند كه بتوان آن را توصيف كرد و نه پديده‌اي كه فرض مسلم گرفته شود.

وقتي ماكس وبر از رفتار‌ها، يك مدل عقلاني مي‌سازد، اين مدل مفروض است و با واقعيت‌ها مقايسه مي‌شود. اين مدل ممكن است بر اساس عناصري در واقعيت شكل گرفته باشند يا عناصر ديگري از ارزش، سنت و عاطفه در شكل‌گيري آن دخيل باشد. در مواردي كه مدل كنش عقلاني انسان مورد ارزيابي قرار مي‌گيرد، يك فرضيه است. حال آنكه اين فرضيه ممكن است اثبات شود و در شرايطي نيز اثبات نشود؛ بنابراين مفهوم كنش عقلاني در جامعه‌شناسي با كاربرد اين نوع كنش در اقتصاد كه يك اصل مسلم است، تفاوت دارد. انسان‌ها لزوما بر مبناي كنش عقلاني عمل نمي‌كنند و اين به آن معنا نيست كه هيچ‌گاه بر اساس اين مدل عمل نمي‌كنند. جامعه‌شناسي تئوري دارد و در اين تئوري روابط ميان متغير‌ها را تبيين مي‌كند، نه توصيف. گرايش‌هاي توصيفي هم در جامعه‌شناسي وجود دارد كه بدون نظريه سعي مي‌كند، واقعيت‌ها راتوصيف كند كه بيشتر در رشته‌هاي مردم‌شناسي، انسان‌‌شناسي و پديدارشناسي كاربرد مي‌يابد. جامعه‌شناسان در ساير انواع جامعه‌شناسي كه از وجوه نظري برخورداراست با استفاده از منطق نظري و تعيين متغير‌ها و مدل‌سازي‌ها به تحليل واقعيت‌ها مي‌پردازند.

اگر بخواهيم به عدالت به عنوان يكي فضليت‌هاي جامعه اشاره كنيم درمي‌يابيم كه اقتصاددانان و البته سياستمداران ديدگاه‌هاي متفاوتي نسبت به مقوله عدالت اجتماعي دارند. اما بحث‌برانگيزترين تعريف را از كاركرد مفهوم عدالت اجتماعي فردريش فون‌هايك، اقتصاددان برجسته قرن معاصر ارائه كرده است. او مفهوم عدالت اجتماعي را تهديدي براي آزادي‌هاي فردي تلقي مي‌كند و معتقد است تفاوت عمده‌اي وجود دارد بين اينكه با مردم با برابري رفتار شود و اين كه سعي شود كه مردم برابر شوند. عدالت اجتماعي در علم جامعه‌شناسي چه مفهومي دارد؟ چرا بين جامعه‌شناسان و اقتصاددانان در اين مورد اختلاف نظر وجود دارد؟

من هم به تحليل «الكسي دوتوكويل» يكي از بنيانگذاران علم جامعه‌شناسي اشاره مي‌كنم كه در زمان انقلاب فرانسه مشاهده مي‌كند، گرايشي جديد در حال گسترش است به نام تلاش براي برابر شدن در زندگي. مقوله‌اي كه از آن به عنوان عدالت اجتماعي ياد مي‌شود. اين گرايش، دولت متمركزي را از دل عدالت اجتماعي پديد آورد كه ناپلئون بناپارت مصداق آن بود. در سايه اين دولت قدرتمند است كه نوعي بروكراسي شكل مي‌گيرد و اين بروكراسي همه آدم‌ها را برابر مي‌كند. انسان‌هاي برابر در اين دستگاه سياسي، فاقد قدرت هستند و آزادي خود را از دست مي‌دهند. بنابراين رشد گرايش برابري طلبي، اقتصاد را به سوي استبداد دولتي و بروكراتيك و نفي آزادي‌هاي فردي سوق مي‌دهد. اما عقايد توكويل نافي عدالت اجتماعي يا ميل مردم به برابر شدن نيست. چرا كه مي‌گويد، يكي از عناصر ضروري براي دموكراتيزه كردن جامعه، ميل برابري است. البته ميل به برابري، يكي ديگر از ملزومات ايجاد دموكراسي كه ميل به آزادي است را از بين مي‌برد. بنابراين در فرايند دموكراتيك كه در جامعه جديد شكل مي‌گيرد، دو گرايش جست‌وجوي عدالت و آزادي در نقطه مقابل يكديگر قرار مي‌گيرند. در انقلاب فرانسه نيز عدالت بيش از پيش رشد مي‌كند و آزادي ضعيف مي‌شود. بحث اين است كه چگونه مي‌توان ميان اين دو مفهوم در جامعه سازگاري ايجاد كرد و اين تعادل، جامعه را تبديل به مجموعه افراد جدا از هم نكند. در عدالت اجتماعي نوعي ميل به برابري است كه افراد را منزوي مي‌كند از قضا عدالت اجتماعي در كنار انسان اقتصادي قرار مي‌گيرد؛ به اين دليل كه روي منافع فردي افراد تاكيد مي‌كند و دستيابي به اين منافع به معناي تضعيف وحدت است. هرزمان كه شعارهاي عدالت اجتماعي گسترش مي‌يابد، جامعه دچار فروپاشي مي‌شود. البته از طرفي، آزادي نيز ممكن است كه سرشت جامعه را دچار فروپاشي كند.

بسياري از انديشمندان ازجمله ماكس وبر و فردريش فون‌هايك، معتقدند كه آزادي و عدالت دو ارزش متعارض با يكديگر هستند و اين دو رابطه عكس با يكديگر دارند. يعني هر چه بر آرمان آزادي تاكيد كنيم، از عدالت دورتر شده‌ايم و هرچه بر ارزش عدالت تاكيد بيشتري داشته باشيم، از آزادي كمتري برخوردار خواهيم بود. چرا ميان آزادي و عدالت تعارض وجود دارد؟

جامعه‌شناسي با ديدگاه انتقادي نشان داده كه هرجا نسبت به عدالت تاكيد شده است، آزادي تحت‌الشعاع قرار گرفت و هرگاه روي آزادي از نوع مدل انسان اقتصادي تاكيد شد، مشاهده مي‌كنيم كه جامعه تبديل به بازاري مي‌شود كه نه تنها در آن عدالت نيست كه مناسبات انساني هم در آن ضعيف است. اما تعارض ميان آزادي و عدالت يك از موارد متناقض زندگي بشر بوده و هست. نمي‌توان با رويكردي يك سويه، يكي از اين دو را برگزيد. به عقيده من، تامين آزادي و عدالت در يك مدل متوازن، بايد يكي از آرمان‌هاي ما باشد.

اقتصاددانان مدافع بازار، آزادي را بر عدالت مقدم مي‌دانند اما جامعه‌شناسان و بخشي از اقتصاددانان مخالف بازار، معتقدند وقتي جهان از بي‌عدالتي رنج مي‌برد و مردم فقير هستند، آزادي و آزاد بودن چه ارزشي دارد؟

من هم به عنوان يك جامعه‌شناس مي‌گويم كه در جامعه فقير، آزادي معنا ندارد. اما نمي‌توان به نام تامين ثروت، آزادي‌هاي مردم سلب كرد

پینوشت ها

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب