ضرورت گونه‌شناسي نقدهاي وارد به آموزه اقتصاد مرسوم | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
یادداشتی از فرشاد مومني

ضرورت گونه‌شناسي نقدهاي وارد به آموزه اقتصاد مرسوم

موسسه دین و اقتصاد

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۴:۵۱ ۱۳۹۲/۱۰/۱

چندي پيش تعبيري در يك سمينار علمي از سوي يكي از همكاران مطرح شد كه بسيار جالب و درست بود با اين مضمون كه از گرفتاري‌هاي بزرگ نظام آموزش اقتصاد در ايران اين است كه بند ناف اغلب اقتصاددانان ايران را با آموزه نئوكلاسيكي بسته‌اند

ساختار نظام آموزش اقتصاد در ایران به گونه‌اي است كه اين تصور را به صورت نهادمند تحميل مي‌كند كه گويي فقط يك زاويه نگاه علمي به اقتصاد وجود دارد و آن زاويه‌اي است كه نئوكلاسيك‌ها نگاه كرده‌اند. چون در ايران و نظام رسمي آموزشي آن آموزش «روش‌شناسي» جايگاه شايسته خود را ندارد و حد و مرز توانايي‌ها و محدوديت‌هاي تئوري‌ها به خوبي آموزش داده نمي‌شود. تئوري‌ها از استعداد غيرمتعارفي برخوردار مي‌شوند كه در جاي ايدئولوژي‌ها بنشينند و در نظام آموزشي ما ابزارهاي كافي براي جلوگيري از مخدوش شدن مرز ايدئولوژي و تئوري وجود ندارد. آموزش‌گيرندگان ايراني در عرصه علوم اجتماعي و به ويژه اقتصاد مستعد هستند كه آنچه ياد مي‌گيرند جدا از اينكه بر محور كدام آموزة نظري باشد با درهم‌آميزي خاص محتواهاي آموزشي با روش‌هاي متكي بر حافظه به جاي آموزش تئوري‌ها و به نام آنها عملاً چيزي شبيه ايدئولوژي و با كاركردهاي خاص آن را ياد مي‌گيرند.

ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيا اين مسئله فقط به ما اختصاص دارد يا در كشورهاي صنعتي هم اوضاع از همين قرار است در پاسخ به اين سؤال من به طور مشخص دو گروه تدابير را مطرح مي‌كنم كه ببينيد چقدر جالب راه را بر اينكه يك آموزة نظري تبديل به ايدئولوژي شود يا با آن اشتباه گرفته شود را در آن كشورها بسته‌اند. گزينه اول مربوط مي‌شود به آنچه كه جان نويل كينز سال‌ها قبل اشاره كرد و شايد برجسته‌ترين متن فارسي كه ما داريم و به نقل از او به اين مسئله توجه كرده كتاب اقتصاد سياسي ريمون‌بار است كه در اين زمينه در فصل اول جلد اول كتاب خود نسبتاً مبسوط بحث كرده است.
جان نويل كينز پدر جان مينارد كينز بوده، ايشان آنچه كه وي به عنوان بدنة علم اقتصاد مطرح مي‌داند را به سه جزء تقسيم مي‌كند كه عبارتند از؛ جزء پازيتيو، نوماتيو و هنر.
او مي‌گويد در كشورهاي پيشرفته مانند بقيه كشورهاي دنيا گرچه نظام‌هاي رسمي آموزشي تمركزشان روي جزء پازيتيو است اما زماني كه اين جزء مي‌خواهد به كار گرفته شود با دو نيروي كمكي ديگر تعديل‌هايي در آن صورت مي‌دهند كه از طريق آنها هم ملاحظات ارزشي جامعه هنگامي‌كه آموزة نظري تبديل به ابزار سياستي مي‌شود مورد توجه قرار مي‌گيرد و هم ويژگي‌هاي ساختاري آن اقتصاد مورد توجه قرار مي‌گيرد كه اين مأموريت‌ها را ا جزاء دوم و سوم علم اقتصاد به عهده دارند.
بنابراين مي‌گويد هرگز در اقتصاد كشورهاي پيشرفته مشاهده نمي‌كنيد كه هر آنچه در جزء پوزيتيو است در عينيت هم به همان صورت به اجرا گذاشته شود و همين جا بايد اشاره كرد كه از اين زاويه براي كشورهاي ديگري كه توليدكنندة اين علم نيستند يك اشكال بزرگ ايجاد مي‌شود و آن اينكه آنچه به نام علم اقتصاد و از طريق ترجمه آثار آنها منتقل مي‌شود فقط جزء پازيتيو است و به تعبير نهادگرايان كاركرد دو ركن ديگر يعني وجوه نورماتيو و هنري مثل دانش ضمني و دانش مربوط به آموختن حين انجام دادن در تئوري دانش نهادگرايان است. اين دو وجه و سازوكار هماهنگي و سازگاري آنها با جزء پوزيتيو به صورت نظام‌وار جايي ثبت نشده و بنابراين به درستي فهميده و منتقل نمي‌شود و بنابراين در حال توسعه‌ها چون اين دو جزء‌ را در متون آموزشي ترجمه شده نمي‌بينند فكر مي‌ كنند، وجود ندارد و به همين خاطر هر وقت همه چيز را بر پاية وجه پازيتيو علم اقتصاد سياست‌گذاري مي‌كنند به مشكل مي‌خورند و اينجا به گونه‌اي وي وجه توطئه‌آميز بودن اين قضيه را نفي مي‌كند و گويي خطاب به دانش‌پژوهان جهان سومي علم اقتصاد مي‌گويد: تو درست دقت نكردي كه اين ساختار علم اقتصاد چه اجزائي دارد و اگر در اثر اين بي‌توجهي مشكل‌آفريني شد و به بحران برخورديد اين توطئه نيست و اشكال از كساني است كه بدون ملاحظه و لحاظ كردن وجوه نورماتيو و هنري مي‌خواهند چشم‌بسته و كليشه‌اي همان رهنمودها را اجرا كنند.
مؤلفة ديگري كه توضيح مي‌دهد چرا جزء پازيتيو هنگام به كار گرفته شدن در كشورهاي صنعتي و در حال توسعه با دستاوردها و پيامدهاي متعارض روبرو مي‌شوند اين است كه در جاهايي كه علوم و تكنولوژي خصلت درون‌زا دارد معمولاً علوم با متودولوژي‌اش آموزش داده مي‌شود و درواقع تنبه دادن آموزش‌گيرنده به ملاحظات متودولوژيك كمك مي‌كند كه آموزش‌گيرنده قابليت‌ها و محدوديت‌هاي هر رويكرد نظري را خوب درك كند و بنابراين حد و حدود كار را كاملا‌ً مشخص كنند. ضمن آن‌كه حتي همان گزاره‌هاي پازيتيو به صورت گزاره‌هاي شرطي ارائه مي‌شوند و اينجا آموزش گيرنده خيلي خوب در معرض شروط مطرح شده و ميزان رابطه آن با واقعيت‌هاي مشاهده شده در جامعه قرار مي‌گيرد و چون بخش مهمي از شروط در آن جوامع وجود دارد حتي اگر غفلتي هم صورت بگيرد مشكل آفريني چنداني نمي‌‌كند.
در حالي كه در كشورهاي در حال توسعه اين مسئله وجود دارد كه علوم بر پاية موازين روش‌شناختي آموزش داده نمي‌شود و اينكه روابط تابعي مشروط به شرايطي هستند كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد طبيعي است كه در عمل مشكل‌آفريني مي‌كند.
در اين زمينه هم بحث اين است كه اگر بخواهيم مقصري جستجو كنيم بايد بيشتر در ناحية مصرف‌كننده‌هاي اين فراورده‌ها جستجو كنيم وگرنه هيچ كتاب درسي اقتصادي را نمي‌بينيد كه راجع به اين شرايط و نقش مهم آن‌ها در تحقق انتظارات تئوريك تذكر نداده باشد. اينكه در كشورهاي در حال توسعه به آنها اهميت داده نمي‌شود اشكال خودشان است.
اين مسئله در كتاب مايكل تودارو راجع به دانش توسعه خيلي خوب توضيح داده شده وي مي‌گويد عده‌اي مطرح كردند دانش توسعه از اساس توطئه‌آميز طراحي شده و مأموريتش آن بوده كه چون در دوره پس از جنگ جهاني دوم مردم محروم كشورهاي مستعمره با موج گستردة مبارزات آزادي‌بخش كشورهاي در حال توسعه تلاش كردند كه از امپرياليزم سياسي نجات پيدا كنند آموزة توسعه ابزاري بود كه هدفش اين بود كه امپرياليزم اقتصادي را جايگزين امپرياليزم سياسي كند. تودارو اين ايده را نفي مي‌كند و مي‌گويد واقعيت اين نيست. آموزة اقتصاد توسعه را كه نگاه كنيد نظريه‌پردازان اوليه توسعه به اعتبار فضاي ذهني خود، كل انديشة توسعه را در كادري سامان دادند كه چند محور كليدي دارد يكي قائل شدن نقش كليدي براي دولت است. يكي تأكيد به جذب سرمايه خارجي براي تسريع فرايند رشد اقتصادي است و يكي تأكيد بر ضرورت پيشبرد امر توسعه به صورت برنامه‌ريزي شده.
وقتي شما با رويكردي تاريخي به اين موضوع مراجعه كنيد ملاحظه مي‌شود ضرورتاً توطئه‌اي در كار نبوده و اكثر آنها صادقانه هرچه داشتند رو كردند و اگر كاستي يا اشكالي پديد آمده ناشي از ضعف دانش و تجربه نسبت به شرايط ويژه كشورهاي در حال توسعه است نه چيز ديگر. عده‌اي هم مي‌گويند حتي مي‌توان فراتر از این نحوه بحث هم رفت و در اين زمينه استدلالشان هم اين است كه اينكه ما گفتيم دولت مداخله كند محصول يا دستاورد مهم انقلاب كينزي بود و درواقع از طريق توصيه اول آنچه را كه آخرين يافته نظري موجود در كشورهاي صنعتي بود بدون پنهان‌كاري در اختيار كشورهاي در حال توسعه نيز قرار داديم.
در مورد جذب سرمايه خارجي به عنوان ابزار جهش گفتند آنچه ما را تحريك كرد اين توصيه را كنيم تجربة طرح مارشال بود. كشورهاي اروپايي كه در اثر جنگ به لحاظ زيربناها و تأسيسات فيزيكي تقريباً نابود شده بودند با كمك 22 ميليارد دلاري آمريكا به سرعت خودشان را بازسازي كردند و مجدداً در مسير پيشرفت سريع اقتصادي قرار گرفتند. در مورد برنامه‌ريزي هم مي‌گويند گرچه در دوره پس از جنگ و در چارچوب ملاحظات جنگ سرد ما با اتحاد شوروي سابق مرزبندي جدي ايدئولوژيك داشتيم اما با وجود اين چون در تجربه شوروي از سال 1917 به بعد و انگلستان طي سال‌هاي جنگ جهاني دوم رويكرد برنامه‌ريزي شده به اقتصاد نتايج ثمربخشي نشان داد. اين را هم در اختيار گذاشتيم و خلاصه اينكه كم‌فروشي از آن ناحيه نبوده بلكه بكارگيرندگان دقت كافي در اين زمينه نداشتند. اين زمينه‌ها در نحوه شكل‌گيري انديشه توسعه در دوره پس از جنگ بايد مورد توجه قرار گيرد تا ارزيابي ما يك ارزيابي منصفانه و واقع‌بينانه باشد.
البته بايد اين نكته را نيز تذكر دهم كه لااقل بخشي از ديدگاه‌هاي آن گروه از نظريه‌پردازاني كه با نگاه توطئه‌اي به فرايند انتقال علوم و تكنولوژي به كشورهاي در حال توسعه نگاه مي‌كنند نيز مطمئناً قابل رد كردن و ناديده گرفتن به صورت مطلق نيستند و بالاخره شواهد قابل توجه و مطالب صحيحي در مباحث آنها نيز وجود دارد كه نبايد به سادگي از آن گذشت. از نظر اينجانب، در دنياي واقعاً موجود ما و در طول تاريخ بشر ، برخوردهاي توطئه‌آميز همواره كم و بيش وجود داشته و ناديده گرفتن آنها به معناي ناديده گرفتن بخش‌هايي از واقعيت است. آنچه كه ايده‌هاي متكي به نگرش توطئه‌اي را از ارزش ساقط مي‌كند، اصل توجه آنها به يك واقعيت يعني وجود توطئه نيست بلكه نگاه مطلق‌انگارانه آنها نسبت به توطئه و مسلوب‌الاختيار تصور كردن انسان‌ها و جوامع در برابر توطئه‌هاست كه اشكال دارد و با ظاهر موجه، عملاً ايدئولوژي تسليم را در كشورهاي در حال توسعه ترويج مي‌كند.
به هر حال تا آن‌جا كه به مسئله برخورد توطئه‌آميز با تئوري‌هاي توسعه مربوط مي‌شود طيف گسترده‌اي از نظريه‌پردازان وجود دارند كه با شدت و ضعف متفاوت به گونه‌اي به اصل مسئله اعتقاد دارند. شايد ذكر يك نمونه در اين زمينه خالي از لطف نباشد، نمونه‌اي كه در سال‌هاي مياني قرن بيستم بارها و بارها مورد توجه و استناد قرار گرفته و به يكي از ارزشمندترين كتاب‌هاي ميردال كه اوايل دهه 1930 نوشته به نام عنصر سياسي در گسترش نظريه اقتصادي، مربوط مي‌شود. من اول بار از وجود اين كتاب با مطالعة كتاب عينيت در پژوهش‌هاي اجتماعي آشنا شدم. ميردال نكاتي را در اين كتاب مطرح مي‌كند و شرح مبسوط را به كتاب «عنصر سياسي در گسترش نظريه اقتصادي» حواله مي‌دهد. من با علاقه به جستجوي آن كتاب پرداختم اما در هيچ‌يك از كتابخانه‌هاي كشور يافته نشد تا اينكه با زحمات بسيار از طريق يكي از دوستان يك جلد از ترجمه انگليسي آن را از خارج تهيه كردم. آنچه داستان را جالب مي‌كند مقدمه‌اي است كه مترجم انگليسي كتاب مي‌آورد و مضمونش اين است كه با اين كتاب جامعة علمي آنگلوساكسون به صورت توطئة سكوت برخورد كرد و اول بار در نيمة دوم دهة 1970 يعني 40 سال بعد از نگاشته شدن آن به زبان سوئدي است كه به زبان انگليسي ترجمه شده و انتشار مي‌يابد.
شما مي‌دانيد كه ميردال فردي چندبعدي بوده و در عين نظريه‌پردازي، مرد عمل هم بوده و به مقام نخست‌وزيري سوئد هم رسيده است و وقتي در سازمان ملل حق توسعه كشورهاي درحال توسعه رسمي شد مقرر شد كشورهاي پيشرفته حدود 7 دهم درصد تا 1 درصد توليد ناخالص داخلي‌شان را در قالب كمك‌هاي توسعه به كشورهاي فقير بدهند در كل دوره پس از جنگ جهاني دوم فقط زماني كه ميردال نخست‌وزير سوئد بود اين تعهد را سوئد در ميان كشورهاي مزبور به صورت كامل اجرا كرده است و بقيه كشورها يا اصلاً به اين تعهد عمل نكردند يا فقط بخش ناچيزي از آن را آن هم با تحميل انواع قيد و شرط‌ها به كشورهاي كمك‌گيرنده به اجرا درآوردند.
بعد از اين كتاب در حوزه نقد آموزه اقتصاد مرسوم و برجسته كردن نقاط ضعف و كاستي‌هاي آن، من كتاب درخشاني در سطح كتاب ميردال در اين حوزه نديدم. تا اينكه كتاب «ساختار و دگرگوني در تاريخ اقتصادي» منتشر شد. من يك بار اين كتاب را از موضع استخراج مهمترين نقدهايي كه نورث به آموزه نئوكلاسيك اقتصاد كرده خواندم. تقريباً ديدم وي در عين تأكيد بر قابليت‌ها و توانايي‌هاي قابل ملاحظه اين رويكرد تحت شرايط خاص، 10 گروه نارسايي اين رويكرد را براي درك عالمانه و عميق از مسايل اقتصادي مطرح مي‌كند. طي همه اين سال‌هايي كه درگير مطالعه و آموزش اقتصاد بوده‌ام هميشه در ذهنم جاي كتابي را خالي مي‌ديدم كه به صورت مستقل و استقراء كارهاي انجام شده در اين زمينه گونه‌هاي متفاوت نقد به رويكرد نئوكلاسيك را سنخ‌شناسي كرده باشد و تصورم اين بود كه اگر اين سنخ‌شناسي در اختيار دانشجويان اقتصاد به ويژه در كشور خودمان قرار گيرد در نگاه آموزش‌گيرندگان تعادل ايجاد مي‌كند. و هنوز هم جاي آن را خالي مي‌بينيم.
در سال جاري در سميناري شركت ‌كردم و به مناسبت ضرورت نوشتن مقاله‌اي كه آنجا ارائه كردم در حين آماده‌سازي مقاله تصميم گرفتم كه حداقل عناوين اين نارسائي‌ها را برشمرده و به صورت مقدماتي مطرح كنم.
بديهي است كه شرح مفصل تك‌تك عناوين مطرح شده در اين گونه‌شناسي به اندازه‌اي است كه مي‌تواند موضوع يك كتاب مستقل قرار گيرد و طبيعي است كه امكان ارائه تفصيلي آن در سمينار مزبور و همين‌طور اين جلسه فراهم نمي‌باشد. اما قبل از ارائه عناوين و محورهاي اين بحث توجه دوستان را به اين نكته جلب مي‌كنم كه استخراج اين عناوين و نام‌گذاري آن‌ها با الهام از كارهاي پال – استتین، شومپيتر، كينز، ميردال، گالبريت، مارتين كارنوي، رونالد كوز، ادوارد برمن، استيگليتز، نورث و تعدادي ديگر از نظريه‌پردازان برجسته است كه اميدوارم بتوانم روزي شرح مبسوط آنها را نيز انتشار دهم.
به هر حال عناوين گونه های مختلف نقدها اين است: اول «فروض غيرواقعي» و نادرست، دوم «غفلت از امور بسيار مهم» و تعيين‌كننده، سوم «ناتواني در تبيين مسائل بسيار اساسي» در بخش اعظم تاريخ بشر، چهارم «جهت‌دار» بودن آن در راستاي منافع افراد، گروه‌ها و كشورهاي خاص، پنجم ادعاها و «پيش‌بيني‌هاي نادرست»، ششم «بي‌صداقتي مروجان آن»، هفتم نامربوط بودن آن با شرايط و مسائل كشورهاي درحال توسعه، هشتم يكپارچه ديدن مسائل حياتي در اين الگوي نظري.
اميدوارم در جلسات بعدي توفيق اين باشد كه تك‌تك اين عناوين را براساس آراء نظريه‌پردازان بزرگ پيش‌گفته با جزئيات و مشروح به بحث بگذاريم باشد كه اندكي به ذخيره دانش علم اقتصاد بيفزاييم و كمكي به گسترش و تعميق واقع‌بيني علمي در اين حوزه صورت پذيرد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب