خود محور بینی اروپایی | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb
سیمر امین اقتصاددان مصری

خود محور بینی اروپایی

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۰:۴۱ ۱۳۹۲/۰۹/۱۰

سمیر امین اقتصاددان معروف مصرى، رئیس انستیتوى تحقیقاتى سازمان ملل است. نظریه وى در مورد «توسعه ناموزون» تأثیر زیادى بر محیطهاى روشنفکرى در جهان سوم داشته است ولى با توجه به شرایط جهانى از سوى غربیان مورد استقبال قرار نگرفت. اما نظریه‏پردازان غربى با تز او درباره «خودمحوربینى اروپایى» جدى برخورد کرده و به عنوان یک «عکس‏العمل نظرى» جهان سومى در مقابل فرایند «جهانى شدن» مورد نقد قرار داده‏اند. مقاله حاضر، خلاصه‏اى کوتاه از کتاب سمیر امین با همین عنوان (Eurocentrism) است.

 خودمحوربینى اروپایى یک پدیده فرهنگى است که در ذهنیت اروپایى متمایزکننده حرکت و گذار تاریخى مردم اروپا از سایر نقاط جهان مى‏باشد و شاید به همین دلیل نیز باید آن را فرهنگ ضد«جهان‏گرایى» معرفى کرد. خودبینى اروپایى چیزى بیش از نژادپرستى یا بزرگ‏منشى قوى است و به همین دلیل باید به شکل بنیادین مورد نقد قرار گیرد.

اروپائیان دلیل توسعه اقتصادى – صنعتى خود را به فرهنگ اروپایى ربط مى‏دهند و عدم توسعه در جوامع جهان سوم را در فرهنگ غیراروپایى مردمان این سرزمینها جستجو مى‏کنند. با توجه به اینکه جهانى‏گرایى فرایندى اجتناب‏ناپذیر است، خودمحوربینى اروپایى یکى از مهمترین موانع حرکت نرم این فرایند است؛ چراکه این تفکر بزرگ‏منشانه باعث برانگیختن عکس‏العملهاى شدید در مردمان کشورهاى پیرامونى بر ضد فرایند جهانى‏گرایى است. تز «خودمحوربینى اروپایى» در راستاى مبارزه با این ذهنیت اروپایى است.
تز «خودمحوربینى اروپایى» معتقد است که با آنکه اروپائیان ادعا مى‏کنند رشد سرمایه‏دارى به دلیل فرهنگ، مذهب و تاریخ مشترک آنان روى داده و تنها در این کار مى‏توانسته اتفاق بیفتد، در واقع سرمایه‏دارى به مثابه یک شیوه تولید باعث رشد برداشت پروتستانى از مذهب مسیحیت و غالب شدن نگرش علمى و حقیقت‏جویانه بر فرهنگ اروپا شده است. اگر این شیوه تولید در هر نقطه دیگرى از جهان رشد مى‏کرد به بروز فرایند علمى – فرهنگى کم و بیش مشابهى منجر مى‏گردید. براى توضیح بیشتر، باید به تفکیک شیوه تولید «سرمایه‏دارى» از آنچه ما آن را شیوه تولید «خراج‏گذارانه» (Tributary) نامیده‏ایم، بپردازیم.
نظام سرمایه‏دارى، نظام خراج‏گزارانه:
برخلاف نظریه مارکسیسم، شیوه‏هاى مختلف‏ تولیدى را در دو شیوه کلان خراج‏گزارانه و سرمایه‏دارى تقسیم مى‏کرد. مارکسیسم از ارائه یک تئورى سیاسى و فرهنگى براى توضیح نظامهاى پیش‏سرمایه‏دارى ناتوان است و فرض را بر وجود رابطه‏اى همبسته در میان همه «پدیده‏هاى فرهنگى» پیش‏سرمایه‏دارى با «شیوه تولید» آن زمان به مثابه زیربنا قرار داده است. حال آنکه در شیوه تولید «خراج‏گزارانه» زیربنا، ایدئولوژى و فرهنگ مى‏باشد و اقتصاد تنها نقشى روبنایى را بازى مى‏کند. یعنى عکس آن چیزى که در نظام سرمایه‏دارى مشاهده مى‏شود.
وانگهى، نظام خراج‏گزارانه در رابطه پیرامون – مرکز نیز بسیار متفاوت از جوامع سرمایه‏دارى است. اگر در جوامع سرمایه‏دارى «مرکز» براساس میزان پیشرفت اقتصادى و توسعه صنعتى تبیین مى‏گردد و «پیرامون» براساس عقب‏ماندگى صنعتى و اقتصادى به حاشیه رانده مى‏شود، در نظامهاى خراج‏گزارانه پیش‏سرمایه‏دارى، مرکز و پیرامون براساس رشد «بیان ایدئولوژیک» و شکل گرفتگى فرهنگى و ایدئولوژیک تعیین مى‏شوند.
مفهوم «از خود بیگانگى» یکى دیگر از نقاط افتراق این دو نظام اجتماعى است. در جامعه سرمایه‏دارى، از خودبیگانگى در رابطه با بازار مشاهده مى‏شود اما در نظام خراج‏گزارانه از خودبیگانگى در رابطه با فرهنگ و مذهب ظهور پیدا مى‏کند که مى‏توان آن را از خودبیگانگى مذهبى نامید.
نوع نگرش به مذهب یکى از مهمترین نقاط افتراق این دو نظام است. برخلاف مارکس وبر که معتقد بود قرائت پروتستانى اروپائیان از مذهب مسیحیت زمینه را براى رشد سرمایه‏دارى آماده کرده بود، معتقد است که این سرمایه‏دارى انقلابى بود که انقلابى را در تفسیر و برداشت از مذهب نیز ارائه کرد که ثمره آن از سویى پروتستانیسم و از سوى دیگر تحرک بیش از حد جوامع اروپایى در «جستجو براى کشف حقیقت» بود. تحرکى که به بسط نگرش علمى در این جوامع انجامید.
ریشه‏هاى تاریخى خودمحوربینى اروپایى:
فرهنگ و ایدئولوژى یونان که خراج‏گزارانه بود شدیداً تحت تأثیر مصر قرار داشت از این رو، یونان «شرقى» است تا غربى و بر این اساس، با جعل تاریخ و سندسازى سعى دارد ریشه‏هاى خود را به یونان ربط دهد و رابطه متقابل و قوى یونان با شرق را انکار کند تا از این طریق براى فرهنگ متفاوت خود که گویا دلیل اصلى توسعه اروپا مى‏باشد، «ریشه‏هاى» تاریخى پیدا کند.
حال آنکه همه جوامع خراج‏گزارانه، از یونان باستان و قرون وسطاى مسیحى تا ایران و کشورهاى عربى، علیرغم همه تفاوتهاى ظاهرى در عمق داراى مشخصه‏هاى واحدى مى‏باشند. نفوذ فرهنگها در یکدیگر از راه‏هاى گوناگون (مثل حمله اسکندر، نفوذ مسیحیت به غرب و اتحاد عربى بر اثر گسترش اسلام و…) باعث شده بود که توسعه در سطوح مختلف در میان این جوامع قرون وسطایى یکسان شده باشد. عامل مهم در این میان «ترانزیت» نیروهاى مولّده از منطقه‏اى به منطقه دیگر است که دامنه آن به پیشرفتهاى علمى، تفکرات فلسفى و مذهب و زبان نیز کشیده شد.
با این وصف، شکاف بینشى عمیقى مابین فلسفه مسیحیت قرون وسطایى متداول در اروپا که شدیداً تحت تأثیر فرهنگ اسلامى بوده با فرهنگ غالب اروپایى در زمان رشد سرمایه‏دارى مشاهده مى‏شود. فرهنگ اروپایى قرون وسطا خراج‏گزارانه و در رابطه‏اى تنگاتنگ با شرق قرار داشته است و نمى‏توانسته موتور محرک شیوه تولید سرمایه‏دارى باشد. شیوه تولید سرمایه‏دارى در هنگام شکل‏گیرى و در اطراف دریاى آدریاتیک در یک گسست کامل با تاریخ مدیترانه‏اى اروپا رشد یافت.
مناسبات سرمایه‏دارى و شکل‏گیرى فرهنگ نوگرایانه علمى:
مناسبات سرمایه‏داراى باعث شد تا به تدریج بار متافیزیکى فرهنگ خراج‏گزارانه کم شود و نگرش علمى جاى آن را بگیرد. در شیوه‏هاى پیش سرمایه‏دارى به دلیل آنکه تولیدکننده با مصرف شخصى کالاى تولیدشده و یا معارضه آن با سایر کالاها به علم اقتصاد براى توضیح فرایند واضح و قابل رؤیتى که شرح داده شد نیاز ندارد. بنابراین براى طبیعى جلوه دادن استثمار به قوانین متافیزیکى و دلایل ایدئولوژیک روى مى‏آورد. اما در نظام سرمایه‏دارى فرایند تولید سرمایه‏دارى فرایند تولید و فروش و تبدیل کالا به سرمایه براى تولید بیشتر و… براى همه افراد دست‏اندرکار تولید قابل رؤیت نیست. پس باید فرایند حرکت کالا را به وسیله یک علم «عینى و غیرسوگیرانه» تبیین نمود و به این ترتیب سرمایه‏دارى عملاً به مقابله با متافیزیک برخاسته و مجبور به تبیین علمى مسائل مى‏گردد و همین موتور محرک فرهنگ سرمایه‏دارى را تشکیل مى‏دهد.
به این ترتیب مى‏توان نشان داد که علیرغم نظر مارکس وبر، این مناسبات سرمایه‏دارى بود که موجب تفسیر پروتستانى از مذهب شد. از همین جا نظریه «عصرى» بودن برداشت از مذهب معلوم مى‏شود. مذاهب، سیستمهاى «باز» هستند که توانسته‏اند خود را با شرایط تاریخى متفاوت، وفق دهند.
دلایل تأکید بر نظریه‏هاى «خودمحوربینانه» در اروپا:
این اندیشه در درجه اول و جهت طبیعى جلوه دادن سلطه از نوع عمدتاً چپاولگرانه، آن‏گونه که در حد درمان دریایى است. در مدیترانه و حکومتهاى «خراج‏گذار» آن عصر تکامل یافت. ولى بعدها نطفه‏هاى سرمایه‏دارى رشدیابنده در کناره‏هاى آتلانتیک با پیوند این تفکرات به «داستان‏پردازى‏هاى خیالى» چون «اصل و نسب یونانى» اروپاییان و ربط آن به برترى ذاتى مسیحیت بر سایر مذاهب، سعى کرد تا سلطه بر دیگران و استثمار انسانهاى دیگر را به عنوان یک امر ازلى، امرى طبیعى جلوه دهد. خاصیت ذاتى سرمایه‏دارى در تلاش‏ براى بسط بازارهاى خرید و فروش کالاهایش در سرزمینهاى دور است که از طرفین کسب قدرت سیاسى در سرزمینهاى مزبور تسریع مى‏گشت، باعث مى‏شد تا دلایل متافیزیکى چون برترى ذاتى و نژادى براى استیلا بر بازارهاى جهانى به‏کار گرفته شود. برترى نژادى، جغرافیایى و بالاخره فرهنگى و مذهبى همه و همه سازمانهایى براى طبیعى سازى تسلط بر بازارهاى سایر مناطق جهان هستند که نه تنها باعث شده که حرکت تاریخى و تکامل ملل دیگر جهان با موانع اساسى روبرو شود بلکه بزرگترین مانع در جهت «جهان‏گرایى» که فرایندى غیرقابل اجتناب است، نیز محسوب مى‏شود.
نتیجه‏گیرى:
شیوه تولید سرمایه‏دارى باعث ایجاد نگرش علمى در جامعه و رشد علومى چون اقتصاد براى درک فرایندهاى پیچیده و غیرمشهور جامعه نوین شد. به دلیل اینکه فرهنگ سرمایه‏دارى، باز، متحول و در جستجوى حقیقت است، سرمایه‏دارى فرایند جهانى شدن را براى ادغام بازارها و از بین رفتن موانع براى تولید و فروش کالاها در سطح جهانى آغاز مى‏کند. اما سرمایه‏دارى جهانى قدرت به پایان بردن این فرایند را ندارد چراکه فرایند رو به تزاید قطبى شدن «مرکز – پیرامون» نتیجه مستقیم ذهنیت خودمحوربینانه اروپایى است. موفقیت «جهانى گرایى» به مثابه یک پروژه بزرگ جهانى منوط به حل همین فرایند قطبى شدن است و نظام سرمایه‏دارى جهانى را از نظر تاریخى قادر به حل این معضل نمى‏بیند و بنابراین توسعه قطعى همه نقاط پیرامونى یعنى جهان سوم را منوط به مبارزه بى‏امان با ذهنیت برترى‏طلبانه اروپایى ارزیابى مى‏کند.
اشاره‏
1. نظریه «خودمحوریتى اروپایى» بویژه از آن رو حایز اهمیت است که از زاویه‏اى متفاوت با نگرش غالب، به تاریخ تمدن غرب مى‏نگرد. بى‏گمان این نگاهِ متفاوت مى‏تواند پژوهشگران را در تحلیل واقعیت فرهنگ غرب یارى دهد و اندکى آنان را از جاذبه ادبیات مدرنیستى حاکم بر این حوزه، برهاند و فرصت تفکر و تجدیدنظر را بیابد. هرچند عناصر این نظریه کم و بیش در آراى دیگران نیز یافت مى‏شود، اما در مجموع تز سمیر امین به عنوان یک نظریه جدید در تحلیل مدرنیته شایان توجه و تأمل است. تفاوت تحلیل ایشان با تبیین غالب از مدرنیته عبارت است از: انکار ریشه‏هاى فرهنگى و مدرن (سرمایه‏دار) در دورانهاى پیشین در غرب، و شباهت اصولى میان جامع پیش سرمایه‏دارى در غرب با سایر جوامع، تأثیر قاطع اقتصاد سرمایه‏دارى در پدید آمدن دانش جدید، تفکیک میان ماهیت عام سرمایه‏دارى و سرمایه‏دارى اروپایى کنونى و… . از نکات مهم و مبهمى در اندیشه‏هاى سمیر امین که بگذریم به نظر مى‏رسد
که نظریه او با دشوارى‏هایى روبروست و دست‏کم پرسشهایى را بى‏پاسخ مى‏گذارد. با اذعان به این نکته که نمى‏توان براساس تلخیص یادشده به نقد کتاب او پرداخت، محورهایى را به اجمال اشاره مى‏کنیم:
1. درست است که فرهنگ سرمایه‏دارى نوین از جهات گوناگون با فرهنگ قرون وسطایى و فرهنگ باستان متفاوت است، اما استمرار تاریخى این تمدن را به سادگى نمى‏توان انکار کرد. این ادعا که در حاشیه دریاى آدریاتیک به یکباره فرهنگى کاملاً جدید و نوپیدا به ظهور رسید، از نظر تاریخ و تمدن‏شناسى چندان ساده نیست.
2. در تشابه نسبى جامعه باستان و قرون وسطاى مسیحى با سایر جوامع نیز سخنى نیست. اما اگر این مشابه‏سازى تا بدانجا پیش رود که تفاوتهاى اساسى فرهنگهاى شرق و غرب (براى مثال، فرهنگ یونان باستان با فرهنگ ایران و هندى، تفاوت مسیحیت غربى با اسلام و یهودیت، تفاوت نظام فئودالیته اروپایى با اقتصاد کشاورزى در سایر جوامع آن روزگار و…) انکار شود، چندان منصفانه و محققانه نیست.
3. اینکه بتوان اقتصاد سرمایه‏دارى را به راحتى در هر گوشه جهان تحقق بخشید، جاى تردید داد. به نظر مى‏رسد که سمیر امین در تحلیل سرمایه‏دارى دقیقاً به همان اشتباه مارکسیسم دچار شده است که سرمایه‏دارى را صرفاً به یک پدیده اقتصادى تفسیر کرده است که بر هیچ اندیشه و مبناى فرهنگى استوار نیست. تجربه سرمایه‏دارى غرب هم نشان داده است که سرمایه‏دارى علاوه بر عوامل اقتصادى، مولود پاره‏اى شرایط اجتماعى و از همه مهمتر ریشه در جهان‏بینى انسان‏شناسى دارد.
4. اما از همه مهمتر آنکه نظریه ایشان از یک کاستى یا حتى از یک پارادوکس درونى رنج مى‏برد. ایشان از یک سو از اقتصاد سرمایه‏دارى استقبال مى‏کند و آن را سبب حقیقت‏جویى و رشد علمى مى‏شمارد و از سوى دیگر، سخت به نظام دوقطبى «مرکز – پیرامون» در اقتصاد موجود جهانى حمله مى‏کند. ایشان معضله اخیر را ناشى از خصلت خودمحوربینى اروپایى مى‏داند. امّا چنان‏که بارها گفته‏اند، ایجاد شکاف عمیق طبقاتى و برقرارى سلطه استعمارى (آشکار یا پنهان)، جزء جدایى‏ناپذیر منطق سرمایه‏دارى نوین است. از این مقاله معلوم نمى‏شود که آیا نویسنده تعریف دیگرى از سرمایه‏دارى جدید دارد که مستلزم دوقطبى شدن نیست، و یا معتقد است که به جاى اروپا باید کشورهاى دیگر در مرکز این قطب‏بندى قرار گیرند؟
5 . این پارادوکس از زاویه دیگر نیز قابل رؤیت است. نویسنده جامعه سرمایه‏دارى را «در جستجوى حقیقت» مى‏خواند و کلیه تمدنها و فرهنگهاى دیگر را به نگاه «ایدئولوژیک» و «از خودبیگانگى» متهم مى‏کند. عجیب است، در جامعه‏اى که حتى به نظر نویسنده. اقتصاد (آن هم اقتصاد سوداگرى سرمایه‏دارى) اصل قرار مى‏گیرد و دین. فرهنگ و اخلاق باید در خدمت گردش پرشتاب سرمایه باشند، این نظام به حقیقت‏جویى موسوم مى‏گردد ولى در نظامهایى که، باز هم به زعم نویسنده، اخلاق و فرهنگ زیربناى آنها را تشکیل مى‏دهد، از علم و حقیقت محروم مى‏مانند. شواهد به خوبى نشان مى‏دهد که نهیلیسم (پوچ‏گرایى)، الیناسیون (از خودبیگانگى) و ایدئولوژى اندیشى از محصولات اختصاصى دوران سرمایه‏دارى مدرن است که در طول تاریخ هیچ نظیرى ندارد.
این مقاله در مجلهکتاب ماه علوم اجتماعى، ش 34 – 35 چاپ گردیده است

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب