13 آبان 88، دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه | مدرسه اقتصاد

ترجمه

پاتوق دانشجو

جزوات

boxweb

13 آبان 88، دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۲۰:۳۰ ۱۳۹۲/۰۱/۲

متاسفانه تنها کلاس چهارشنبه های ترم هفتم مصادف شده بود با 13 آبان (ترم هفت من بود که  برای کنکور کم واحد گرفته بودم ولی اغلب رفقای فعال بسیج مرخصی بودند) و ناگزیر (ناگزیر و متاسفانه به این دلیل که نمی خواستم و نمی خواستن و نباید در فعالیت بچه ها دخالت می کردم) دانشکده […]

متاسفانه تنها کلاس چهارشنبه های ترم هفتم مصادف شده بود با 13 آبان (ترم هفت من بود که  برای کنکور کم واحد گرفته بودم ولی اغلب رفقای فعال بسیج مرخصی بودند) و ناگزیر (ناگزیر و متاسفانه به این دلیل که نمی خواستم و نمی خواستن و نباید در فعالیت بچه ها دخالت می کردم) دانشکده بودم و این را می دانستم که از اصول تشکیلات (اون سال اولین سالی بود که ما را از بسیج ریختن بیرون بنده هم مسئول بسیج بودم قبل از ریختن) خارج است که در تمهیدات  ایشان دخالت کنم و نکردم و با کرم سلیمانی و علی مهری که برای اولین بار با او آشنا شده بودم گرم گفت گو بودیم چه اینکه کلاس انقلاب تشکیل نشده بود.

از ساعت 11 به بعد بود که دانشکده کم کم شلوغ شد و تحرکات خیابانی به داخل دانشکده کشیده شد و این هر دو هم دیگر را تقویت می کردند و خبری از بچه های بسیج نبود. در عرض چند دقیقه وضعیت دانشکده به هم ریخت و رسما مرا به یاد تصاویری که از انقلاب فرانسه دیده بودم انداخت. یک عده ای می دویدند و یک عده ای آتش درست کرده بودند که با آن جلوی ریزش اشکشان که به زور اشک آور در می آمد را بگیرند و گاز های اشک آوری که از بیرون به داخل دانشکده شلیک می شد. یادم می آید که یکی از آنها بر روی پشت بام خانه پیرمردی که در گوشه دانشکده اتاقکی داشت افتاد و بچه ها برای کمک به ایشان سریع وارد خانه اش شدند.

وضعیت خیلی بدی بود از یک طرف اوضاع از دست در آمده بود و دانشکده هم رسما کار و برنامه ای نداشت، بچه های بسیج بدون برنامه قبلی و منفعل بودند. من هم از یک طرف دافعه بچه ها نسبت به خودم را حس می کردم و از طرفی نمی شد کاری نکرد. وارد دفتر شدم دارابی و حسینی فرد و اکابری بودند. اکابری مدام بذل عنایت می کرد و می گفت که بچه های 85 منفعل بودند و از این حرف ها البته من هم توجهی نمی کردم میثم از من همان سوال همیشگی را پرسید که: چه کنیم؟ و آن چیزی که به نظرم می رسید این بود که زمین بازی مطالبه را باید عوض کرد. همان چیزی که رهبری در اوج فتنه مطرح کرده بود و پرسش اساسی را از علوم انسانی داشتند، و آن چیز با اینکه خیلی سخت بود اما این بود که: ما اعلام کنیم دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است و جو را ببریم به سمت سوال هایی از این دست و مخاطبمان شورای عالی انقلاب فرهنگی باشه.

البته مطالبه هامان یهوای و خلق الساعه نبود که مشکل دانشکده اقتصاد علامه و فضای آن روزش رسما از مدیریت دانشگاه و شورای عالی انقلاب فرهنگی و البته بادمجان دور قابچین های آفتاب پرست (عبدا… – ر و …) آب می خورد ما هم از چند سال قبل از سال فتنه به جای سیرهای مطالعاتی بدون عملیات برای این دست مشکلات به صورت جدی کار کرده بودیم. البته سیر مطالعاتی که چه عرض کنم اردو داشتیم وصفش را قاصرم از بس نتیجه بخش و آدم ساز بود. بماند.

نظرم را گفتم اما استقبالی نشد چه اینکه در روزهای عادی کسی از رفقا چنین مطالباتی نداشت چه برسد به ایامی که هزار انگ سبزی بودن هم می توانستند به ما بزنند.

حسینی فرد پیشنهاد داد که روی مقوا شعار بنویسیم و بین دانشجوها برویم و اگر هم درگیری شد درگیر شویم. خیلی جالب بود که یکی از بچه ها می گفت: اصلا جانمان را گذاشته ایم برای چنین زمانی.(نفله شدن و از آن مهمتر نفله کردن اسمش می شود ایثار و دریغ از کمی …

در همین اثنا بود که صدای به هم خوردن درب آهنی دانشکده آمد و بلافاصله جیغ و داد دانشجویان و اینکه مامورها ریختند توی دانشگاه.

تنها چیزی که متوجه شدم این بود که از دفتر خارج شدم و به اکابری و سید کانون حسینی اشاره کردم که: بیاید.

به همراه اکابری و سید کانون وارد حیاط خلوت روبروی تربیت بدنی شدیم باقی بچه ها یعنی حسینی فرد و دارابی، بابایی و طهمورثی هم آمدند.

یکی از دخترهای دانشکده مقنعه اش از سرش افتاده بود از ترسش به کنج ها فرار و میکرد و گریه می کرد که ابتدا برایش حاشیه امن درست کردیم تا فرار کرد. یکی از بچه ها که اسمش علی میم بود نیز دست مامورها گیر افتاده بود که با بچه ها او را هم بیرون کشیدیم. در این حال بود که یکی از مامورها یک گلوله پلاستیکی شلیک کرد که خوشبختانه به کسی نخورد. خیلی جالب بود اونها مامور حراست  رو کتک زدند و بروبچه های ما رو نیز از عنایت خودشون بی بهره نگذاشتند که اکابری یه لگد حسابی زد و یکی بهترش رو خورد که نقش زمین شد.

به هر حال نیروهای خود سر بعد از چند بار آمدن و رفتن به بالا متوقف شدند ما که خیالمان از پایین راحت شد به داخل حیاط برگشتیم هنوز پله ها را تمام نکرده بودم که یکی از خانم ها شروع کرد به پرخاش به بنده حالا مصطفی (ت) هم به او اضافه شده بود شکایت می کردند از اینکه چرا برد بسیج این مطلب را می زنه یا اون مطلب رو نمی زنه.

توی این فرصت که از دست اونها خارج شدم به سید علی رضای زرگر (دوستی که همچنان برایم محترم است) از رفقاش گله کردم که: این رسمش نبود که هنوز جای کتک بچه ها درد می کنه رفقای شما اینطوری رفتار می کنند.

توی این مدت انگار دکتر مسعود درخشان آمده و سری برای دانشجویان به معنای تاسف تکان داده بود که یکی از بچه های انجمن اسلامی شروع کرده بود به شعار دادن: استاد کودتا چی و بعضی از رفقاش نیز تکرار کرده بودند. اینجا بود که حمید بابایی اعتراض کرده بود که: با درخشان چی کار دارید و …

اونها نیز حمید هل داده بودند و خورده بود زمین. خورده بود زمین که بالای سرش رسیدم و بلندش کردم و اون سبزها رو کنار زدم، سبزهایی که بعضی شون را تا حالا ندیده بودم.

حالا اون طرف علیرضا غفاریان(برای من مجید سوزوکی دانشکده است و عزیز) دادو بیداد می کرد که: جرات آشوب و درگیری ندارید چرا شلوغ می کنید و بعد فرار می کنید؟ (البته در فضای لاتی چیز دیگری می گفت نقل به مضمون کردم) از حمید که خلاص شدم دویدم سراغ غفاریان که بچه ها به کنجی برده بودنش و قانعش کردیم که بی خیال بشه. حالا دانشکده رسما ساکت شده بود و دست بچه های بسیج بود.

گرفتاری جدیدم شروع شده بود که حالا دوباره رفقا یکی از جمله های امام (ره) رو گیر آورده بودند و میزدند توی سرم که: مبادا دشمن از شما تعریف کنه که در این صورت شما مشکل دارید. بعضی از همین رفقایی که با هم رفته بودیم پایین، حالا معترض بودند که چرا دانشجوهای معترض دانشکده از شما تعریف و تشکر می کنند. تحلیل منطق رفتاری این رفقا وقتی می طلبد که ان شا ا… به دست آید.

هوا تاریک شده بود قائله خوابیده بود و چند نفر از بچه های بسیج آخرین نفراتی بودیم که در دانشکده باقی مانده بودیم. یکی از مامورین حراست دانشکده (از ذکر اسمش معذورم) رو دیدیم که می گفت حراست از من اسم چند تا از دانشجویان رو می خواد و این در حالی بود که نمی خواست اسمشون رو بده

جالب بود مامور حراستی که مفصل از دست مامورهای انتظامی یا … کتک خورده بود تحلیلش این بود که اسم نده

جالب تر اینکه رئیس حراست دانشکده که اصلا شلوارش هم خاکی نشده بود و توی قائله کوچکترین نقشی نداشت حالا به جرم امتناع مامور از اسم دادن و شناسایی کردن (خود لامصبش نبود که شناسایی کنه) مامور حراست رو از دانشکده تبعید کردن رفت.

بعد التحریر:

البته که با شلوغ کاری های دانشجو ها که بعضا منافق و معاند توشون پیدا می شد مخالف بودیم و هستیم

اما عمل به هنگام به موقع تو اون شرایط این نبود که تنور درگیری داغتر بشه، این نبود که فضا از منطق به سمت فحاشی بره، این نبود که الکی برای یه عده نامرد شهید سبز درست کنیم اونهم به اسم دفاع از ارزش ها و …

اما یه عده بعد از قطع نامه 598 هیچ در دیگری برای شهادت پیدا نکردند و هر وقت درگیری ای چیزی میشه بهانه پیدا می کنند

آن طرف نامرد و باهوش، این طرف …

و آن روز می خواستند از دانشجویان معترض کشته ای بسازند تا بر پشته نامردی شان و حماقت ما بیافزایند که به سلامت گذشت

و الله خیر الماکرین

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

آخرین مطالب